چند سال است در زندان هستی؟
چند ماه دیگر 4 سال تمام و وارد پنجمین سال میشود. چه روزهای سختی بر من گذشت و چقدر عذاب کشیدم. هیچکس نمیتواند بفهمد من چه میگویم مگر آن کسانی که به مانند من آزار دیدهاند.
متهم به قتل 2 نفر شدی، چرا؟
مقصر خودم هستم و از اتفاقی که افتاده است خیلی ناراحتم. من و همدستم برای سرقت به محل رفته بودیم و نه قتل اما شرایط آنجا طوری شد که ما مجبور شدیم برخورد تندتری بکنیم. البته من مرتکب قتل نشدم.
پس چه کسی مرتکب قتل شده است؟
همدستم این کار را کرد اما سیر پرونده طوری بود که من نتوانستم حرفم را ثابت کنم.
اما تو در اعترافات اولیه گفته بودی که صاحب حجره را کشتی و شاگردش را هم با همدستی دوستت به قتل رساندی، چطور است که حالا میگویی کار تو نبوده است؟
آن اتفاق واقعا کار من نبود، من در دادگاه هم گفتم که اعترافات اولیهام را قبول ندارم اما قضات از من قبول نکردند، حتی نامهای را که همجرمم نوشته بود به آنها دادم ولی باز هم مورد استناد واقع نشد چون میگفتند نوشتههای او نشان دهنده اینکه خودش مرتکب قتل شده است، نیست.
ماجرای نامه چیست؟
در جواب نامه من که از او خواسته بودم جرم را به گردن بگیرد نامه برایم فرستاد اما به هر حال نامه مورد تایید دادگاه قرار نگرفت و قضات گفتند این نامه به معنای پذیرش جرم نیست.
چه کسی نقشه سرقت را کشید؟
همجرمم این کار را کرد. من در آن زمان بچه بودم و نمیدانستم کاری که میکنم چقدر خطرناک است و ممکن است چه عاقبتی داشته باشیم. او به من گفت پیرمردی را میشناسد که همیشه پول زیادی را در حجرهاش نگهداری میکند و به من گفت شبها او و شاگردش در مغازه نیستند. من هم قبول کردم که همراهش شوم و پول سرقت کنم. البته اول قرار بود فقط سرقت باشد اما وقتی ما به حجره رفتیم شرایط تغییر کرد.
وقتی شما وارد حجره شدید کسی آنجا بود؟
بله صاحب حجره و شاگردش در طبقه بالا داشتند حساب و کتاب میکردند. ما ابتدا متوجه نشدیم. مشغول پیدا کردن گاو صندوق بودیم که یکباره صدایی شنیدیم، صدا از بالا میآمد، وقتی سرم را بالا کردم متوجه شدم که کسی در طبقه بالا است. موضوع را به همدستم اطلاع دادم. ما به سمت طبقه دوم رفتیم من چوبی در دست داشتم، وقتی آرام بالا رفتیم من ضربهای با چوب به هر دو نفر زدم، آنها به زمین افتادند و بعد ما با طناب انها را بستیم. من در طبقه پایین بودم که همدستم با طناب مرد حجرهدار را خفه کرد.
اما تو در اعترافاتت همه چیز را برعکس تعریف کردهای و گفتهای کسی که طناب را دور گردن مرد حجرهدار انداخت تو بودی اما حالا چیز دیگری میگویی. حتی همدستت این اعترافات را قبول کرده است.
گفتم که آن اعترافات را قبول ندارم. آن گفتهها در شرایط عادی نبوده است.
اما با واقعیت مطابق است.
بله چون من در آنجا بودم و هر آنچه اتفاق افتاده بود را دیدم.
بقیه ماجرا را تعریف کن.
بعد از آن ماجرا بود که همدستم شاگرد مرد حجره دار را هم خفه کرد.
چرا با او همکاری کردی و با طناب شاگردش را هم کشتی؟
آن موضوع به من ربطی نداشت، من شاگردش را نکشتم او دروغ میگوید. من فقط با چوب به سر آنها زدم.
تو به پول احتیاج داشتی؟
نه اینطور هم نبود که من واقعا به پول احتیاج داشته باشم در واقع میخواستم هیجان این کار را تجربه کنم و واقعا ناراحتم که این اتفاق افتاد. من اصلا فکر نمیکردم اینطور شود.
با همدستت چطور آشنا شدی؟
آشنایی ما از زمانی بود که هممحلی شدیم. کمکم به هم نزدیک شدیم و نمیدانستم این دوستی ممکن است به کجا ختم شود و من را به پرتگاه ببرد.
فاصله سنی شما هم زیاد است، چه لزومی داشت با هم دوست باشید؟
او خیلی به من لطف میکرد و همیشه میگفت از من خوشش میآید و دلش میخواهد رابطهاش را با من بیشتر کند. کم کم به من نزدیک شد و بعد هم دوستی ما عمیق شد و آن پیشنهاد را به من داد.
قبل از اینکه سرقت کنی چه میکردی؟
من در آن زمان دانشآموز سال آخر دبیرستان بودم و درس میخواندم. البته علاقه چندانی به درس نداشتم اما به اجبار خانواده درس میخواندم تا اینکه سرقت کردیم و در پی آن دو فقره قتل اتفاق افتاد و بعد از آن من بازداشت شدم و درسم هم نیمه تمام ماند.
وقتی زندانی شدی با هم جرمت یکجا بودید؟
در زندان ، زندانیان جوان را از افراد دیگر جدا میکنند، من در بند جوانان بودم. او مدتی با من بود اما به خاطر اینکه خطاهایی در زندان انجام داد او را به بند دیگری منتقل کردند.
در زندان چه کارهایی میکردی؟
اول درسم را تمام کردم و بعد از آن هم سعی میکردم کتاب بخوانم و دعا کنم تا از این مخمصه بیرون بیایم و خدا را شکر دعایم مستجاب شد.
واقعیت این است که در این چند سال جهنمی من دوستان زیادی را از دست دادم؛ بچههایی که بهطور اتفاقی مرتکب قتل شده بودند و نتوانستند رضایت بگیرند و اعدام شدند. شبهای اعدام برای ما خیلی سخت بود، تعدادی از بچهها را به انفرادی میبردند و ما نمیدانستیم که آنها صبح باز میگردند یا نه
واقعیت این است که در این چند سال جهنمی من دوستان زیادی را از دست دادم؛ بچههایی که بهطور اتفاقی مرتکب قتل شده بودند و نتوانستند رضایت بگیرند و اعدام شدند. شبهای اعدام برای ما خیلی سخت بود، تعدادی از بچهها را به انفرادی میبردند و ما نمیدانستیم که آنها صبح باز میگردند یا نه. بعضی وقتها میشد که برمیگشتند اما در بعضی موارد هم این طور نبود و آنها بازنمیگشتند. آنها به صورت اتفاقی مرتکب قتل شده بودند و من متهم بودم که به طور عمدی قتل کردهام. سخت بود که بتوانم از دو خانواده رضایت بگیرم. واقعا سخت بود اما من هیچوقت امیدم را از دست ندادم، حتی زمانی که دوستانم اعدام میشدند.
چطور توانستی دل خانوادهها را به دست آوری؟
بیشتر کارها را پدر و مادرم کردند. آنها بیش از حد توانشان به من لطف کردند و از آنها تشکر میکنم. مادرم روز و شب مقابل خانه مرد حجرهدار میرفت و پشت در میایستاد تا بتواند یک دقیقه با آنها صحبت کند. مادرم درک میکرد آنها چقدر داغدار هستند و حتی اگر برخورد بدی هم با او میشد اصلا امکان نداشت که ناراحت شود. او و پدرم تلاش زیادی را برای اینکه بتوانم زنده بمانم کردند. آنها بعد از اینکه موفق شدند رضایت اولیای دم مرد حجرهدار را بگیرند، سراغ خانواده شاگردش رفتند و رضایت آنها را هم گرفتند.
خودت هم تلاش میکردی؟
نمیتوانستم کاری بکنم. در زندان بودم و تنها میتوانستم به تلفن دسترسی داشته باشم و با آنها تماس تلفنی بگیرم البته چند بار به هر دو خانواده زنگ زدم و از آنها طلب بخشش کردم و خواستم تا من را عفو کنند و به جوانیام رحم کنند. من هرگز به آنها بیاحترامی نکردم. همیشه گفتم که میدانم جانم دست آنهاست و اگر بخواهند میتوانند بگیرند و خواستم اجازه زندگی به من بدهند.
مگر نگفتی بیگناه هستی پس چرا سعی کردی رضایت بگیری؟
من چارهای بجز این کار نداشتم. بعضی از زندانیان هستند که به دنبال رضایت نمیروند و بر بیگناهی خود اصرار میکنند و سعی نمیکنند دل اولیای دم را به دست آورند اما من میدانستم این کار فایدهای ندارد و تمام تلاشم را برای گرفتن رضایت کردم و دوباره به زندگی باز گشتم.
تو رضایت گرفتی و بعد از گذراندن دوران زندانت آزاد میشوی. حالا که فقط مجازات زندان در انتظار توست میخواهم واقعیت را بگویی. قبول داری که مقصر هستی؟
بله قبول دارم که نباید برای سرقت میرفتم و به حرف همجرمم گوش میکردم. قبول دارم که از راه راست در زندگیام خارج شدم و حالا هم دارم تاوان همین موضوع را پس میدهم و خیلی ناراحت هستم.
برنامهای برای آیندهات داری؟
بله در این مدت که شنیدم اولیای دم رضایت دادند خوشحال شدم و برای آیندهام برنامهریزی کردم. میخواهم درس بخوانم و کار کنم تا بتوانم خسارتی که خانوادهام به خاطر من پرداخت کردهاند را جبران کنم. میخواهم از این به بعد مانند انسانهای دیگر راحت و آرام و با شخصیت زندگی کنم. از خداوند میخواهم من را در این راه هدایت و راهنمایی و حمایت کند.
مرجان لقایی