مسعود دهنمکی:
خبر ساختن سریال او مدتها پیش بر سر زبانها افتاده بود تا اینکه بالاخره قرار شد او این بار بعد از روزنامهنگاری و کارگردانی در سینما ساخت سریال را هم تجریه کند. اما دلیل خبرسازی او در هفته گذشته این نبود. کارگردان اخراجیها بعد از اینکه به مشکلاتی در راه ساخت اخراجیهای 3 برخورد که البته طبیعی بود تهدید کرد که اگر این مشکلات رفع نشود ناگفتههای بسیاری را خواهد گفت!! هر چقدر انتقادها از سوی منتقدان سینمایی نسبت به ساختههای وی زیاد بود، اعتماد به نفس او اما به همان اندازه بیشتر میشد تا جایی که او برخی از فیلمها را متهم به «کپیبرداری ناشیانه از اخراجیها» کرد.
سارا پلین:
او سودای معاون اول ریاست جمهوری آمریکا را داشت. همه چیز هم آماده بود برای رسیدن به این پست اما گافهای فراوان او هنگام ایراد سخنرانیهایش و حواشی زیاد زندگی خصوصیاش نهتنها او را به این پست نرساند بلکه باعث ریزش تعداد زیادی از رایهایی شد که قرار بود به صندوق رقیب اوباما ریخته شود. او اما بعد از انتخابات مزه مشهور شدن را چشیده بود. دیگر همان فرماندار ساده ایالت متمول آلاسکا نبود. حالا هم که همه را بیخیال شده و با امضای قراردادی با شبکه خبری فاکس نیوز شده است مفسر این شبکه.
بعدازسلام
معراج انسان
گاهی وقتها آدم دلش میخواهد تنها باشد و به اصطلاح با خودش خلوت کند. اینجور وقتها نه حس و حال حرف زدن هست و نه حوصله کار دیگری. آدم بدون این که بداند چرا، دلش میگیرد و دلتنگ میشود، حال و روز یک آدم زندانی را پیدا میکند یا کسی که از محل سکونت واقعیاش یکهو تبعیدش کرده باشند به شهری، روستایی، جایی.
این جور وقتها آدم بدون این که بداند چرا اضطراب خاصی تمام وجودش را میگیرد، نه دل و دماغ بیرون زدن از خانه را دارد و نه حال و حوصله کسی را که کنارش بنشیند و با او گپ بزند.
این لحظهها را هرکس به نوعی یا شکلی تعبیر میکند، برایش دلیلی میآورد و راهکاری هم ارائه میدهد. مثلا حضرت مولانا غزلی دارد با این مطلع:
روزها فکر من این است وهمه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
این غزل همین طور ادامه پیدا میکند تا میرسد به این ابیات:
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم
یا کدام است سخن مینهد اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد
یا چه جان است، نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سرعربده مستانه به هم در شکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آن که آورد مرا، باز برد در وطنم
این غزل مولانا را احتمالا خیلیها خواندهاند، غزلی که با زبانی هنری و عرفانی به ماجرای هبوط انسان و دلتنگیهای زمینی او میپردازد؛ انسانی که دلتنگ است و میخواهد از زمین دل بکند و سودای بازگشت به دیار دوست را در سر دارد.
گاهی اوقات دلتنگیهای ما از همین جنس است، همینهاست که باعث میشود آدم بدون این که بداند چرا، دلش میگیرد و توی خانه خودش احساس غربت میکند.
این جور وقتها هیچ چیز به اندازه کم کردن فاصله زمین(محل هبوط انسان) و جایی که از آن آمده، نمیتواند حال آدم را بهبود ببخشد و چه چیزی بهتر از نماز میتواند این فاصله را کم کند. پیامبر اسلام (ص) میفرمایند:« الصَّلاه`ُ مِعراجُ المُؤمِن( » نماز معراج مومن است.) یعنی نماز فاصله انسان را با عالم ملکوت کم میکند و هر بار که مومنی به نماز میایستد به معراج میرود.
حضرت امام رضا(ع) نیز میفرمایند: «الصلاه صله الله للعبد بالرحمه و طلب الوصال الی الله من العبد» یعنی نماز وصله و موهبتی از طرف خداوند مهربان است، از راه رحمت و عنایت برای بنده، نماز مطالبه وصال و تقرب بنده به سوی خداوند است.
با توجه به این فرمایشها هیچ چیز به اندازه نماز باعث از بین رفتن دلتنگیهای آدم نمیشود.