5 سالگی
بابایی ... باباجون، پولهای عیدیم را میدی؟
آره بابا میدم. اگر قول بدی دست به شیرینی و آجیل نزنی و بچه خوبی باشی، میدم.
به قولم عمل کردم، اما بابایی نه. تازه عیدیهایم را به بچه آنهایی که بهم عیدی داده بودند، میداد.
کلاس اول ابتدایی
بابایی من کیف با عکس فوتبالیستها میخوام؟
آره باباجون برات میخرم. اگر قول بدی همش نمره 20 بگیری.
کلاس پنجم ابتدایی
بابا من کامپیوتر میخوام، باید برام بخری ... همه دوستام دارن.
باشه برات میخرم، اما باید قول بدی شاگر اول کلاس بشی و بچه خوبی باشی.
بازم من به قولم عمل کردم، اما بابام نه.
کلاس دوم راهنمایی
بابا من موبایل میخوام ... اگر نخری شام نمیخورم.
نفهمیدم ... چی گفتی؟! برام شرط میذاری!
آخرش با پادرمیانی مادرم، پدرم قبول کرد. اما بازم خبری نشد.
کلاس دوم دبیرستان
خانم، ساعت 12 شب این پسر کجاست؟
والا چی بگم. صبح که میرفت بیرون گفت، تا برام موتور نخرید، خانه برنمیگردم.
حالا بگو برگرد، براش میخرم.
چند ساعت بعد
برگشتم، اما اولش یک فصل کتک مفصل خوردم. قرار شد اگر امسال یک ضرب قبول بشم، تابستان برام موتور بخره.
اینبار نه من به قولم عمل کردم، نه بابام.
کنکور
بابا ماشین میخوام، بدون ماشین دانشگاه نمیرم.
باشه پسرم. کنکور قبول بشی برات میخرم.
من که قبول نشدم و طبق معمول خبری از ماشین نشد.
بعد از خدمت سربازی
تا سربازیم تمام شد. تو یک نگاه عاشق شدم.
با صورتی سرخ پیش بابا و مادرم رفتم و گفتم:
من زن میخوام.
باشه پسرم، فقط این بار اگرش پیش بابای دختره است.
مصطفی مولایی