مهادیان در ادامه میگوید: «آن رودخانه به رودخانه قاتل معروف است. چون خیلیها درآن غرق شدهاند. همان زمان هم پسری در رودخانه افتاده بود که وقتی پدرش به دنبال او رفته بوداو هم غرق شده بود.
به هر حال، چیزی نمانده بود که به رودخانه سقوط کنم. ناگهان پدرم از پشت یک درخت بیرون آمد و من را گرفت. او مثل یک فرشته نجات آن لحظه بر من نازل شد و نجاتم داد.»
فرهاد مهادیان معتقد است اگر پدرش نبود، هیچکس دیگری نمیتوانست در آن لحظه به دادش برسد.
او از یک اتفاق دیگر حرف میزند که موجب شده او و دوستش چند ساعت سر در گم بمانند و از ترس بلرزند. اینطور تعریف میکند: «در مقطع دبستان درس میخواندم. آن وقتها خانهمان در فردیس کرج بود. با یکی از دوستانم دوچرخهسواری میکردیم و در حین دوچرخهسواری با هم گپ میزدیم. یک باره سر از شهریار در آوردیم.
آنوقتها شایع بود این مسیر، مسیر بچه دزدهاست. گفته بودند آن وقت روز بچه دزدها، بچهها را میدزدند. داشتیم فکر میکردیم چطور به کرج برگردیم. اما هر چه فکرکردیم، کمتر نتیجه میگرفتیم خیلی ترسیده بودیم. بخصوص که بعد از یک مدت رکاب زدن، رسیدیم به جادههای خالی و خلوتی که حتی پرنده در آن پر نمیزد.
آن روزها نه شهریارخیلی بزرگ بود و نه فردیس. «فردیس فقط یک فلکه اول و یک فلکه دوم بود. به سختی کسی را پیدا کردیم و با ترس از او آدرس پرسیدیم. خلاصه فردیس را نزدیکیهای غروب پیدا کردیم. اما هرکس نزدیک ما میشد، میترسیدیم ما را بدزدد. خلاصه به خیر گذشت.»
مهادیان ادامه میدهد: «زندگی فرصت تجربههای تلخ و شیرین است. فقط باید کمی حواسمان را جمع کنیم که تجربهها، حادثهساز نشوند.»
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....