سرم را از بالش برداشتم. چشمانم از گریه سرخ شده بود، اما نمیخواستم کسی صدای گریهام را بشنود و آنقدر گریهام را در گلو خفه کرده بودم که سینهام درد گرفته بود. احساس میکردم به من توهین شده، چرا؟ چرا باید اینقدر مطمئن از ما خواستگاری کنند و در یک مدت کوتاه اینطور بیتفاوت همه چیز را فراموش کنند. در این فکر و خیالها بودم که انگار کسی صدایم زد. سرم را از روی بالش برداشتم و چشمانم را پاک کردم. صدا از داخل قاب عکس روی میز بود. عکس مربوط به نوروز امسال، همین یک ماه پیش بود. عکس را کنار سقاخانه حرم امام رضا(ع) انداخته بودم. پدرم از حدود 15 سال پیش که من در اثر نارسایی قلبی در بیمارستان بستری بودم، نذر داشت که اگر من خوب شوم و محتاج بیمارستان و دکترها نباشم، هر سال مرا به زیارت آقا ببرد و با همین توسل، شفا گرفتم. دیگر همه میدانستند که هرسال در هنگام تحویل سال، ما در مشهد مقدسیم.
نوروز امسال هم چند ساعت قبل از تحویل سال نو وارد شهر مشهد شدیم. چشم به گنبد طلا دوختم و صورتم را به اشک چشم شستشو دادم. وارد حرم که شدیم، هوای حرم زیر و رویم کرد. آنقدر زائر از شهرهای مختلف ایران و سایر کشورها به زیارت آمده بودند که جای سوزن انداختن نبود. مادرم دستم را کشید: «لیلی از من جدا نشو جمعیت زیاده، اگه به قلبت فشار بیاد چه خاکی تو سرم کنم.»
چادرم را که روی صورتم کشیدم، از عالم و آدم جدا شدم، انگار من بودم و حرم و آقا. گفتم: «سلام آقاجون منم لیلی.» دیدن آن همه زلالی ، آنقدر برایم عزیز بود که دلم نمیخواست کوچکترین فرصتی را از دست بدهم: «خیلی دلم براتون تنگ شده بود. چقدر امسال انتظار دیدنتون طولانی شد. آقاجون اگه یه سال نطلبیمون من چی کار کنم؟ به خودت قسم اون سال، سال آخر عمرم میشه.»
از خوشحالی حضور در حرم پاکش چشمان خیسم میخندید: «ازت ممنونم که به دل پدرم انداختی نذر کنه هر سال منو به پابوست بیاره. اومدم پابوس، اومدم تا امسال هم مثل همیشه، سال جدید رو با تبرک نگاه شما شروع کنم. اومدم تا باز آمینهای دعای سال تحویلم رو شما بگید. اومدم یه دست بکشید به سرم تا یه سال دیگه هم بیمه نگاهتون باشم.»
تو یک دستم قرآن بود و با دست دیگرم اشکهایم را پاک میکردم: «راستی آقاجون! یوسف اومده خواستگاریم. همه میگن پسر خوبیه، میتونه خوشبختت کنه. شما چی میگین؟ به درد من میخوره؟ میدونی آقا من یه نفر رو میخوام که خوشبختم کنه. یه نفر رو میخوام که مومن باشه و دینم رو کامل کنه. یه نفر که منو درک کنه. یه نفر که منو هرسال به پابوس شما بیاره. میدونی آقا میترسم. میترسم یه وقت انتخابم اشتباه باشه! نکنه خدا بخواد منو توی این مرحله از زندگیم امتحان کنه؟ اما آقاجون به خودت قسم من طاقت امتحان توی زندگی مشترک رو ندارم. من صبرش رو ندارم. اگه توی این امتحان خدا رد بشم؟ اگه کم بیارم؟ اون موقع چه جوری روم بشه به گنبد طلات چشم بدوزم؟ چه جوری روم بشه به پنجره فولادت دلم رو دخیل ببندم؟ آقاجون تو کمکم کن.»
قرآن را روی سرم گذاشتم و دستم را ملتمسانه به سویش دراز کردم: «یا امام رضا کمکم کن. اگه یوسف میتونه منو خوشبخت کنه، اونو مرد زندگیم کن. ای بزرگی که از عالم غیب آگاهی کمکم کن. امسال مثل همیشه اومدم که بهت بگم من از همه به شما نیازمندترم. یا ضامن آهو! ضامن خوشبختی من شو. دستام رو بگیر و کمکم کن.»هنوز یک ماه از عروسی یوسف نگذشته بود که خواستگار دیگری به خانه ما آمد. او را خوب میشناختیم و با خانوادهاش دورادور آشنایی داشتیم. پدرم استخاره کرد، خیر بود و من در کمتر از 2 ماه، عروس خانه احسان شدم. احسان مرد خوب و مومن و بانزاکتی بود. او نیز نذر پدرم را به گردن گرفت تا هر سال در هنگام تحویل سال نو در حرم امام رضا باشیم. مدت زیادی از زندگی مشترکمان نگذشته بود که فهمیدم چقدر مرد فهیم، قدرشناس و قابل اعتمادی است. فصل جدیدی در زندگیام آغاز شد و احسان تکیهگاه محکم زندگیم شد. دوستش داشتم و دوستم داشت و در کنار هم طعم شیرین خوشبختی را میچشیدیم. گویی خدا احسان را برای من آفریده بود. او به آرزوهای من جامه عمل پوشاند وخوشبختی ما را حضور فرزندی شیرین و خرید خانهای کوچک اما زیبا تکمیل کرد.
تا اینکه امروز پس از گذشت سالها، خبری در تمام محل پیچید و همه اعضای خانواده را بههم ریخت. خبر رسید که یوسف در بیمارستان بستری است و پزشکان بیماری او را سرطان خون بدخیم تشخیص دادهاند. در نهایت حیرت شنیدیم پزشکان مرگ یوسف را قریبالوقوع پیشبینی کردهاند. نهتنها در خانه ما بلکه در هر خانهای که یوسف را یکبار دیده بود، خاک عزا ریختند. هیچکس دل آن را نداشت که به ملاقات یوسف برود. به هر سختی بود، همراه احسان و پدر و مادرم و رضا و همسرش به ملاقات یوسف رفتیم. خاله هما و آقا یحیی مثل پنبه زده شده، بیسر و سامان و آشفته بودند و مریم، همسر زیبا و محبوب یوسف، چادر سیاهش را به دور خود پیچیده بود و روی صندلی کنار سالن انتظار آوار شده بود و انتظار میکشید... دیگر هیچ برایش نمانده بود، حتی اشکی در چشمانش. قرآن سبزرنگ کوچکی را روی سرش گذاشته بود و ذکر میگفت. فرهاد پسر یوسف سرش را میان شانههای دایی جلالش فرو کرده بود و بهانه میگرفت.
دلم آتش گرفت. به سمت مریم رفتم و او را در آغوش کشیدم. نگاهم بیانگر همه چیز بود. دستهایش را فشردم. نگاه بیرمقش را از روی کودک معصومش برداشت و به چشمان خیسم نشاند و با صدایی که از حجم اندوه دلش برمیخاست، گفت: «جواب پسرش رو چی بدم؟»
لبهایم را میان دندان گزیدم و هیچ نگفتم. آهی از سوز دل کشید و لبان خشکیدهاش جنبید: «نمیدونم این چه بلایی بود که سرم اومد. در این چند سال زندگی مشترکم با یوسف، فکر میکردم خوشبختترین آدم روی زمینم، حتی فکر مریضیاش برام آزاردهنده بود، چه برسه که تو این حال و روز ببینمش و هیچ کاری ازم برنیاد.»انگشتان سردش را از دستم بیرون کشید و نفس سردی را از سینه بیرون راند: «خدایا حکمتت رو شکر، نمیدونم شاید داری امتحانم میکنی.» دستانش را بلند کرد و صدایش را از سینه کند: «خدایا راضیم به رضای تو.»
این جمله چهار ستون بدنم را لرزاند. یاد خودم افتادم که تو حرم امام رضا، دست توسل بلند کردم و از صاحب حرم خواستم سرنوشت مرا با شوهر آیندهام بیامتحانی سخت مقدر کنه. سرنوشت من و یوسف، خیلی شبیه هم بود هر دو در یک سال ازدواج کردیم. در یک سال بچهدار شدیم، خانه خریدیم. هر دو همسرانمان را دوست داشتیم و هر دو خوشبخت بودیم، اما گویی ده سال پیش، در آن لحظه ملکوتی امام رضا، ضامن خوشبختی من شد و دعای حول حالنا الی احسن الحال مرا آمین گفته بود که ورق برگشت و به دلیلی که هیچ کدام نفهمیدیم، سرنوشت من و یوسف از هم جدا شد و من دیدم که ضامن آهو، ضامن خوشبختی من شد و با توسل به او، خداوند سرنوشت مقدر مرا تغییر داد.
فرزانه نکو
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)