پس از ازدواج تصمیم گرفتم بهترین زن دنیا باشم و محیطی گرم و آرام برای همسر و فرزندانم آماده کنم.
من مدیر یک بخش تحقیقاتی بودم و کارم را دوست داشتم، اما پس از مدتی باردار شدم. فرزندانم دوقلو بودند و به دلیل حجم کار بالای خود تا 2 سال نتوانستم کار کنم. اما امیدوار بودم که خدمتی به فرزندانم میکنم. سپس دوباره به سر کار برگشتم تا همسرم بیل بتواند در آرامش تحصیلات فوقلیسانس خود را در رشته فیزیک به پایان برساند.
امیدوار بودم همسرم براحتی درس بخواند و از آنجایی که چند وقتی سرکار نمیرود، بتواند از پس بچهها بر بیاید. اما اشتباه میکردم.
پس مجبور شدم کارم را رها کنم و یک کار نیمه وقت برای بعد از ظهر تا شب در جای دیگری بگیرم تا هزینههای خانواده را در بیاورم و بخشی از روز را هم در کنار بچهها باشم.
اول همه چیز خوب بود، اما بیل از در خانه ماندن و درس خواندن خسته شده بود و نگران امتحانش بود. او وقتی خیلی خسته میشد با دوستانش بیرون میرفت و ورزش میکردند.
من از این وضع عصبانی بودم چون هر روز روی بسیاری از خواسته هایم پا میگذاشتم تا بیل و بچهها راحت باشند و حداقل انتظارم یک قدردانی یا چند ساعت آرامش و کتاب خواندن بود.
اما سعی میکردم چیزی بروز ندهم.
بالاخره بیل امتحانش را داد و درسش تمام شد. اما چند ماهی کار پیدا نکرد و در این مدت قبول کرد که به امورات منزل مانند خرید ، تعمیرات و... بیشتر برسد تا من بیشتر در خارج از منزل کار کنم و بچهها را هم به مهدکودک بفرستیم تا در منزل نیازی به بچهداری نباشد.
اما بیل هر بار کاری را نیمه تمام میگذاشت. وقتی چیزی را تعمیر میکرد ابزار کارش را این طرف و آن طرف خانه میانداخت و من باید شب دنبال آنها میگشتم. وقتی به خرید میرفت با اینکه فهرست مرا میبرد، اما برخی اقلام را فراموش میکرد و من باید دوباره به خرید میرفتم.
اما به خودم میگفتم او هم زحمت میکشد و تقصیری ندارد، زیرا همیشه بیرون از منزل بوده و نمیداند چه کند.
با این حال از اینکه بیل تلاش چندانی برای یافتن کار نمیکرد ناراضی بودم.
بعضی وقتها هم به خودم میگفتم شاید بیل نیاز به کمی استراحت دارد. من فکر میکردم حق خشمگین شدن هم ندارم و اگر ناراحتی خود را ابراز کنم راحتی همسرم را خدشهدار کردهام و محبت او را از دست خواهم داد.
من سعی میکردم خود را آرام و فداکار نشان دهم، اما این کار با فطرت من سازگار نبود.
در این چند سال همیشه خشم خود را فروخورده بودم.به امید اینکه بیل خودش خواهد فهمید من راضی نیستم.
اما این طور نبود. سکوت و آرامش ظاهری من این پیام را به بیل میداد که همه چیز بر وفق مراد است و من راضی هستم.
پس مصمم شدم در مورد خودم با او صحبت کنم، اما متاسفانه دیگر خودی در کار نبود من اصلا وجود نداشتم. آنقدر خودم را زیر پا گذاشته بودم که دیگر دچار سردرگمی شده بودم.
من تمام مدت کار میکردم و به بچهها میرسیدم به امید اینکه خانوادهام در آرامش باشند و بیل حتی از من قدردانی هم نمیکرد. البته او مقصر نبود. وقتی من خواستههای خود را نمیگفتم او نمیتوانست ذهن مرا بخواند.
در مقابل او که فکر میکرد اوضاع روبراه است با دوستانش برای تفریح بیرون میرفت و علت ناراحتی مرا از این وضع نمیفهمید. در واقع خیلی خودش را برای زندگی و خانواده خسته نمیکرد.
حالا میترسیدم که او حرفهای مرا نفهمد و واکنشی غیر قابل پیشبینی از خود نشان دهد. احساس میکنم عزت نفسم به شدت کاهش یافته و نیاز به پیدا کردن خود دارم. اینکه احساسات واقعی خود را نشان ندهم تا مورد لطف همسرم باشم حالا کار دستم داده و با خودم هم غریبه شدهام.
وقتی خواستم با او صحبت کنم هم ناگهان گریه ام گرفت. دیگر به قدری شکسته شده بودم که خود واقعیام از بین رفته بود. از یک طرف مسوولیت کار بیرون و منزل و بچهها و از طرفی اینکه دائم خود را آرام نشان میدادم به من فشار میآورد.
از طرف دیگر میترسیدم اگر به طور جدی با بیل صحبت کنم و بگویم دیگر تحمل ندارم مرا ترک کند. در واقع دلهره از دست دادن او مرا به این همه بازی واداشته بود. اما سرانجام تصمیم گرفتم با او روراست و بدون رودر بایستی حرف بزنم و در کمال ناباوری دیدم او از حرف هایم قانع شد و قول داد در رفتارش تجدید نظر کند .
مترجم :سحر کمالینفر
منبع: guardian.co.uk.com