پرواز‌ با‌ کتاب

زندگی در «زهکلوت»

کد خبر: ۳۱۷۷۸۳

شهرهای زیارتی و بیش و پیش از همه، مشهد هم که جای خود دارند و پذیرای خیل کثیری از مشتاقان؛ اصفهان و شیراز هم هواداران همیشگی خود را دارند.

سال‌های زیادی هم هست که تا فرصتی چند روزه دست می‌دهد، خیلی‌ها و اغلب تهرانی‌ها، به جاده‌های شمالی می‌زنند و به دل طبیعت سرسبز و مصفای آن منطقه می‌روند.

آنها هم که درآمد بهتری دارند سری به آژانس‌های مسافرتی می‌زنند و با تورهای گران‌قیمت راهی کشورهای خارجی می‌شوند.

در حالی که در همین کشور و در گوشه و کنار استان‌های مختلف، آنقدر جاهای دیدنی هست که اگر سال‌های سال فرصت مسافرت داشته باشیم، دیدنی‌ها باز هم هستند؛ یکی از یکی دیدنی‌تر.

و من همیشه با خودم می‌گویم: ای کاش آنها که مسوولند، کمی فقط کمی به این همه جای دیدنی برسند و حداقلی از امکانات رفاهی را برای این مردم خوب فراهم کنند تا سفر کردن و دیدن و تجربه اندوختن با آسایش و آرامش همراه شود، تا صدای شادی و خنده بچه‌ها در جنگل‌های دیگری غیر از جنگل‌های شمالی هم بپیچد، تا مردم به شهرهای دیگر و به روستاها هم بروند، تا ایرانی‌ها، ایران را بهتر و بیشتر بشناسند، تا ما همه با همه جای این کشور بزرگ آشناتر شویم.

امیرحسین فردی در یکی از نوروزهای عمرش به روستاهای اطراف دریاچه هامون می‌رود. دیدار مردمان آن دیار یکی از حوادث به یاد ماندنی زندگی‌اش می‌شود. به نوشتن این حادثه، این خاطره و این اتفاق می‌نشیند و تابستان همان سال که داستان تمام می‌شود، نام سیاهچمن را برایش انتخاب می‌کند.

حالا انتشارات سوره مهر، چاپ پنجم «سیاهچمن» را که نگاهی به زندگی مردم روستاهای اطراف دریاچه هامون است با شمارگان ???? نسخه و قیمت ???? تومان روانه بازار کرده است.

نویسنده که خود اهل اردبیل است با چنان دقتی مکان و فضای داستان را توصیف می‌کند که خواننده می‌پندارد او سال‌های زیادی در آن اطراف زندگی کرده و گویی خودش بارها و بارها گله را به سیاهچمن برده و آن‌گاه که گوسفندان به چرا مشغول بوده‌اند، در سایه درختی نشسته و نانش را از بقچه بیرون آورده و خورده است.

«فردی» اینچنین حال و هوای روستای «زهکلوت» را ترسیم می‌کند:

«سپیده سر زده بود و خورشید آرام آرام، از پشت شاخه‌های پربرگ درختان بالا می‌آمد و با پرتو زرین خود حاشیه ابرهای کبود و خاکستری را می‌گداخت و به رنگ سرخ آتشین در می‌آورد.

کاکلی‌ها که با طلوع خورشید به پرواز درآمده بودند، اکنون به صورت نقطه‌های کوچک، در دل آسمان شفاف بال بال می‌زدند و با آوای شاد و ممتد خود، خبر آمدن صبح را به ساکنان دشت می‌رساندند.»

با این نگاه شاعرانه است که حالا من هم دلم می‌خواهد همین عید به آنجا بروم و سراغ کپر «خیرمحمد» را بگیرم تا «امان‌داد» و «یارمحمد» را ببینم و بره «عباس» را و «جان بی‌بی» را که مادر است و مانند همه مادران، بدون هیچ چشم داشتی چقدر مهربان است؛ پشت و پناه فرزندان است و یاور همیشه شوهرش.

«هوا برخلاف روز سرد بود. پس از چند لحظه جان بی‌بی سکوت را شکست و با لحن دلسوزانه‌ای گفت: سرما می‌خوری، برو یک چیزی بپوش.

یارمحمد به چهره مهربان مادرش که نیمی از آن در تاریکی پنهان بود نگاه کرد و گفت: نه همین‌طور خوب است. گرمای روز از تنم خارج می‌شود.

.... تمام افکار او متوجه مادرش شده بود. مادری که مدت‌ها او را نادیده می‌انگاشت و از کنار محبت‌ها و فداکاری‌هایش آسان می‌گذشت، یا اصلا متوجه آنها نمی‌شد. اکنون حضور مادر در آنجا قلبش را گرم می‌کرد. جریانی از ناب‌ترین و دست‌نیافتنی‌ترین محبت‌ها وجودش را فرا گرفته بود.... می‌خواست به دست‌هایش که بدون توقع و بدون درخواست کمترین مزدی، شب و روز کار می‌کرد و زحمت می‌کشید، بوسه بزند.» ص66.

حالا می‌پندارم همه دوست دارند که با این روستا‌ها و این مردم و داستان زندگی‌شان بیشتر آشنا شوند.زندگی‌ای که لایه‌ای از آن در این 138 صفحه به تصویر کشیده شده است.

«سیاه‌چمن» مانند اغلب رمان‌ها، دریچه‌ای را در برابر دیدگان ما می‌گشاید تا از آن طریق با فرهنگ، جغرافیا و دوره‌ای از تاریخ مردم بخشی از سرزمین‌مان آشنا شویم.

امیدواریم شما هم از خواندن این رمان لذت ببرید و اگر در تعطیلات سال جدید به گوشه‌ای از ایران عزیز سفر کردید، با تعمق بیشتر در فرهنگ و زندگی مردم آن منطقه بنگرید و اگر شد، از آنچه دیده و شنیده‌اید چند خطی حتی برای خودتان بنویسید.

قابل توجه ناشران محترم

ناشرانی که در حوزه نهاد خانواده ، تعلیم و تربیت و روان‌شناسی کودک‌، رمان‌های خانوادگی و ... کتاب‌های تازه‌ای به بازار نشر روانه کرده‌اند‌ می‌توانند 2 نسخه از کتاب‌های خود را به نشانی تهران- بلوار میرداماد‌ - جنب مسجد الغدیر روزنامه جام جم - ضمیمه چاردیواری ، قسمت پرواز با کتاب ارسال کنند تا معرفی شود.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها