کمیسر به دقت آدرس محل حادثه را یادداشت کرد و به طرف منطقه باروال حرکت نمود. آن روز هوا ابری و باران نمنم میبارید. با این که تا غروب زمان زیادی باقی بود، اما ابر سیاهی آنچنان بر آسمان سایه افکنده بود که تاریکی بر شهر حاکم شده بود.
خیابانها بسیار شلوغ و پرترافیک بودند. بخصوص خیابانهایی که به منطقه باروال منتهی میشد. این منطقه در جنوب شرقی شهر و در یک منطقه ییلاقی در حاشیه جنگل قرار داشت. اکثر خانههای این منطقه ویلایی و از مناطق اعیاننشین و خوشآب و هوا محسوب میشد.
یک ساعت و 20 دقیقه طول کشید تا کمیسر به منطقه رسید و به بررسی و تحقیق پیرامون آنچه که اتفاق افتاده بود پرداخت.
خیابان هیل در کنار رودخانه ورست و در امتداد جنگل قرار داشت. یک خیابان بسیار زیبا و سرسبز. حادثه در ویلای شماره 207 که در انتهای خیابان و در مجاورت جنگل قرار داشت اتفاق افتاده بود. در مقابل ویلا چند خودروی پلیس، یک دستگاه آمبولانس و چند نفر از اهالی محل دیده میشدند.
کمیسر وقتی خودروی خود را مقابل ویلا متوقف کرد، نگاهی به اطراف انداخت، آنگاه آرام پیاده شده و وارد حیاط بزرگ و زیبای ویلا شد و مستقیم به طرف ساختمان حرکت کرد.
در آن لحظه باران بشدت میبارید. هنگام ورود کمیسر به داخل ساختمان، سروان بوکارد افسر تحقیق کلانتری منطقه به استقبال وی آمد. سروان بوکارد که از افسران جدی و باتجربه کلانتری محسوب میشد درخصوص ماجرا به کمیسر گفت:
ساعت حدود 10/15 به ما اطلاع داده شد که جیم لپین 33 ساله فرزند ارشد آقای لپین، مدیر کارخانه کاشیسازی که مالک این ویلا هم هست در داخل ساختمان ویلا بر اثر شلیک گلوله اسلحه کالیبر 223 شکاری در دم جان سپرده است. کسی که این خبر را به ما داد، ریچارد دوست و رفیق جیم بود. او در حالی که صدایش میلرزید، دائم تکرار میکرد، رفیقم جیم بر اثر یک بیاحتیاطی مورد اصابت گلوله قرار گرفته است. کمکم کنید. سروان ادامه داد: ریچارد بسختی سخن میگفت و فقط درخواست کمک میکرد. بلافاصله گشتیهای ما به طرف اینجا حرکت کردند و دقایقی بعد ضمن تایید خبر اطلاع دادند، جیم لپین بر اثر شدت خونریزی جان سپرده است. بعد هم به دستور رئیس کلانتری شخصا در محل حاضر و موضوع را از نزدیک مورد بررسی قرار دادیم. سروان بوکارد اضافه کرد: مقتول گویا بعد از آن که از شکار برگشته در حال تمیز کردن اسلحه شکاری لوله بلند خود بوده که گلوله از اسلحه شلیک شده و به سرش اصابت کرده و دقایقی قبل از رسیدن نیروهای امداد بر اثر شدت خونریزی جان سپرده است. در واقع قبل از اینکه گشتیهای ما و گروه امداد به محل برسند، وی تمام کرده بود.
سروان افزود: مقتول و دوستش ریچارد صبح خیلی زود برای شکار به جنگل رفتهاند و بعد هم بر اثر شدت بارندگی به ویلا برگشتهاند و سپس جیم مشغول تمیز کردن اسلحهاش میشود که حادثه رخ میدهد. طبق تحقیقات ما، جیم فردی پر انرژی که البته شغل درست و حسابی هم نداشته به شمار میآمد. بیشتر وقتش هم به ورزش و شکار میپرداخته و خرجش را هم که بسیار زیاد بود از پدرش میگرفت. متاسفانه جیم بسیار خوشگذران، ولخرج و بیقید و بند بوده که با پدرش نیز بر سر همین مسائل اختلاف زیادی داشت. اما از آنجا که پسر بزرگ خانواده بود و از طرفی بسیار مورد علاقه مادرش، همواره پدرش را برای گرفتن پول بیشتر تحت فشار قرار میداد. البته گویا گهگاهی سری هم به کارخانه پدرش میزده اما کار خاصی انجام نمیداده است.
سروان ادامه داد: ویلای 207 یکی از چندین ویلای تفریحی آقای لپین بوده که بیشتر مورد استفاده جیم قرار میگرفته و وی نیز
هر از چندگاهی با دوستانش به اینجا میآمدند. او دیشب با دوستش ریچارد به ویلا آمدهاند و صبح زود همانطور که عرض کردم به قصد رفتن به جنگل از ویلا خارج و ظهر برگشته که متاسفانه این حادثه تلخ رقم خورده است. افسر تحقیق کلانتری در پایان گزارش خود افزود: در تحقیقات اولیه که از سرایدار اینجا انجام دادیم او فقط اعلام نمود که در ساعت 3 بعدازظهر صدای گلوله را شنیده و بعد هم ریچارد را دیده که از ساختمان بیرون آمده و با داد و فریاد درخواست کمک کرده است.
کمیسر چند سوال از سروان بوکارد کرد، آنگاه به سراغ جسد جیم که روی مبل روبهروی تلویزیون افتاده بود رفت. جسد جیم غرق در خون دیده میشد. جای شکاف عمیقی درست زیرگوش راست او به چشم میخورد که بریدگی عمیقی ایجاد کرده بود. بررسیها حکایت از آن داشت که گلوله از فاصله حدود نیم متری شلیک و پس از اصابت به سمت چپ صورت مرگ جیم را رقم زده است، جیم یک شلوار سفید رنگ و بلوز آبی به تن داشت که کاملا خونآلود بودند. در مقابل جسد جیم نیز یک آچار، ظرف روغن، یک بسته سیگار، فندک طلایی، شیشه خالی نوشابه و تلفن همراه دیده میشد. کمیسر به دقت به بازرسی از جسد جیم پرداخت. شدت گلوله به قدری بود که تقریبا نیمی از صورت او متلاشی شده بود.
در کنار دست راست او نیز اسلحه شکاری لوله بلند دیده میشد که روی زمین افتاده بود و روی آن لکههای خون به وضوح دیده میشد. کمیسر بعد از این که به دقت جسد را وارسی کرد به جستجو در فضای ساختمان پرداخت اما مورد مشکوکی را مشاهده نکرد. همه چیز ظاهرا مرتب و منظم بودند.
کمیسر بعد از بازدید ساختمان پای صحبت ریچارد دوست جیم که خبر حادثه را به کلانتری داده بود نشست.
ریچارد که رنگ به صورت نداشت و صدایش میلرزید به کمیسر گفت: ساعت حدود 7 صبح بود که برای شکار از ویلا خارج شدیم.
3 ساعتی در جنگل پیادهروی کردیم تا به بالای کوه رسیدیم و در همانجا صبحانه خوردیم. بعد هم باران شروع به بارش کرد. 2 ساعتی در پناهگاه چهارم استراحت کردیم و منتظر ماندیم تا باران بند بیاید اما این اتفاق نیفتاد. به ناچار ساعت حدود 12 بدون این که شکاری به دام بیندازیم و حتی یک گلوله شلیک کنیم به پایین برگشتیم و ساعت حدود 3 به ویلا رسیدیم. چون صبحانه دیرخورده بودیم و از طرفی خیلی هم خسته بودیم، من به اتاقخواب رفتم و دراز کشیدم. جیم هم مشغول تمیزکردن اسلحهاش شد که لحظاتی بعد به یکباره صدای وحشتناک گلوله در فضای خانه پیچید. وقتی خودم را به جیم رساندم او غرق در خون روی مبل افتاده بود و به سختی نفس میکشید. سراسیمه بیرون دویدم و کمک خواستم اما متاسفانه هیچکاری از دست هیچ کس ساخته نبود، جیم بیچاره بشدت مجروح شده بود و آخرین نفسهای عمرش را میکشید و لحظاتی بعد هم برای همیشه خاموش شد.
کمیسر از او پرسید: دیشب چه ساعتی به ویلا آمدید؟
ریچارد پاسخ داد: نزدیکیهای غروب ما به اینجا رسیدیم. کمیسر در مورد شغل ریچارد پرسید. وی پاسخ داد: کار من آزاد است و بیشتر در خرید و فروش ملک هستم. کمیسر از او پرسید چه مدت است که جیم را میشناسد، وی جواب داد: 2 سالی میشود. ما با هم خیلی نزدیک بودیم و بیشتر اوقات با هم به تفریح میرفتیم.
کمیسر نیم ساعتی از ریچارد بازجویی کرد و سپس به سراغ ادوارد سرایدار ویلا رفت. ادوارد که آشفته و سراسیمه به نظر میرسید به کمیسر گفت: آقای جیم و دوستش ریچارد دیروز غروب به اینجا آمدند. صبح هم ساعت حدود 7 صبح به جنگل رفتند و بعدازظهر هم برگشتند. اسلحهها راکه داخل جلد چرمی و مورد استفاده هم قرار نگرفته بود از خودرو برداشتم. در آن لحظه آقای جیم بسیار عصبی و تندخو بود. شروع به پرخاش به من کرد و بهانه گرفت که چرا ناهار درست نکردهام و این در حالی بود که قرار نبود آنها ناهار بیایند. در این مورد هم چیزی به من نگفته بودند. خلاصه آنها وارد ساختمان شدند. من هم به آشپزخانه رفتم و مشغول آشپزی و پخت غذا برای آنها شدم. چند لحظه بعد صدای بلند ضبط از داخل ساختمان بیرون آمد و لحظاتی دیگر وقتی صدای ضبط کم شد ناگهان صدای گلولهای در ساختمان پیچید. در آن لحظه در ساختمان سرایداری که در مقابل در ورودی است بودم. با این که تا ساختمان اصلی مسافت تقریبا زیادی است اما صدای گلوله را شنیدم و وقتی بیرون آمدم دیدم که آقای ریچارد در حالی که داد و فریاد میکند روی بالکن ساختمان به سر و صورتش میزد. وقتی خودم را به آنجا رساندم، آقای جیم هنوز زنده بود اما نمیتوانست حرف بزند. او تعادل نداشت و دائم میلرزید. لحظاتی بعد هم جان سپرد.
کمیسر چند دقیقهای از ادوارد بازجویی کرد، آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و سپس رو به سروان بوکارد دستور دستگیری ریچارد را به جرم قتل عمد دوستش، جیم صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید مرگ جیم حادثه نبوده و او به دست ریچارد به قتل رسیده است. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق