حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
هرشب تنهایی را میتوان ترکیبی از ملودرام و معناگرایی دانست که کارگردان سعی کرده در بستر آن به روایت قصه خود بپردازد و البته به جای طرح مفاهیم و انگارههای مذهبی به احساس و باور دینی قهرمان قصه خود توجه میکند و معجزه و کرامت دینی را در مکاشفهای درونی و فردی به تصویر میکشد. عطیه (لیلا حاتمی) همان موقعیتی را دارد که دکتر «عالم» در فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» داشت.
یعنی انسانی که در شرایط دشوار زندگی، ایمانش به پرسش گرفته میشود و او در مقابل وضعیتی قرار میگیرد که شاید تنها ایمان به خدا و معجزه راهگشای اوست. منتها در آنجا دکتر عالم به واسطه بیماری سخت پسرش به این استیصال رسیده بود و در هر شب تنهایی، عطیه خود بیمار است و چیزی برای چنگ زدن به آن و تکیه دادن برای عبور از این تجربه سخت کم دارد، اما در قصه میبینیم هردوی این شخصیتها پس از طی یک فرآیند منطقی و دراماتیک به تحول اخلاقی دست پیدا میکنند و به ناگهان همه چیز عوض نمیشود. ضعف عمده بیشتر فیلمهای اینچنینی در این است که فرآیند تحول اخلاقی قهرمان داستان که تمام پیام و مفاهیم فیلم در آن نهفته است خیلی اتفاقی، غیرمنطقی و ناگهانی است و تماشاگر را خیلی ساده فرض میگیرد که در هر شرایطی این تغییر را باور میکند، اما صدرعاملی قهرمان داستانش را به گونهای هدایت میکند و در مسیری قرار میدهد که تحول اخلاقی عطیه باورپذیر و منطقی به نظر میرسد و مخاطب نیز با او همدلی میکند.
عنصر اصلی این باورپذیری را باید در ارتباط حسی عطیه با آن کودک خردسال در صحن حرم جستجو کرد که احساسات و انگیزههای مادرانه را در او میپرواند و امید به زنده ماندن را در او زنده میکند. حسی که در زن با انگیزههای حیات بخشی در ارتباط است و در مقابل احساس مرگ و ناامیدی و یاسی که به واسطه بیماری سرطان در عطیه ایجاد شده به مقابله برمیخیزد. تعلیق درام بیش از آنی که در موقعیتهای انسانی و اتفاقات بیرونی شکل بگیرد در عالم ذهنی و حسی شخصیت اصلی قصه رخ میدهد و باورهای مذهبی نیز در همین ساحت انتزاعی برجسته میشود. با این حال یک تناقض منطقی و روانشناختی نیز در این مکاشفه و دگردیسی وجود دارد و آن هم توسل جستن به برخی تمهیدات دم دستی و عامیانه برای این تغییر است. بدین معنی که عطیه که نویسنده و کارشناس برنامههای خانوادگی در تلویزیون است، قاعدتا باید دارای کنشمندیهای روشنفکرانه هم باشد که به واسطه یک پذیرش عقلانی به تحول ایمانی برسد، اما او تنها با تکیه بر تجربه حسی و سانتیمانتال به این دگردیسی تن میدهد. در حالی که به موقعیت پیچیدهتری نیاز بود تا عطیه متناسب با شان انسانی خود با این تحول روحی مواجه شود. به عبارت دیگر تحول قهرمان باورپذیر است اما پیچیدگی ندارد و به لایههای عمیقتری از تناقضات و کشمکشهای درونی او وارد نمیشود.
البته نگاه صدرعاملی به این دگردیسی چندان هم عقلانی نیست و قرار است او با تکیه بر کرامات ایمانی و اعتقاد به قدرتهای ماورایی و الهی و چیزی شبیه به معجزه این تحول را به تصویر بکشد و به جای عقل به منطق دل رجوع کند. نماد آن را هم میتوان در نمایی دید که عطیه کفشش را در میآورد و پابرهنه به سمت حرم میرود و زمانی این عمل اتفاق میافتد که او به باور مجددی درباره معجزه و کرامت میرسد و به اصطلاح پای چوبین استدلال را رها کرده و به فضای قدسی ایمان وارد میشود. جایی که نور ایمان از پشت پرده حرم پیداست و رهایی میسر میشود. صدرعاملی تلاش کرده است تا نگاه معنوی به این مقوله داشته باشد که لزوما در قاموس مفاهیم روشنفکرانه قابل درک نیست.
مسیری که عطیه از ناامیدی و بیایمانی تا احیای مجدد ایمانورزیاش طی میکند خیلی ساده ترسیم میشود که نه پیچیدگی دراماتیک دارد و نه پیچش روانشناختی اما به اندازه کافی رمانتیک است و این برای کارگردانی که به ملودرامهایش شهره است، نمونه دیگری خواهد بود تا نشان دهد صدرعاملی همواره گوشه چشمی به مخاطب ایرانی داشته و روانشناسی او را بدرستی میشناسد. قصه هر شب تنهایی در بستر نزدیک مرگ و زندگی ترسیم میشود و قهرمان داستان روی لبه آن ایستاده است و تنها شاید ایمان باشد که او را از تنهایی هر شباش نجات داده و به روشنایی روز هدایت میکند.
لیلا حاتمی بار دیگر توانسته است توانایی خود را در بازیگری به رخ بکشد و در هر شب تنهایی، وجوه دیگری از بازی خود را به نمایش بگذارد که با نقشهای قبلیاش متفاوت است. چهره معصومانه او برای موقعیت زنی مثل عطیه بسیار مناسب است دقیقا بر عکس حامد بهداد که چندان نتوانسته هیجانات و عکسالعملهای پرشتاب خود را در اینجا کنترل کند.
هر شب تنهایی را میتوان فیلم سفرنامهای نیز دانست، منتها سفری درونی که از حس مرگ به احساس زندگی میرسد و مکاشفهای ایمان ورزانه در سفری معنوی اتفاق میافتد. کاش کارگردان به دنیای درونی او بیشتر نزدیک میشد و تنهایی او را در این شرایط خاص بیشتر به تصویر میکشید. خوشبختانه او به فضاهای معناگرایانه رایج تن نداد و در دام شعار زدگی نیفتاد و سعی کرد محتاطانه به این مقوله حساس وارد شود و متن را قربانی حواشی معناگرایی نکند. تنها اشکال کار در این است که مسیر تحول عطیه و رسیدن او به منزل ایمان به پرداختن پیچیدهتر و چند لایهای نیاز داشت تا صرفا در تجربه عاطفی او با کودکی خردسال خلاصه نشود و عمق بیشتری بیابد.
در هر شب تنهایی تجربههای عاطفی در فضایی تراژیک صورت بندی میشود که نقطه عطف آن عطیه و تنهایی اوست که از یکسو در ارتباط با همسرش و از سوی دیگر در نسبت با دختر بچه وصل میشود تا در تعامل این دو به نقطه روشنی برسد و عطیه کفشهای استدلال را از پای وجود خویش درآورده و با پای برهنه در حرم دل به ایمان گمشده خویش برسد. استفاده از فضای حرم و حال و هوای زیارتی مرقد امام رضا (ع) نیز با زیباییشناسی بصری قابل تاملی میآمیزد و تصویر معنوی پر حس و حالی از آن ترسیم میکند که با فضای کلی قصه نیز تناسب دارد.هر شب تنهایی فیلم شریفی است و حس و حال معنوی آن جذاب و دوست داشتی است و بارها میتوان از تماشای آن لذت برد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....