‌پرنده ها دراوج

کد خبر: ۳۰۷۷۱۲

نه... باید بنویسم... چه بود... آه نمی‌شود. زنگ پشت زنگ... به طرف در می‌روم. مامور آب است. شاسی آیفون را می‌زنم. از پنجره نگاهش می‌کنم که دریچه آهنی را برمی‌دارد، چیزی یادداشت می‌کند و... صدای گذاشتن دریچه آهنی در گوشم می‌پیچد. می‌خواهم از پنجره فاصله بگیرم که نگاهم به بادمجان‌هایی می‌افتد که شب پیش پوست گرفته‌ام. دقیق می‌شوم. خدای من این موجودات ریز. چه کسی این سبد را اینجا گذاشته؟ مورچه‌ها روی بادمجان‌ها رژه می‌روند. جای پاهایشان را روی پوستم احساس می‌کنم و مورمورم می‌شود. نگاهم به طرف میز کنار اتاق کشیده می‌شود، اما...

شستن بادمجان‌ها که تمام می‌شود، به ساعت نگاه می‌کنم. نزدیک 11 است. صدای فریاد پسر کوچکم در گوشم می‌پیچد؛

مامان، مامان... من گشنمه. ناهار چی داریم؟

وای خدای من هنوز چیزی درست نکردم!

باز هم به موضوعی که در ذهن دارم فکر می‌کنم. پرنده‌هایی که دور و برم دانه می‌چیدند و آسوده خاطر گاهی، نگاهی به من می‌انداختند، حالا با احتیاط تک‌دانه‌های باقیمانده را برمی‌دارند و حتی با نیم‌نگاه من به عقب می‌پرند. نکند بروند؟ با ولع به جزئیات چیزهایی که در ذهن دارم فکر می‌کنم. پرنده‌ها از جا می‌پرند و چند متر عقب‌تر می‌نشینند. قابلمه‌ای برمی‌دارم از پیاز داغی که قبلا درست کرده‌ام در آن می‌ریزم، زردچوبه، ادویه... گوشت، باید خورش را زودتر آماده کنم. تلفن زنگ می‌زند. امروز چه خبر است؟ به شماره‌ای که افتاده نگاه می‌کنم، وای نه... فرشته است. به سوژه‌ام فکر می‌کنم. پرنده‌ها عقب عقب می‌روند و یکی دو تایشان پرواز می‌کنند. می‌دانم نباید گوشی را بردارم چون آن وقت باید کلی وقت بگذارم اما... گوشی را برمی‌دارم. او باز هم مریض است، آزمایش داده. چند لحظه عذرخواهی می‌کنم و در قابلمه را می‌گذارم. به بقیه حرف‌هایش گوش می‌دهم. یکی از اقوام زایمان کرده. عروس یکی از همسایه‌ها در خانه‌تکانی شب عید از نردبان افتاده، بینی‌اش شکسته بد جوش خورده... حالا باید عمل زیبایی بشود، صورتش حسابی از ریخت افتاده... می‌گویم خوب بنده خدا حق دارد. من هم باید فکر کنم ببینم از چه کسانی می‌توانیم برایش کمک بگیریم؟ دیگر نزدیک ظهر است. عذرخواهی می‌کنم که؛

باید برنج درست کنم. چند دقیقه گوشی را نگهدار.

می‌گوید نه دیگر حرفی ندارم، مزاحم شدم. گوشی را که می‌گذارم از پرنده‌ها هیچ اثری باقی نیست. آخری‌شان چند دقیقه پیش دانه‌ای را که نزدیک من افتاده بود، دزدکی برداشت، پرید و رفت.

تابه را برمی‌دارم. روغن می‌ریزم. شعله گاز را روشن می‌کنم. در مدتی که بادمجان‌ها سرخ می‌شوند، به حرف‌های فرشته فکر می‌کنم. پرنده‌ها حتما برای کمک به آن عروس جوان رفته‌اند. بین سرخ شدن بادمجان‌‌ها به چند نفری که فکر می‌کنم می‌توانند کمک کنند، تلفن می‌زنم و در همین فاصله قابلمه برنج را هم روی گاز می‌گذارم. صدای زنگ، نگاهم را روی ساعت میخکوب می‌کند. پسر کوچکم که می‌آید، غذا تقریبا حاضر است.

مامان مامان مامان... سلام

... از حالا باید فکر شام هم باشم... چند بادمجان را در قابلمه‌ای می‌گذارم و آنها را می‌کوبم. می‌دانم که شب وقتی کشک و بادمجان را سرسفره بگذارم، خیلی طول بکشد یک ربع بعد تمام می‌شود و بعد... دست شما درد نکند، خوشمزه بود... این داستان دوست‌داشتنی زندگی‌ام است که هر روز تکرار می‌شود. صدای پسرم بلند می‌شود:

مامان... مامان این کاغذ و مداد روی میز را بردارم؟ برای چکنویس می‌خوام.

از پیشخوان آشپزخانه به میز گوشه اتاق نگاه می‌کنم.

مامان بردارم؟

لبخندی صورتم را پر می‌کند. با صدایی که فقط خودم می‌شنوم، می‌گویم:

بردار... و به پرواز پرنده‌ها نگاه می‌کنم که دور و دورتر می‌شوند.

سهیلا راجی کاشانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها