بازی خطرناک

کد خبر: ۳۱۷۸۰۳

سمیه بهش گفت که دو نفری هم همیشه بازی کرد و خیلی‌ هم بازی خوبیه. بعدش از جاش بلند شد و به فاطمه گفت که بیاد و پشت لباس اونو محکم و دو دستی بگیره.

فاطمه این‌کارو کرد و دوتایی مشغول بازی شدن و هی گفتن «چی چی هوهو ‌چی‌چی هوهو» و تکون تکون خوردن، اونا اینقدر حواسشون به بازی بود که متوجه نمی‌شدن چقدر تند و با شتاب دارن تکون می‌خورن، بازی می‌کردن و می‌خندیدن.

«عقب، جلو، عقب، جلوعقب،‌جلو»

اما یه دفعه پای فاطمه لیز خورد و افتاد روی زمین و سرش خورد کف حیاط؟!.

سمیه هم از این‌وری افتاد و پاش درد گرفت. فاطمه که خیلی دردش گرفته بود شروع کرد به گریه کردن. خانم ناظم که توی حیاط مدرسه بود اومد پیش بچه‌ها و گفت: «چه اتفاقی افتاده، چی شده، چرا گریه می‌کنی؟» سمیه که حسابی ترسیده بود همه ماجرارو تعریف کرد.

خانم ناظم وقتی متوجه شد که چی شده و فاطمه با سر خورده زمین فوری اونارو برد توی دفتر مدرسه و نشوند روی صندلی و ازشون خواست که استراحت کنن و بعد یه کمی آب به هر دوشون داد و هی می‌‌پرسید که حالتون خوبه؟ جایی تون درد نمی‌کنه؟ فاطمه‌جون حالت خوبه؟ سرگیجه نداری؟ و از سمیه هم یه چیزایی پرسید، معلوم بود که خانم ناظم خیلی نگران بچه‌هاس. چند دقیقه‌ای که گذشت و حال هردوشون بهتر شد، خانم کنارشون نشست و گفت که خدارو شکر کنیم که اتفاق بدی نیفتاد، آخه دخترای من چرا مواظب نیستید، این چه جور بازی کردنه؟ اگه اتفاقی براتون می‌افتاد چیکار می‌کردیم؟ این همه من می‌گم بچه‌ها مواظب هم باشید توجه نمی‌کنید؟

حالا بازم خدارو شکر که به خیر گذشت، بلند شید برید سر کلاستون.

سمیه که به فاطمه گفته بود بیاد با هم قطاربازی کنن خودش رو مقصر می‌دونست، واسه همین خیلی ناراحت بود و می‌خواست یه جوری از فاطمه دلجویی کنه اما انگار اون یه کوچولو باهاش قهر کرده بود برای همین وقتی زنگ بعدی خورد پیش خانم ناظم رفت و بهش گفت اما خانم براش توضیح داد که هردوشون به یه اندازه تقصیر داشتن و بعد فاطمه‌رو هم صدا زد و گفت: «ببینید بچه‌ها توی این اتفاقی که افتاد هر دوتاتون مقصر هستید. شماها باید خیلی مواظب هم باشید و حالا هم به من قول بدید که دیگه بازی خطرناک نکنید» بعدش دست هر دوشون و گرفت و گفت که حالا با هم دست بدید و آشتی کنید و دیگه‌ هم از این کارا نکنید که من اینقدر نگران بشم، آفرین به دخترای گل من.»

سمیه و فاطمه همدیگه رو نگاه کردن و لبخند زدن و هر دو با هم گفتن:

«خانم اجازه، دیگه کار خطرناک نمی‌کنیم.»

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها