به قول اون طناز فقید، «حالا حکایت ماست!»
«تیمون» و «پومبا» رو یادتون هست؟ همونا که ریموت کنترل گرفته بودن دستشون، هی «شیرشاه» یکونیم رو عقب و جلو میبردن تا داستان خودشون رو بگن؟ من خبر موثق دارم (اون کلاغه بود توی کارتون «بنل»، که هی میگفت: یه خبر مهم... یه خبر مهم...، خودش با همین جُفففف گوشاش شنیده بود)! اینا بعد از داستان خودشون هم باز ول کن ریموت کنترل نشدن، یکیشون گفت: «حالا داستان کیو بگیم؟» اون یکی هم نه گذاشت نه ورداشت، تندی جواب داد: «هااااااننن... فهمیدیم... چیطوره داستان این پاسخگو قبلیه رو بیگیم که با دایناسورا زیندگانی میکنه، بلکه ییخورده بیخندیم!! اونم از نوع خندیهای خودش: هیههیههیه!»
کسی نیس بهش بگه: ای به مقبره شیرشاه یکونیمت بخندی! به من میخندی؟ من خنده دارم؟ نه... خنده دارم آخه؟ بعدشم...، داداش، خندههای من «هههههه» بود نه «هیههیههیه!»
میگه (یعنی همون «تیمون» دیگه): «حالا خنده رو ولش! گیر داده! بابا تو چرا متوجه نیستی؟ رفتی وسط این غار تاریک دور افتاده در جنگلهای پیشاتاریخ نشستی و با فسیلها و دایناسورا و ماموتهای عصر یخبندانِ دو! سر و کله میزنی که یه چار تا انساننمای نئاندرتال تحویل بگیری دو تا هوموساپیینس راست قامت تحویل بدی؟! چه کاریه خب؟ تو این صفحه بروبچ، یه عالم آدم درست و حسابی هر هفته دست به دامن «پست پستچی» و «گراهام بل» میشن هی میگن این پاسخگو کجا رفت؟ اصلا رفت؟ یا رفته شد؟ چرا؟ اونوقت اونا رو که حداقل حداقل حداقلش، یه ذره منطق که سرشون میشه، دو کلوم حرف حساب میشه باهاشون رد و بدل کرد ول کردی اومدی اینجا واس خودت وقت میگذرونی؟ بیا و برگرد سر کارت.
میگم: داداش، فکر کردی من واس خودم دارم وقت میگذرونم؟ اونم تو این دوران ماقبل تاریخ! تو یه غار تنگ و تاریکی که شیشههای پنجرهش شکسته!! در و پیکرشم، قبایل آدمخوار خوردن، یه آبم روش! دو سه تا استخون جمجمه و لنگ و لگن رابینسون کروزوئه اون طرف غار افتاده! یه چن تا عاج ماموت و اسکلت حیوانات وحشی این طرف!! نه رادیویی، نه حتی یه روزنامهای، تلویزیونش هم که پارازیت داره! کوزت و دختری به نام نل هم که از صبح کله سحر رفتن تهِ غار نشستن همین جور یکرییییییز، هی ونگ میزنن و مامانشون رو صدا میکنن! تو این شرایط، پروین رفته گل بچینه، سعدی رفته در اقصای غور بلکه بار سالاری رو که بیفتاده از ستور، جمع و جور کنه! حافظ هم الان سهچار روزه رفته شکار، هنوز که هنوزه خبری ازش نیس! سوز و سرمام که دیگه نگو! الی ماشالللللللااااااا... همه جا رو تسخیر کرده! مثل این فیلمای سانتیمانتالِ هندیفارسی ژاپنی! یه آهنگ درامِ غمناکی داره پخش میشه و از یه طرف هی این زبلخان مییاد میگه: «زبلخان اینجا، زبلخان اونجا، زبلخان هممممممهجا... سلام... خیلیها ازم خواستن که فلان حیوونکی رو شکار کنم» بعد دستشو دراز میکنه و خودشو به اون راه میزنه که مثلا من خودم نمیدونم چی شد که همچی شد، یه شیری رو میگیره تو چنگش، زودی میگه: «اُه... این شیره تو دستای من چیکار میکنه؟!» همه هم عاااااااشق و شیدا! از اون طرف میزنی اون یکی کانال، «ماجراهای تنسیتاکسیدو و چاملی» پخش میشه که یکی هی، هر جا میره میگه: ناااااااجی افساااااااانهای، همهجاااااا هست، یه «راکیمانانف» هم طبق معمول در به در دنبالش میگرده و جلو چشت، ویولونش رو از تو جعبه در مییاره و میگه: بینممممم... میخوای با این ویولونم یه آهنگ همچی تیمیییییییسسس!! بزنم حالشو ببری؟ از یه طرف دیگهم، خودتی و خودت! که وسط یه عاااااالم دایناسور گیر افتادی! دایناسورهای منقرض شدهای که چار چشمی منتظرن دست از پا خطا کنی بریزن سرت یه لقمه چربت کنن بلکه باستانشناسها ولو میلیونها سال بعد حتی یه سنگواره کوچول موچول از حضرت عالی رو هم تو شیکم این حیوونکیها پیدا نکنن! دایناسورهایی که نه تو این جور مواقع، اصن تو هیچ جور مواقعِ اینجورَکیای، اهل گفتوگو و آمار و دو دوتتا چار تای منطقی نیستن (که هیییییییچ)، تا بهشون بگی بیاین میخچههای مُخچهتون رو بریزین دور و به خیر و خوشی، مث آاااااادم زندگی کنین، همون اول کار، دُمشون رو بلند میکنن و همچی شَتلق میکوبن رو فرق سرت که برق از سرت بپره، اصَن نفهمی فرق سرت رو امروز از کدوم طرف وا کردی( !یا یهباره پاشون رو میذارن روت و ایکیثانیه فرق سرت و کف پات قاطی پاطی میشه، خودت هم نمیفهمی چی به چی شده، یک آن، میری پی کارت و خلاااااااصصص! تماااااااممممااااااامممم)! حالا هی زیر دست و پاشون، دست و پا بزن. هی بزن تو فرق سرت و بگو: وااااای... آقای جادوگررررر، کُمممممَک! تااااااا...زه اونم چی؟ درست همون جایی که آقای جادوگر، خودشم دستش تو دست خورزوخانه و هر دو هم همدست دایناسوران!
میگه (این دفعه رو دیگه، «پومبا» میگه، اونم با همون دوبله شیرینش): «بابا تو چیییییرا مووووتیوَجّه نیستی؟! رفتی وسط گار نیشستی با فسیلا و دایناصورا و ماموتای عصری یخبندان...!»
میگم: عزیز من، اینا رو که این تیمون فلکزده گفت! بعدشم... آقا این بروبچ دیگه رفتهن خونههاشون، دو صفحهای هم که یه چار پن سالی خون دلی خورده شد و یکی دو تا و دو تا سه تا، خواننده و خواهنده بهش اضافه شد، الان فقط یه صفحهس که باد و باران و بوران افتاده توش و رو دست غارنشینها حلوا حلوا شده رفته پی کارش... آخه من دوباره بیام چی بگم؟ خیر سرم، اندازه یه موش، بگو اصلا اینقد! یه استعداد آشپزی ادبی داشتم که گذاشته بودمش زیر کلاهم و تو رستوران گوستو و شُرکا، خوراک رَتهتوئیت میپختم واسه بروبچ! کلی مزه قاطی غذای اصلی میکردم تا منتقدایی مثل «آنتون ایگو» هم مشتری شن؛ اونوخ این «مستر بویاردی»، اصلا نمیدونست صحبت سر چی هست، همینجور یهو یه خط و خشی میانداخت رو خط و ربط آدم و تا حرفی میزدی انگشتشو تو هوا تکون میداد و میگفت: «هیسسسس! دِهَه! مگه نمیدونی؟ اینجااااااا... حرف، حر...فِ نو...رو...زییه!» دیدی که؟ «جیک سالی» هم که این آخری، «آواتار» شد و اومد تو «پندورا» بلکه به حساب خودش جای من نقش بازی کنه، «آناپتاپتیوم» که گیر نیاورد هیچ، آخرشم گذاشت رفت.
میگه: ای بابا، حالا تو هم اینقدر تیتیش نباش دیگه!! بیا حالا که سردبیر اینقدر اصرار میکنه، یه نقش دیگه تو فیلم به عهده بگیر! بابا مگه نشنیدی که شاعر میگه: ناااااز نکن، واسه مااااا...!
میگم: تو هم انگار متوجه نیستیهاااااا...! ناااااااازم کجا بود که نکنم، نکنم، ناز نکنمممم، واسه شمااااا...؟! ای باباااااا... ولم کنین... آقا نمیخوام فیلم بازی کنم. هی صب تا شب تو این خونه جون کَندَم، هی بشور، بساب، بپز( !!ها... چی شد؟ آهااااان:) هی ببین فلان نگاه، علمیه؟ بهمان نوشته، ادبیه؟ بهمدان نظر، منطقیه؟ جایی منتشر نشده؟ کپی از قلم و نوشتههای کسی نیس؟ بازتاب و انعکاسش چیه؟ مخاطب میپسنده؟ دوست چی میگه؟ دشمن چی میگه، (بله؟ آهان بله... چشم...)! هی یه ساعت ضربآهنگ و به قول قدیمیها: «مزغون» نثرت رو میزون کن، هی اینجاشو بزن، هی اونجاشو بزن، به اینورش یه چی اضافه کن، از اونورش یهچی کم کن، هی ببین از این کلمه استفاده کنی بهتره یا از اون مترادف دیگهش... نه... جون من...، شما باشین، تو فیلمنامهای که موضوعشو ننوشتین، دیالوگشم از خودتون نیس، بازی میکنین؟ تا قبر، آ...آ...آ...! دِ... نمیکنین دیگه! آخه آدم که نمیتونه هی بره پای پرده سینما واسته هر دفعه بگه: تماشاگرای محترم، توجه داشته باشین، اینا صحبتای خوروزوخانه، نه من، گفته باشممممم!
یکی از اون وسط سینما، از تو تاریکی میگه: من مییییییی دوووووونممممم... مااااا موفق نمییییییی شیممم... من مییییییدوووووونممممم... این حسامیه آخرش ما رو میپیچونه با اون زبونش!! من میییییدووووونم!
بعد دوباره تیمون میگه: دِهَه...! خیلی خوب! ببین... من فقط یه کلام میگم: اینا همه، کل نامههای بروبچه... میبینی؟ از بچه 9 و 10 ساله، با اون خط دبستانی آااااااخی بمییییرم براااااات ماااااادر...! بگییییییییییر، تا اون مادر 50 ساله، به هر زبونی که بلدن، از وقتی که ایمیلت از تو صفحه پاک شده، روحیهشون رو دوباره از دست دادن، یهصدا، اونم با صدای دالبی ساروند پنج کاناله! مدام دارن میخونن: «آهای پاسی، کجا کجا... با ما اینجوووووری، نههههههباااااااشششش»!! دیگه خود دانی!!
یه نگاه به نامهها و نوشتههاشون میکنم، یه اشکی تو چشام جمع میشه (آخه نه اینکه منم حسسسساااااسسس)!! یه مدتی به یه نقطه دور خیره میشم، بعد میبینم نه، نمیتونم... نه، واقعاً نمیتونم، دلم واسه این مردم، واسه اینا که من خاک پاشونم، همینجور تاپتاپ، تلپتولوپ میکنه! میگم: با اینکه من خودم همیشه میگفتم نگاه عاشقانه و احساساتی نباس دااااااش، ولی چیکار کنم... شماها این زبون منو بستین... باشه... بگو ایمیلم رو چاپ کنن، بگو منتظر نامههاشون هستم، بگو از هفته بعد در خدمتشونم، بگو مجججججبووووورم... میفهمین؟ مج...بوووووورم!
ف. حسامی- پاسخگوی بروبچ