ماجرا از این قرار بود که صبح یکی از روزهای سرد زمستانی مردی در شهر ری به پلیس خبر داده بود که جسدی مقابل در خانهاش پیدا شده است. زمانی که ماموران در محل حاضر شدند متوجه شدند چند ساعتی از مرگ این مرد گذشته است و خونی که از جسد رفته بود نشان میداد او بر اثر ضربه چاقو به قتل رسیده است. جسد در برابر خانه افتاده بود. ماموران برای کسب اطلاعات بیشتر زنگ در خانه را زدند و مرد صاحبخانه را برای بازجویی به اداره آگاهی بردند. این مرد به ماموران گفت: ساعت یک صبح بود که در خانه من زده شد. در را باز کردم و متوجه شدم که مردی پشت در خانه افتاده است. فکر کردم معتاد است یک لگد به او زدم و او را به گوشهای پرت کردم و در را بستم.
حرفهای این مرد باعث دستگیری او شد. هرچند که میگفت مقتول را نمیشناسد. بعد از مدتی زنی با پلیس تماس گرفته و گفته بود که نامزدش این کار را کرده است. پلیس به آدرسی که آن زن داده بود رفتند و مرد جوان را بازداشت کردند. او منکر قتل میشود، اما گفتههای نامزدش همه چیز را روشن کرد. او گفت: آن شب ما داشتیم از مهمانی برمیگشتیم. نامزدم آژانس گرفت و سوار ماشین شدیم کرایه ما 2500 تومان میشد اما چون راننده چند کوچه اضافهتر رفته بود از نامزدم 300 تومان بیشتر خواست همین باعث درگیری آنها شد و نامزدم هم چند ضربه چاقو به او زد. بعد هم ما پیاده شدیم و فرار کردیم. به شهرستان رفتیم. من دچار عذاب وجدان شده بودم و نامزدم میگفت که نباید حرفی بزنم وگرنه من را میکشد. من از مرگ خودم نمیترسیدم، اما از آنجا که عذاب وجدان داشتم تصمیم گرفتم ماجرا را به پلیس بگویم.
بعد از حرفهای این زن نامزدش هم مجبور به اعتراف شده بود او نیز گفته بود: او میخواست 300 تومان از من بیشتر بگیرد اما من زیر بار نمیرفتم تا اینکه او به من حمله کرد باز هم چیزی نگفتم اما زمانی که به من فحش ناموسی داد چاقویی از جیبم بیرون آوردم و به او چند ضربه زدم. باورم نمیشد او مرده باشد. نامزدم اصرار داشت او را به بیمارستان برسانیم اما من مخالفت کردم. بعد هم او کارش را کرد و من را به پلیس لو داد.
زمانی که من به عنوان نماینده دادستان در جایگاه حاضر شدم و کیفرخواست را خواندم. متهم مرتکب قتل شده بود و من به این نکته که درگیری فقط به خاطر 300 تومان بوده است هم اشاره کردم. به نظر من اگر قاتل و مقتول هر دو بر اعصاب خود مسلط میشدند و به خاطر مبلغ ناچیزی پول با هم درگیر نمیشدند اکنون هر دو در خانههایشان بودند و زندگی خوبی داشتند. عصبانیتهایی که از سر بیفکری و کمتحملی است همیشه افراد را به دردسر میاندازد. درست مثل همین پرونده.
محمدرضا حیدری - بازپرس شعبه 10 دادسرای جنایی تهران