حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
بعد از مرگ پدر هانیه مادر او سعی کرد از فرزندانش محافظت کند. مشکلی هم برای این کار نداشت اما فشارهای روحی و روانی، زن جوان را تسلیم کرد. هانیه توضیح میدهد: بعد از مرگ پدرم زمزمهها و حرف و حدیثها شروع شد. دوستان و آشنایان شروع کردند به حرف زدن پشت سر مادرم و میگفتند معنی ندارد زنی به سن و سال او بیشوهر زندگی کند.
این پچ پچها آنقدر ادامه پیدا کرد تا مادر هانیه تصمیم به ازدواج مجدد گرفت. متهم درباره ناپدریاش چنین میگوید: ناپدریام زن اولش را طلاق داده بود. او یک دختر داشت و شغلش آزاد بود. ناپدریام هیچ وقت من و خواهر و برادرم را کتک نمیزد اما رفتارهای تحقیرآمیزش مرا عذاب میداد و باعث میشد در خانه احساس راحتی نکنم. مشکل وقتی بیشتر شد که مادرم بچهاش را به دنیا آورد. از آن به بعد بیمحلیهای ناپدری و رفتارهای توهینآمیز او بیشتر شد. در نهایت مادرم از آن مرد صاحب 3 پسر و 4 دختر دیگر شد و این بچهها برای ناپدریام عزیز و دوست داشتنی بودند اما به من و خواهر و برادرم به چشم سربار و موجود اضافی نگاه میشد، برای همین هم مجبور شدم خیلی زود ازدواج کنم.
منظور هانیه از ازدواج زودهنگام، نشستن پای سفره عقد در سن 14 سالگی است. متهم در این بخش از صحبتش از بخت بد خود سخن میگوید و از این که همسرش او را به بیراهه کشاند: همسرم قاسم خودش را اهل یکی از کشورهای عربی معرفی کرده بود. او وقتی به خواستگاریام آمد هیچکس مخالفت نکرد. خودم هم میخواستم هر چه زودتر از آن خانه نجات پیدا کنم، برای همین مراسم ازدواج خیلی زود برگزار شد و بعد از آن بود که فهمیدم قاسم ایرانی و از طایفه فیوج است. او کفزن و جاعل بود و از این راه کسب درآمد میکرد.
هانیه ادعا میکند این شوهرش بود که او را با انواع خلافها آشنا کرد: قاسم کفزنی و جیببری را به من یاد داد البته جعل را هم همین طور، اما چیزی که باعث شد با او همکاری کنم گرفتار شدن در دام مواد مخدر بود. شوهرم قبل از هر چیز مرا با مواد آشنا و کاری کرد به تریاک معتاد شوم. بعد از آن دیگر هر کاری که از من میخواست انجام میدادم . او برایم گذرنامه جعل میکرد و مرا برای دزدی به کشورهای مختلف میفرستاد؛ ترکیه، کره، ژاپن، مالزی، تایوان، تایلند، روسیه و... من در تمام این کشورها جیببری و کفزنی انجام دادم.
زن جوان از راه سرقت پول کلانی به دست آورد. او میگوید هر وقت از سفر خارجی برمیگشت چمدانهایش پر از اسکناس بود : برای خودم خانهای در کرج خریدم ، آن هم در محلهای که اقوام شوهرم در آنجا ساکن بودند. بیشتر اعضای خانواده قاسم سارق بودند اما چون من بین آنها پول بیشتری در میآوردم خیلی مرا تحویل میگرفتند و در واقع به حساب بانکیام نظر داشتند و هر از گاهی به بهانهای از من کمک مالی میگرفتند.
در آن سالها هانیه و شوهرش چندین بار دستگیر و زندانی شدند تا این که زن جوان احساس کرد به پایان خط رسیده است و دیگر نمیتواند به این زندگی ادامه بدهد او مادر
3فرزند شده بود و دوست داشت بیشتر وقت خود را با بچههایش بگذراند. هانیه میگوید: چیزی که باعث شد از قاسم طلاق بگیرم خیانت بزرگ او بود . شوهرم با تعداد زیادی شاکی در زندان بود که من مجبور شدم بخش عمده داراییام را به مالباختگان بدهم تا او آزاد شود. قاسم بعد از این که از زندان بیرون آمد با دخترعمویش از ایران فرار کرد و مرا تنها گذاشت . به ناچار طلاق گرفتم و دیگر سراغ خلاف نرفتم. هانیه و فرزندانش در همان خانهای که زن جوان با اموال مسروقه خریده بود زندگی میکردند تا اینکه بعد از مدتی بحث ازدواج مجدد پیش آمد: خواستگارم پسر خوب و مهربانی بود و به وی علاقهمند شدم . بعد از ازدواج در تهران خانهای را اجاره کردیم البته بچههایم که دیگر بزرگ شده بودند در همان خانه کرج ماندند. ما زندگی آرام و خوبی داشتیم تا این که یکی از اقوام شوهرم ما را برای دزدی وسوسه کرد.
طراح نقشه سرقت باخبر شده بود یکی از اقوام مبلغ زیادی پول در خانه دارد، برای همین موضوع را با هانیه و شوهرش در میان گذاشت. زن جوان هرچند ابتدا با مشارکت در این سرقت مخالفت کرد، اما عاقبت تسلیم شد: ما به آن خانه رفتیم. میدانستیم به جز فرزند خانواده که عقبمانده ذهنی بود کس دیگری در منزل نیست. بعد از سرقت کسی که پیشنهاد این کار را به ما داده بود مقدار زیادی لحاف و تشک روی سر آن پسر عقبمانده ریخت و ما فرار کردیم. بعدا باخبر شدیم آن پسر خفه شده و مرده است.
بقیه داستان هم که کاملا معلوم است: دستگیری، زندان، دوری از فرزندان و... هانیه میگوید این روزها در زندان سرش را با خیاطی گرم میکند و تصمیم دارد پس از آزادی زندگی سالمی را در پیش بگیرد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....