دروغ بده

کد خبر: ۳۲۱۳۷۹

ـ ‌بابا، یه اتفاق بدی افتاده؛ فکر کنم خدا از دست من ناراحت باشه!

بابا یه نگاهی بهش کرد و با تعجب پرسید:

ـ چرا عزیزم مگه تو چه کار کردی؟

ـ دروغ گفتم!‌

ـ چرا این کارو کردی مگه نمی‌دونی که دروغ گفتن کار بدیه؟

ـ می‌دونم باباجون اما ...

ـ خب حالا بگو ببینم چی گفتی و چرا گفتی؟

ـ بابا، من به همکلاسیم یه دروغی گفتم که بعدش خودمم پشیمون شدم.

ـ من و فاطمه خیلی با هم دوستیم اینقدر که قرار گذاشتیم خواهر باشیم!

ـ این که بد نیست، خیلی‌ام خوبه که دوتا دوست با هم صمیمی باشن.

ـ نه، آخه... .

ـ آخه چی؟ ماجرا رو قشنگ برام تعریف کن ببینم چی شده.

ـ چند روز پیش یکی از همکلاسی‌هامون از ما پرسید شما دو تا خواهرید که من و فاطمه بهش گفتیم بله ما خواهریم اما حالا فکر می‌کنم کار بدی کردیم که این حرف رو زدیم، برای این‌که ما دروغ گفتیم. حالا خدا حتما ازم ناراحته، حالا چیکار کنم بابا جون؟

بابا دست مریم رو گرفت توی دستش و با مهربانی گفت:

ـ مریم جون، دروغ گفتن اصلا کار خوبی نیست، اما چون پشیمون شدی من مطمئن هستم که خدای بزرگ تو رو می‌بخشه، ولی قول بده که دیگه تکرار نشه، باشه.

ـ راست می‌گی بابا چون، خدا منو می‌بخشه!

ـ بله عزیزم، حتما.

ـ منم دیگه هیچ وقت به کسی دروغ نمی‌گم.

ـ‌ آفرین دخترم، وقتی هم که همکلاستو دیدی راستش رو بهش بگو و ازش معذرت‌خواهی کن.

مریم خیلی خوشحال شده بود،‌ برای همین سرش رو بالا گرفت و آروم گـفـــت: «ای خـدای مهـربون قــول مـــی‌‌دم که دیگه دروغ نگویم.»

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها