در مدرسه هم همین طور مراقبش بودم و سعی میکردم او را از هر گونه گزندی حفظ کنم. زیرا وقتی 5 ساله بود همسرم در یک سانحه رانندگی کشته شد و من به پسرم خیلی وابسته شدم.
او با من زندگی میکرد تا اینکه تحصیلات دانشگاهیاش را تمام کرد و وارد محیط کار شد. تقریبا 30 ساله بود که در محیط کار با دختری آشنا شد و به من گفت که میخواهد با او ازدواج کند. من هم پس از بررسیهای لازم موافقت کردم و آنها با هم ازدواج کردند و به خانه خودشان رفتند.
چند ماه قبل من و پسر و عروسم برای یک سفر تفریحی به اتفاق به مسافرت رفتیم. من یک مادر سرمایی با آرتروز پیشرفته بودم که مرتب سردم میشد و به دلیل مصرف قرصهایم باید غذایم سر ساعت حاضر می شد. اما عروسم بدون توجه به وضعیت من مرتب در پی گردش و تفریح و پیادهروی در هوای آزاد بود. این رفتارش مرا عصبی کرد، اما سعی کردم دخالتی نکنم. من با فرزندم به این مسافرت رفته بودم اما عروسم جینا مرتب میخواست که وقتی من در اتاق خودم در هتل هستم با پسرم بیرون برود و من در کنارشان نباشم.
یک بار که در مورد استفاده از یک گشت دریایی مشغول بحث بودند من وارد بحث شدم و به او گفتم که باید بیشتر از این قدر شوهرش را بداند. من پسرم را با زحمت بزرگ کردهام و اجازه نخواهم داد جینا با او و من هر طور که دوست دارد رفتار کند و با توجه به ناراحتی زیادی که داشتم گریه کردم.
این جریان در آستانه سال نو بود و پس از اینکه پسرم پس از سالها گریه مرا میدید به قدری برآشفته شد که به همسرش گفت دیگر نمیخواهد با او کاری داشته باشد و بهتر است همین جا سفر را تمام کرده و برگردند.
وقتی برگشتیم و من وارد آپارتمانم شدم احساس کردم بویی شبیه بوی سولفور میآید و در اتاقم هم بویی شبیه سیر میآمد. در صورتی که خانه قبلا تمیز شده بود و کسی هم آنجا نبود. من یک گربه داشتم که او سعی میکرد خیلی به من نزدیک نشود و مانند گذشته با من رفتار نمیکرد.
برایم عجیب بود. تصمیم گرفتم چیزی به پسرم نگویم و چند روزی را مشغول نظافت دوباره منزل و شستن لباسهای سفر و خرید بودم.
اما هر بار که وارد منزل میشدم بوهای بدی میآمد و فضای خانه کمکم فرساینده شده بود.
روز عید شد و پسرم با من تماس گرفت و گفت کاری برایش پیش آمده و فردا به دیدنم میآید. من هم برایش آرزوی سلامتی کردم و چون نمیخواستم دوباره بحثی پیش کشیده شود در مورد جینا چیزی نپرسیدم.آن شب تا صبح خوابهای بد دیدم و هر بار با ترس زیادی از خواب میپریدم. گربهام هم زیر میل و صندلیها خود را گم میکرد و خبری ازش نبود. یکی دو روز به همین وضع گذشت تا احساس کردم موقعی که وارد اتاقم میشوم حالتی شبیه خفگی و دردشدید قلبی به من دست میدهد. زانو زده و دعا کردم و از خدا کمک
خواستم.
احساس کردم دیگر نمیتوانم در منزل بمانم. در همین احوال یکی از همسایهها زنگ زد و گفت نامهای عجیب بدون آدرس فرستنده برایم آمده و خواست که بگیرم.
در نامه نوشته شده بود چون باعث شدی پسرت و همسرش سال نویی که اینقدر آرزوی لذت از آن را داشتند خراب شود باید مجازات شوی. من سریعا به پسرم زنگ زدم و با کمال تعجب دیدم با اینکه ما در تعطیلات بودیم او در دفتر کارش است و وقتی ماجرا را پرسیدم او گفت که از زمان برگشت از سفر وقتی ناراحتی و گریه مرا دیده دیگر به خانه نرفته و تنها در دفتر مانده و جینا هم تنها در خانه بوده.
تازه فهمیدم گریه بیجای من چه احساسی را به جینای بیچاره داده بوده. او که فقط میخواست اوقات بیشتر و بهتری را با شوهرش باشد، اما رفتار من بسیار بدتر از چند جمله او در مورد گشت تفریحی بود. تازه فهمیدم که چه کردهام. من حق نداشتم به بهانه بودن با پسرم او را از مصاحبت با شوهرش که حقاش بوده محروم کنم. زیرا نیروی بزرگتری مرا از آرامش در خانهام محروم کرده بود.
اگر من هم بودم اجازه نمیدادم کسی میان من و شوهرم فاصلهای بیندازد و من با علاقه بیش از حد و وابستگی بیمورد داشتم همین کار را میکردم.
شاید به نظرتان عجیب برسد اما من مطمئنم که سری در این نامه بود، زیرا هیچکسی غیر از ما 3 نفر از این جریان خبر نداشت.
سریعا با پسرم تماس گرفتم و گفتم با خرید گل یا هدیهای به خانه برود و از همسرش دلجویی کند و به او گفتم که این آخرین و تنها خواسته من از اوست.
مطمئنم که این کار را کرد زیرا از آن شب راحت خوابیدم و بوهای عجیب و فضای سنگین و دوری گربه و همگی از بین رفتند. زیرا من در واقع خانه تکانی روحی کرده بودم.
مترجم : سحر کمالینفر
منبع:cbn.com
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)