در حیاط که بسته میشود، خود را به میز کوچک قدیمی کنج اتاق میرساند. قاب عکس دور طلایی را از روی میز برمیدارد. با لبه آستین، غبار روی قاب را میگیرد.
با دل انگشتهایش ابروهای بلند و مشکی، چشمهای درشت و بادامی و بینی کشیده و قلمی جوان نشسته در قاب را لمس میکند و بعد لبهای قرمز و زیبایش را که حالت لبخند دارد، میبوسد. با انگشت اشاره، دورتادور لب را لمس میکند و بعد میسراند به چالی که تا زیر گونه ادامه پیدا کرده است.
هربار که قاب را به دست میگرفت، آهی گرم از سینهاش بیرون میآمد که گرمای آن را روی صورت خود نیز حس میکرد؛ اما این دفعه اشکهای جاری روی صورت هم آرامش نمیکرد. دلش میخواست صدای هقهقش به آسمان برسد تا او بفهمد که هنوز بعد از گذشت 50 سال، حسرت نبودش، دلش را آتش میزند.
بفهمد که چقدر مشتاق اوست. این احساسی بود که هر سال با بوی بهار در او زنده
میشد.
ــ انار جون دست به هیچ چیز نزن وقتی برگشتم با هم سفره هفتسین رو میچینیم.
گندمی را که سبز کرده است، میگذارد روی میز و رو به مردش که در حال پوشیدن کت است، میگوید:
ــ من سفره رو میچینم تا تو بیایی.
مرد به زن نگاه می کند و می گوید :
ــ یادت باشه، بار شیشهای که داری، امانت منه، پس مواظب خودت باش.
می گوید:
ــ نو که اومد به بازار کهنه میشه دلآزار؟
ــ بار تو، ثمره جونمه ولی خودت...
زن رو برمیگرداند.
ــ خودم چی؟
مرد به طرف در اتاق میرود. لبخند شیرینش را مثل همیشه، هدیه میکند به زن.
ــ تو... جان جان جان جانانی.
دوباره قاب عکس را به سینه فشار میدهد و با صدای لرزان زمزمه میکند:
ــ تو هم... جان جان جان جانانی.
روبهروی ساعت، به دیوار تکیه زده و سفره هفتسین را بغل گرفته است.
چند ساعتی از رفتن مرد گذشته، اما هنوز برنگشته است. کمکم در دلش غوغایی به پا میشود.
تمام ثانیهها را میشمرد و با دقیقهها، صفحه ساعت را سفر میکند؛ باز هم از مرد خبری
نمیشود.
با هیاهوی همسایهها، سر از روی کاسه زانوها برمیدارد. دوباره به ساعت نگاه میکند. با دیدن عقربهها، چیزی از قلبش کنده میشود. سراسیمه میدود توی حیاط که پر شده از پچپچ همسایهها.
ــ بیچاره زنش! حالا چطوری بهش بگیم؟!
ــ شنیدم پا به ماهه؛ همین روزها بچهش هم دنیا میآد.
سوزشی عمیق چنگ میزند به سینهاش. کنار میز مینشیند و به دیوار تکیه میزند. قاب عکس از دستش سُر میخورد روی زمین و او آرام خم میشود و پیشانیاش را میگذارد روی سینه تصویر.
ناهید هاشمی