جنایت در بامداد 29 ژوئن

ساعت 6 صبح روز شنبه 29 ژوئن بود. یک روز سرد و برفی. کمیسر جیمز ترنر بعد از ساعت‌ها سرگردانی در فرودگاه شهر سونیزلر و تاخیر چند ساعته به دلیل بدی هوا، بالاخره به مقصد رسید. کمیسر با قیافه‌ای خسته و در حالی که بی‌حوصله و عصبی به نظر می‌رسید از پله‌های هواپیما پایین آمد و در عین حال تلفن همراهش را روشن کرد تا تاخیر بازگشت‌اش را به همسرش که چشم به راه بود، اطلاع دهد.
کد خبر: ۳۱۴۲۹۱

قرار بود پرواز 808 از مقصد سونیزلر ساعت 10 شب حرکت کند، اما با 6 ساعت تاخیر ساعت 4 صبح پرواز کرد و راس ساعت 6 صبح با پروازی 2 ساعته به زمین نشست.

کمیسر چند دقیقه بعد فرودگاه را ترک کرد و سوار بر تاکسی راهی منزلش شد تا اندکی استراحت کند و سپس سرکار برود.

در اواسط راه به منزل بود که مجددا زنگ تلفن همراهش به صدا درآمد. این بار صدای سروان دیوید اکسل در گوشش پیچید. سروان اکسل افسر مرکز پیام پلیس بود. این صدا برای کمیسر بسیار آشنا بود و هر وقت پشت گوشی بود، کمیسر خود را برای شنیدن یک خبر ناگوار آماده می‌کرد.

در آن ساعت صبح هم سروان اکسل پس از سلام، خبر یک جنایت را به کمیسر داد.

سروان به کمیسر گفت: بسیار عذرخواهی می‌کنم. می‌دانم هم اکنون رسیدید و بسیار خسته هستید. این را هم می‌دانم که پرواز خیلی سختی داشتید و ساعت‌ها در فرودگاه معطل شدید. قطعا بسیار خسته هستید. اما می‌بایستی عرض کنم قبل از این که به منزل بروید بنا به دستور رئیس پلیس ضرورت دارد، سری به محله پراکس بزنید. متاسفانه حادثه تلخی در آن محل رخ داده و زن جوان 27 ساله‌ای به نام پارانت به طرز دلخراشی به قتل رسیده است. رئیس پلیس دستور دادند حتما با شما هماهنگی کنم تا از نزدیک حادثه دردناک قتل زن جوان را پیگیری نمایید.

کمیسر به دقت آدرس را یادداشت کرد و سپس از راننده تاکسی خواست مسیرش را به طرف محله پراکس که در غربی‌ترین نقطه شهر قرار داشت و تا فرودگاه حدود 40 دقیقه راه بود، تغییر دهد.

در آن ساعت صبحگاهی، خیابان‌ها خلوت و کم تردد بودند، اما به علت برف و یخ‌زدگی معابر و خیابان‌ها، خودروها به کندی و با احتیاط حرکت می‌کردند.

وقتی کمیسر به ساختمان 208 در محله پراکس رسید، ساعت دقیقا 50/6 بود. برف همچنان با شدت می‌بارید و همه جا را سفیدپوش کرده بود.

در مقابل ساختمان چند نفر از جمله 3 مامور پلیس ایستاده بودند. دو خودروی پلیس و یک آمبولانس نیز جلب نظر می‌کرد.

کمیسر تاکسی را مرخص کرد و آنگاه چمدانش را به یکی از ماموران پلیس سپرد و وارد حیاط زیبا و سفیدپوش ساختمان شد.

ساختمان 208 تقریبا قدیمی و به صورت ویلایی و 2 طبقه بود. کمیسر از میان انبوه برف‌ها گذشت و وارد ساختمان شد.

چند مامور پلیس در حال عکسبرداری و انگشت‌نگاری از جای جای خانه بودند. سالن پذیرایی ساختمان با این که بزرگ بود، اما وسایل داخل آن کم و اندک بودند و به نظر نمی‌رسید اشیای داخل سالن خیلی گران‌قیمت باشند.

وضعیت داخل سالن تقریبا مناسب بود، اما اندکی از به‌هم ریختگی مشاهده می‌شد. جسد زن جوان در اتاق خوابش کنار تخت افتاده بود. یک پالتوپوست به تن داشت. خون زیادی که از سینه‌اش خارج شده بود حوضی از خون را در اطراف ایجاد نموده بود.

چشمان آبی و زیبای زن جوان به سقف دوخته شده بود. او جوراب به پا داشت و شلوار جین آبی‌اش نیز رنگ خون به خودش گرفته بود.

کمیسر به دقت به وارسی جسد زن جوان پرداخت و خیلی زود متوجه شد که علت اصلی مرگ زن جوان ضربات چاقو به قفسه سینه‌اش بوده است چرا که قبل از این کار او خفه شده بود. در واقع علت اصلی مرگ خفگی بوده است.

در واقع این فرضیه وجود داشت که قاتل در یک حرکت غافلگیرانه زن بیچاره را خفه نموده و سپس برای این‌که مطمئن شود او مرده و قادر نیست او را لو بدهد، اقدام به وارد کردن چندین ضربه چاقو به سینه‌اش کرده است.

کمیسر پس از این‌که بدقت جسد زن جوان را وارسی کرد، به جستجو در داخل ساختمان پرداخت، به غیر از اتاق‌خواب که کاملا به‌هم ریخته و آشفته بود، بقیه وضعیت ساختمان دست‌نخورده و طبیعی به نظر می‌رسید.

وضعیت اتاق مقتوله که جسد هم در آنجا رها شده بود کاملا به هم ریخته بود و ظواهر امر نشان می‌داد که قاتل قطعا به دنبال شیء ارزشمندی بوده که این‌گونه وضعیت اتاق زن جوان را زیر و رو کرده است.

کمیسر بدقت جای جای اتاق را از نظر گذراند اما کوچک‌ترین ردی از قاتل نیافت و این امر نشان می‌داد که قاتل کاملا حرفه‌ای و با نقشه قبلی عمل کرده است. ضمن این‌که کمیسر پی برد که قاتل انگیزه‌ای به غیر از سرقت داشته است.

کمیسر پس از بررسی دقیق اتاق و یادداشت نکات مهم در این بازرسی‌ها پای صحبت‌های ستوان هربرت افسر تحقیق و تجسس کلانتری نشست.

ستوان هربرت که یکی از افسران باتجربه و قدیمی منطقه محسوب می‌شد در خصوص ماجرا به کمیسر گفت:

ساعت حدود 10/6 صبح بود که مردی سراسیمه و وحشت‌زده با کلانتری تماس گرفت و درخواست کمک کرد. این مرد که خودش را جان مرفی معرفی می‌کرد مدعی شد که نامزدش به طرز دلخراشی به قتل رسیده است. این شخص که صدایش می‌لرزید مدام تقاضای کمک می‌کرد. پس از گزارش او بلافاصله گشت‌های کلانتری منطقه در محل حاضر و موضوع قتل زن جوان را تایید کردند. پس از آن ما هم خودمان را به اینجا رساندیم و تحقیقات خود را شروع کردیم. متاسفانه زن جوان همان‌طور که مشاهده کردید به طرز دلخراشی به قتل رسیده بود. گزارش پزشکی قانونی حکایت از آن دارد که قتل بین ساعت 12 شب تا 6 صبح رخ داده است که برای اعلام ساعت دقیق نیاز به بررسی‌های بیشتری است.

ستوان هربرت افزود: مقتوله به نام پارانت 27 سال سن داشت. او پرستار یک بیمارستان خصوصی بود. 3 سال است که در این ساختمان سکونت دارد. البته او فقط طبقه اول را خریده بود و طبقه دوم متعلق به یک زوج میانسال است که چند روزی است به مسافرت رفته‌اند.

پارانت درآمد خوبی داشته و زندگی‌اش هم تقریبا مرفه است. بنا به اظهارات همسایه‌ها، پارانت زن سربه‌زیری بوده که بیشتر از همه‌چیز به کارش فکر می‌کرده است. پارانت دوستان زیادی نداشته است البته تحقیقات ما نشان می‌دهد که او گاه‌گاه مهمانی‌هایی را در خانه‌اش برپا می‌کرده اما مزاحمتی برای همسایه‌ها نداشته است.

ستوان هربرت در ادامه گزارش خود به وضعیت خانوادگی و رفتار مقتوله در محل کار و ارتباط وی با جان مرفی پرداخت و نکات مهمی در این زمینه به اطلاع کمیسر رساند.

کمیسر جیمز ترنر پس از شنیدن گزارش ستوان هربرت به سراغ جان مرفی مرد جوان قدبلند و تنومندی که صورتش گل انداخته بود و بسیار مضطرب و نگران به نظر می‌رسید رفت و به بازجویی از او پرداخت.

جان که روی مبل لم داده و یک کیف کوچک دستی در کنارش بود بسختی صحبت می‌کرد. صدایش گرفته بود و بسیار عصبی به نظر می‌رسید.

وی در قسمتی از بازجویی خود گفت: پارانت یک زن فوق‌العاده بود. او بسیار صبور، پرکار و پرانرژی و در عین حال دوست‌داشتنی بود. ما یک سال است که با هم آشنا شدیم و این آشنایی به یک عشق و علاقه وافر بین ما تبدیل شد تا جایی که تصمیم به ازدواج گرفتیم. اما متاسفانه بنا به دلایلی که دلیل اصلی‌اش هم من بودم این ازدواج سرنگرفت. من به خاطر وضعیت کاری‌ام مجبور هستم دائم در سفر باشم و این امر برای پارانت اصلا خوشایند نبود. همین امر هم باعث اختلاف ما شد و تاجایی پیش رفت که تقریبا به قطع دوستی‌مان مبدل گردید.

با این وجود هر دو ما راضی به این جدایی نبودیم. آن‌قدر غرور داشتیم که به روی خود نمی‌آوردیم.

جان مرفی در خصوص شغلش گفت: من یک بازاریاب تبلیغات تلویزیونی هستم. درآمدم بد نیست اما باید دائم در سفر باشم و این امر اصلا برای پارانت خوشایند نبود. دائم به خاطر همین امر مرا سرزنش می‌کرد و همانطور که گفتم اختلاف ما هم به همین خاطر بود.

وی در مورد حادثه گفت: صبح با پرواز 808 به این جا رسیدم. پارانت خواسته بود از سونیزلر یک تابلوی بزرگ منبت‌کاری برایش بیاورم. این بود که مستقیم از فرودگاه به این جا آمدم تا امانتی‌اش را بدهم. اما همین که به مقابل خانه رسیدم مرد جوان قد بلند و سیاهپوستی را دیدم که با گونی نسبتا بزرگی از خانه بیرون آمد و سپس سوار بر یک موتورسیکلت، مثل برق دور شد. برای لحظه‌ای ترسیدم فکر کردم یک سرقت ساده است. در ساختمان باز بود. آرام و با قدم‌های سنگین وارد شدم و دقایقی بعد پارانت بیچاره را دیدم که در خون خود غلتیده بود، او را در بغل گرفتم. پارانت در آخرین لحظه عمر چند بار نام آلبرت را بر زبان آورد و بعد برای همیشه چشم از جهان فرو بست، لحظه وحشتناکی بود. تا دقایقی قدرت هیچ کاری را نداشتم تا این که به خودم آمدم و بعد هم موضوع را به کلانتری اطلاع دادم. این تمام ماجرا بود که اتفاق افتاد.

کمیسر پس از این که یک بازجویی مفصل از او کرد یک بار دیگر، آن چه را که اتفاق افتاده بود، به دقت مرور کرد، آن گاه رو به ستوان هربرت دستور دستگیری جان‌مرفی را به جرم قتل عمد صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید که جان مرفی قاتل است. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها