او حرفهایی را که در بازجویی گفته است پس میگیرد و میگوید: من در آن زمان در شرایط روحی خوبی نبودم . نوزادی داشتم که به خاطر بازجویی از من دور نگه داشته شده بود و من نگران او بودم و تازه هم زایمان کرده بودم. من سعی میکردم اعترافاتی کنم که از آن شرایط رها شوم و به نوزادم برسم.
باز هم تکرار میکنم هر حرفی که در آن زمان گفتم را قبول ندارم. من به محسن فکر نمیکردم. اگر او عاشق من بود در خیال خود بود و نه چیز دیگر.
البته شیرین میپذیرد که با محسن حرف میزده است: ما با هم درد دل میکردیم. شوهر من مرد سختگیری بود. او خیلی به من شک میکرد و خیلی مرا آزار میداد، ما رابطه خوبی با هم نداشتیم اما باید بگویم که من هرگز به قتل شوهرم فکر نکرده بودم. او پدر فرزندان من بود و نمیخواستم فرزندانم را بیپدر کنم.
او حتی خود را یکی از شاکیان این پرونده میداند و میگوید: شوهر من کشته شده است آن هم به دست معلم سرخانه پسرم. من از اینکه او فرزندانم را بیپدر کرده است شاکی هستم و فکر میکنم باید تبرئه شوم. من نقشی در قتل شوهرم نداشتم.
شیرین به مانند همه مادران نگران فرزندانش است. او میگوید: فرق نمیکند در جایگاه شاکی باشم یا متهم. برایم اهمیتی ندارد مردم در مورد من چه فکر میکنند. آنچه هماکنون برای من مهم است این که من آزاد شوم و به خانه برگردم. فرزندانم تنها هستند، من نگران آنها هستم. فرزندانم پدرشان را از دست دادهاند و اگر مادرشان را هم از دست بدهند شرایط بدی خواهند داشت. نگران آنها هستم و امیدوارم که بیگناهی من ثابت شود تا هر چه زودتر به خانه برگردم.