چهره‌ها و حادثه‌ها

کم مانده بود به رودخانه خروشان سقوط کنم

فرهاد مهادیان، متولد سال 1353در تهران و فارغ‌التحصیل رشته مهندسی معدن از دانشگاه آزاد اسلامی است. او بازیگری را با فیلم سینمایی «آژانس شیشه‌ای» به کارگردانی ابراهیم حاتمی‌کیا آغاز کرد و پس از آن به جمع بازیگران سریال‌های تلویزیونی پیوست. مجموعه‌های «همسفر»، «دختران» و «راز شیوا» از عمده کارهای اوست. مهادیان همچنین فیلم‌های سینمایی «راز شب بارانی»، «مردی از جنس بلور»، وفیلم در حال اکران «منفی 18» و.... را در کارنامه خود دارد.
کد خبر: ۳۱۲۹۱۹
 سریال «کلانتر»که هر هفته از شبکه یک سیما پخش می‌شود، از جدیدترین مجموعه‌های تلویزیونی است که در آنها ایفای نقش کرده است.این بازیگر حوادث زیادی را از سر گذرانده که تک‌تک‌شان برایش مهم است. اما حادثه‌ای در دوران کودکی، هنوز خاطره‌اش با او مانده است می‌گوید: «3 یا 4 ساله بودم که برای عید به همراه خانواده به سفر شمال رفتیم و در جاده چالوس از یکی از کوه‌های جنب یک باغ بالارفتیم. هنگام برگشتن چون من تجربه نداشتم و نمی‌دانستم که برای پایین آمدن باید پاهایم را کمی کج کنم تا سر نخورم، با سرعت سرازیری را به سمت پایین آمدم که متاسفانه آن پایین به رودخانه منتهی می‌شد و من راه بازگشتی نداشتم و مطمئن بودم به رودخانه سقوط می‌کنم و غرق می‌شوم.»

مهادیان در ادامه می‌گوید: «آن رودخانه به رودخانه قاتل معروف است. چون خیلی‌ها درآن غرق شده‌اند. همان زمان هم پسری در رودخانه افتاده بود که وقتی پدرش به دنبال او رفته بوداو هم غرق شده بود.

به هر حال، چیزی نمانده بود که به رودخانه سقوط کنم. ناگهان پدرم از پشت یک درخت بیرون آمد و من را گرفت. او مثل یک فرشته نجات آن لحظه بر من نازل شد و نجاتم داد.»

فرهاد مهادیان معتقد است اگر پدرش نبود، هیچ‌کس دیگری نمی‌توانست در آن لحظه به دادش برسد.

او از یک اتفاق دیگر حرف می‌زند که موجب شده او و دوستش چند ساعت سر در گم بمانند و از ترس بلرزند. این‌طور تعریف می‌کند: «در مقطع دبستان درس می‌خواندم. آن وقت‌ها خانه‌مان در فردیس کرج بود. با یکی از دوستانم دوچرخه‌سواری می‌کردیم و در حین دوچرخه‌سواری با هم گپ می‌زدیم. یک باره سر از شهریار در آوردیم.

آن‌وقت‌ها شایع بود این مسیر، مسیر بچه دزدهاست. گفته بودند آن وقت روز بچه دزدها، بچه‌ها را می‌دزدند. داشتیم فکر می‌کردیم چطور به کرج برگردیم. اما هر چه فکرکردیم، کمتر نتیجه می‌گرفتیم خیلی ترسیده بودیم. بخصوص که بعد از یک مدت رکاب زدن، رسیدیم به جاده‌های خالی و خلوتی که حتی پرنده در آن پر نمی‌زد.

آن روزها نه شهریارخیلی بزرگ بود و نه فردیس. «فردیس فقط یک فلکه اول و یک فلکه دوم بود. به سختی کسی را پیدا کردیم و با ترس از او آدرس پرسیدیم. خلاصه فردیس را نزدیکی‌های غروب پیدا کردیم. اما هرکس نزدیک ما می‌شد، می‌ترسیدیم ما را بدزدد. خلاصه به خیر گذشت.»

مهادیان ادامه می‌دهد: «زندگی فرصت تجربه‌های تلخ و شیرین است. فقط باید کمی حواسمان را جمع کنیم که تجربه‌ها، حادثه‌ساز نشوند.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها