باید جواب می‌داد

«مادرم هیچ‌وقت به من یا خواهرم توجه و اهمیت نشان نداد. برای او ما فرزندان سرباری بودیم که تنها برایش مشکل و بدبختی به بار آورده و سبب بیچارگی‌اش شده بودیم. می‌دانستم که این احساس را نسبت به ما دارد و لزومی نداشت آن را به زبان بیاورد. شاید هم حق داشت. هرگز روی خوشی از دنیا و زندگی مشترکش با پدرم ندیده بود و تمام عمرش را با مشکلات زیاد و پیاپی دست و پنجه نرم کرده بود و همین، فرصت زیادی برای مهربان‌تر بودن به او نمی‌داد. برای من، سال‌های سال قبل مادرم از دنیا رفته بود؛ وقتی که تصمیم گرفت که من را هم رها کند و زندگی تنهایی را با مادربزرگم آغاز کند. تصمیم اشتباهی که سبب شد آینده من هم مثل خواهرم به منجلابی فرو رفت که آینده آن، میله‌های زندان برای من و میله‌های بیمارستان روانی برای خواهرم است.»
کد خبر: ۳۱۴۳۰۴

شان رویز پسر جوانی است که به اتهام به قتل رساندن مادر 52 ساله خود سوزی ساراوی با ضربات متعدد چاقو دادگاهی شده است. به گفته وکیل این پسر 22 ساله او بشدت دچار افسردگی است و کاری که انجام داده به خاطر عدم تعادل روحی و روانی اوست؛ ادعایی که باید توسط پزشکان تایید شود و در صورت رد شدن آن، شان ممکن است به اعدام محکوم شود. اعدامی که برای او به گفته خودش از زندگی سختی که داشته بهتر خواهد بود.

«5 ساله بودم که مادرم از پدرم جدا شد. خیلی خوب به یاد می‌آورم که بر سر هر مساله کوچکی دعوا و جدل بزرگی در خانه‌مان به راه می‌افتاد که در نهایت این مادرم بود که زیر مشت و لگدهای پدرم بشدت می‌گریست. من و خواهرم که 2 سال از من کوچک‌تر بود خودمان را در اتاق قایم می‌کردیم تا مبادا رفتارهای وحشیانه پدرم به ما هم آسیبی برساند. پدرم وقتی دیوانه می‌شد و کنترلش را از دست می‌داد اهمیتی نمی‌داد که چه کسی سر راهش قرار دارد. همه چیز و همه کس را به باد کتک و ناسزا می‌گرفت و ما هم که با او زندگی می‌کردیم از ضرباتش در امان نبودیم. وقتی تولد 5 سالگی‌ام را در منزل مادربزرگم جشن گرفتم فهمیدم دیگر پدرم را نخواهم دید. همان شب بود که مادرم گفت بالاخره از او جدا شده و ما می‌توانیم زندگی راحت‌تری را جداگانه تجربه کنیم؛ چیزی که در دوران بچگی برایم به معنی آزادی بود. این که پدری وجود نداشته باشد که ما را آزار دهد یعنی امنیت و آسایش خاطر برای ما که هر روز و هر شبمان در استرس و رنج می‌گذشت اما انگار قرار نبود این اتفاق به این راحتی‌ها بیفتد.» خانم ساراوی برای جدا شدن از شوهرش سختی‌ها و مشکلات زیادی را متحمل شد. او به ناچار تمام دارایی‌هایش را به همسرش بخشید تا بتواند در مقابل، حضانت بچه‌ها را به عهده بگیرد. از سوی دیگر از دست دادن مادیات برای این زن، به منزله رسیدن به نقطه صفر یا حتی زیر صفر بود. سوزی باید از 2 فرزند کوچکش نگهداری می‌کرد و به ناچار تمام‌وقت شاغل می‌شد؛ چیزی که برای فرزندانش اصلا خوشایند نبود.

«فکر می‌کردیم که نبود پدر به معنای راحت شدن از تمام درد و رنج‌هایی است که در گذشته تحمل می‌کردیم اما اشتباه بود. مادرم پس از جدا شدن به ناچار باید صبح و شب کار می‌کرد و ما را به پرستاران خانگی می‌سپرد. مادربزرگمان با این که صاحب‌خانه بود حاضر نبود ما را نگه دارد و مدام به مادرم می‌گفت که اشتباه کرده حضانت ما را از پدرمان گرفته است. حرف‌هایی که او می‌زد هنوز بعد از سال‌های سال در گوشم زنگ می‌زند. از نظر مادربزرگ ما بچه‌های همان مردی بودیم که سبب بدبختی و فلاکت مادرمان شده بود و نباید ما را به قیمت از دست دادن هر آنچه مادیات که داشت به دست می‌آورد چون ارزشش را نداشتیم. از مادربزرگم خوشم نمی‌آمد چون فکر می‌کردم سبب جدایی مادرم و همه دعواهای او با پدرم هم او بوده است بخوبی به یاد دارم که پدرم در جدل‌های همیشگی ‌شان مدام می‌گفت که مادربزرگم سبب می‌شود که مادرم هرگز نتواند خودش در مورد زندگی‌اش تصمیم‌گیری کند و این نکته پدرم را آزار می‌داد. ما بناچار بعد از طلاق پیش انواع و اقسام پرستاران خانگی می‌ماندیم که هرکدام به نوعی آزارمان می‌دادند. نبود پدر و مادر ناگهان من و خواهرم را دچار خلاهای روحی شدیدی کرد که هنوز آثار آن باقی است».

زندگی سخت ‌شان در نبود پدر و مادرش ادامه داشت. او هرچه که بزرگ‌تر می‌شد احساس بدتری نسبت به کودکی و حتی خانواده‌اش پیدا می‌کرد. تنفر زیادی که به مادربزرگش داشت کم‌کم سبب شد روی رفتارهایش هم تاثیر بگذارد و این احساسات را به مادرش هم منتقل می‌کرد و این احساسات منفی آغازی برای جریان جدل‌های جدید در خانه آنها بود. «از مادرم می‌خواستم که کمتر به مادربزرگم رسیدگی کند و لااقل کوچک‌ترین وقتی را که آخر هفته‌ها می‌تواند با من و خواهرم سپری کند به او اختصاص ندهد. اما انگار درست حدس زده بودم سال‌های سال حرف‌های مادربزرگ کار خودش را کرده بود و از احساس عمیقی که مادرم به من و خواهرم داشت بشدت کاسته بود. هرچه بزرگ‌تر می‌شدم بیشتر به این نکته پی می‌بردم که او علاقه زیادی به ما ندارد و حتی اگر می‌توانست زمان را به عقب بازگرداند ما را نزد پدرمان می‌گذاشت. بارها به مادرم گفتم که احساس می‌کنم علاقه‌اش را نسبت به ما از دست داده و همه توجهش را به مادربزرگم معطوف کرده، اما او زیر بار نمی‌رفت و مرا محکوم می‌کرد که دچار بدبینی و بدجنسی‌هایی شده‌ام که از پدرم به ارث برده‌ام. حرف‌هایش برایم گزنده بود و نتیجه این بحث‌ها این بود که از حدود 14 یا 15 سالگی کاملا رابطه عاطفی که میان من که پسرش بودم با او که مادرم بود، به طور کامل قطع شد. گرچه از نظر مادرم او هیچ‌وقت علاقه‌اش را نسبت به من و خواهرم از دست نداده بود.»

در حالی که خانم ساراوی سال‌های سال کار می‌کرد تا بتواند آسایش و راحتی را برای دو فرزندش مهیا کند آنها هر روز بیشتر دچار مشکلات روحی عمیق‌تری می‌شدند. زندگی تنهایی آنها در دوران کودکی با پرستاران مختلف خانگی از آنها شخصیت‌هایی متزلزل ساخته بود که امکان تفکر درست را از آنها می‌گرفت. سوزی هر چه که بیشتر سعی می‌کرد حسن نیت خودش را به فرزندانش نشان بدهد با درهای بسته بزرگ‌تری برخورد می‌کرد. شرایط روز به روز برای آنها سخت و سخت‌تر می‌شد و بستری شدن دختر کوچک او همه چیز را برایشان به بن‌بست رساند. «من می‌دانستم که خواهرم تحمل این همه فشار و ناراحتی را ندارد. او سال‌های سال به‌تنهایی زندگی کرده بود و تنها دوستش من بودم. مادرم می‌دانست که او حتی در مدرسه هم دوستی ندارد و از درس خواندنش هم مشخص بود که علاقه چندانی به مدرسه رفتن ندارد. وقتی بدن نیمه‌جانش را در حمام خانه پیدا کردم که رگ دستش را بریده بود بلافاصله با پلیس تماس گرفتم. او خوشبختانه از مرگ حتمی نجات پیدا کرد اما شرایط بسیار وخیم روحی و روانی در او که سال‌های سال از سوی مادرم نادیده گرفته شده بود سبب شد تا پزشکان او را به عنوان بیمار روانی که می‌تواند برای خودش و دیگران که در اطرافش هستند خطرناک باشد، بستری کنند. رفتن او از خانه بزرگ‌ترین ضربه‌ای بود که طی سال‌ها خوردم. تنهایی زندگی کردن با مادری که کوچک‌ترین علاقه‌ای به او نداشتم و در پاشیدن زندگی و بستری شدن خواهرم مقصر می‌دانستم کار آسانی نمی‌توانست باشد، که درست هم حدس زده بودم. شرایط هر روز بد و بدتر می‌شد.»

خانم ساراوی تلاش زیادی کرد تا به پسرش ثابت کند مشکلاتی که در زندگی آنهاست مقصری ندارد و همه چیز به خاطر سختی‌هایی است که آنها در دوران طفولیت کشیده‌اند، اما شان زیر بار نمی‌رفت. او به دنبال مقصر می‌گشت تا او را به عنوان متهم در زندگی بسیار متلاطمی که داشت معرفی کند. هر چه که شان بزرگ‌تر می‌شد روابط او و مادرش روز به روز رو به وخامت می‌گذاشت. بالاخره کار به جایی رسید که سوزان به ناچار به منزل مادرش نقل مکان کرد. او می‌دانست که پسرش در سن 20 سالگی می‌تواند روی پاهای خودش بایستد و با پولی که ماهیانه از او می‌گیرد می‌تواند زندگی کند اما خروج او از خانه تنفر و افسردگی شدیدتری را برای پسرش به بار آورد که بالاخره به قیمت جانش تمام شد. «از او خواستم که به خانه برگردد. نمی‌فهمیدم چرا از خانه خودش هم فراری است. او خواهرم را روانه تیمارستان کرده بود و با تنها گذاشتن من، سعی در تنبیه کردنم داشت. احساس تنفر همه وجودم را گرفته بود. روزی که برای دیدنم آمد تصمیمم را گرفته بودم. باید به خاطر بدبخت کردن من و خواهرم جواب می‌داد. به خودم که آمدم او غرق در خون جان باخته بود.»

منبع: کورت نیوز
مترجم: المیرا صدیقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها