قتل مرد کهنسال

ساعت 10 صبح روز 18 سپتامبر بود. کمیسر جیم موزر در دفترکارش بود که به او اطلاع داده شد پیرمرد 83 ساله‌ای به نام ادوارد نیلی در آپارتمانش در منطقه مانهاتان به طرز مشکوکی جان سپرده است. کمیسر به دقت آدرس محل حادثه را یادداشت کرده و دقایقی بعد به طرف منطقه مانهاتان، خیابان 201 حرکت کرد.
کد خبر: ۳۰۳۵۷۱

منطقه مانهاتان در بافت قدیمی شهر واقع شده بود. یک منطقه اصیل و کاملا مسکونی. خیابان 201 در ضلع جنوب غربی منطقه واقع شده بود. یک خیابان نسبتا پهن با خانه‌های قدیمی 2 یا 3 طبقه. اما حادثه در کوچه پارک در انتهای خیابان، ساختمان شماره 77 رخ داده بود. این ساختمان 2 طبقه، بزرگ و بسیار قدیمی بود. شاید قدمت آن به بیش از 60 یا 70 سال می‌رسید. در مقابل ساختمان تعداد زیادی از اهالی ایستاده و پلیس و یک آمبولانس نیز دیده می‌شدند. توقف این خودروها عملا تردد را در کوچه‌های بسیار تنگ با مشکل روبه‌رو کرده بود. پس از این‌که کمیسر خودرواش را در خیابان اصلی پارک کرد، پیاده قدم به داخل کوچه گذاشت.

اکثر خانه‌های کوچه قدیمی بودند و به تبع آن اهالی نیز از افراد اصیل شهر محسوب می‌شدند که سال‌های طولانی در آنجا سکونت داشتند.

وقتی کمیسر مقابل ساختمان 77 رسید، لحظه‌ای توقف کرد. نگاهی به ساختمان قدیمی و در عین حال زیبا که آجرهای آن بوی قدمت تاریخی را می‌داد انداخت و سپس از لابه‌لای جمعیت گذشت و وارد حیاط بزرگ و زیبای ساختمان شد. حیاط این ساختمان قدیمی با گل‌های رنگارنگ تزئین شده بود. زیبایی خاصی بر همه جا حاکم بود.

به محض ورود کمیسر، سرگرد فورستر، رئیس کلانتری منطقه جلو آمد و پس از احترام گزارش داد: ساعت حدود 30/8 صبح بود که به ما اطلاع داده شد ادوارد نیلی، پیرمرد 83 ساله در آپارتمانش در طبقه اول این ساختمان به طرز دلخراشی جان سپرده است. کسی که این خبر را به ما داد، الیزابت تاکر، مستاجر طبقه دوم بود. الیزابت که یک زن جوان 33 ساله است، گویا هر روز صبح موقع خرید، برای ادوارد نان تازه و شیر می‌خرد و به او می‌دهد، امروز هم طبق روال همین کار را می‌کند اما وقتی زنگ خانه ادوارد را به صدا درمی‌آورد و پاسخی نمی‌شنود نگران می‌گردد. چون قاعدتا او در این ساعت جایی نمی‌رفته است، الیزابت بنا به اظهارات خود، از پنجره مشرف به حیاط، نگاهی به داخل سالن انداخته و متوجه می‌شود که آقای ادوارد روی مبل روبه‌روی تلویزیون نشسته و ظاهرا مشغول تماشای تلویزیون است.

الیزابت مجددا به طرف در می‌آید و این بار با شدت بیشتری زنگ می‌زند، اما ادوارد باز هم جوابی نمی‌دهد. الیزابت که نگران می‌شود، شوهرش را که راننده کامیون است و در آن ساعت هنوز در خانه بوده، صدا می‌زند. جورج همسر الیزابت پایین می‌آید آنها پس از دقت بیشتر از پشت پنجره متوجه می‌شوند، ادوارد بی‌حرکت روی صندلی لم داده و پاسخی نمی‌دهد. خلاصه نگران شده و برای ورود به داخل آپارتمان مجبور می‌شوند در را بشکنند. البته قبل از این کار چند نفر از همسایه‌ها را هم خبر می‌کنند. خلاصه وقتی وارد آپارتمان می‌شوند پی می‌برند که پیرمرد بیچاره روی صندلی روبه‌روی تلویزیون، جان به جان آفرین تسلیم کرده است. آنها بلافاصله موضوع را به ما اطلاع دادند و بعد هم وقتی در اینجا حاضر شدیم با این صحنه وحشتناک روبه‌رو شدیم.

سرگرد فورستر ادامه داد: ادوارد پیرمردی بسیار مهربان و خونگرم بود که سرش به کار خودش بود. وی 3 سال پیش همسرش را از دست داده و به تنهایی زندگی می‌کرده است. او بازنشسته آموزش و پرورش است و بیش از 50 سال است که در اینجا سکونت دارد. او دوستان و رفقای زیادی دارد که هفته‌ای 3 2 بار دور هم جمع می‌شده‌اند،‌ به نظر می‌رسد وضع مالی خوبی هم داشته باشد. او طبقه دوم را به الیزابت و جورج اجاره داده و در عین حال حقوق بازنشستگی هم می‌گیرد و پس‌‌انداز می‌کند.

آن طور که در بررسی‌های اولیه متوجه شدیم،‌ ادوارد در کشیدن سیگار بسیار افراط می‌کرده. او با این که دچار بیماری قند هم بوده اما در خوردن بسیار افراط می‌کرده و اصلا رعایت سن و سالش را نداشته است. ظاهر امر نشان می‌دهد که وی دچار انسداد مجرای تنفسی شده و جان سپرده است. این را هم بایستی اضافه کنم که ادوارد محبوبیت خاصی در میان همسایه‌ها و اهالی محل داشته است.

سرگرد فورستر توضیحاتی هم در مورد زندگی ادوارد ارائه داد و آنگاه کمیسر را به آپارتمان ادوارد راهنمایی کرد.

کمیسر به محض ورود،‌ نگاهش را در اطراف سالن بزرگ که با اشیای قدیمی تزئین شده بود چرخاند. سالن کاملا تاریک و خفه بود.

پنجره‌ها با پرده‌های ضخیم پوشانده شده بودند. بوی قدیمی و کهنگی از فضای خانه به مشام می‌رسید اما در عین حال اثری از آشفتگی و به هم ریختگی دیده نمی‌شد و همه چیز به نظر منظم و طبیعی بود. کمیسر نگاه جستجوگرش را در اطراف آپارتمان به گردش در آورد. در ضلع شمالی سالن، آشپزخانه نسبتا بزرگی دیده می‌شد.

کمیسر جلو رفت و به بازرسی در داخل آشپزخانه پرداخت. در آنجا هم همه چیز مرتب و منظم بود. این نشان می‌داد که پیرمرد، مردی بسیار منظم،‌ تمیز و باسلیقه بوده است و در مقابل پیشخوان آشپزخانه یک سینی نسبتا بزرگ دیده می‌شد.

داخل سینی چند تکه نان تازه که در داخل پلاستیک بود، یک لیوان خالی شیر، ظرف پنیر، ظرف شکر دیده می‌شد. داخل آشپزخانه روی گاز که البته گاز خاموش بود، شیرجوش که تا نیمه پر بود، قرار داشت. اما در آن سوی آشپزخانه روی مبل راحتی که درست روبه‌روی تلویزیون قرار داشت جسد پیرمرد افتاده بود.

کمیسر به آرامی به جسد ادوارد نزدیک شد. پیرمرد بیچاره با سیمایی زیبا که داشت گویا به یک خواب عمیق فرو رفته بود. او یک بلوز طوسی رنگ، شلوار کتان‌ کرم بر تن داشت و سرش روی گردنش خم شده بود. چشمان نیمه بازش به نقطه‌ای مبهم خیره شده بودند.

صورت پیرمرد کاملا کبود بود. روبه‌روی او روی میز، یک فنجان نیمه‌ خالی قهوه، روزنامه صبح آن روز، عینک، ‌یک بسته سیگار، فندک نقره‌ای و زیرسیگاری که پر از ته سیگار بود، دیده می‌شد. در قسمت شرقی مبل راحتی که جسد ادوارد روی آن افتاده بود، پنجره نسبتا بزرگی مشرف به حیاط نظر را جلب می‌کرد، این پنجره مانند سایر پنجره‌ها با پرده ضخیمی بسته شده بود که اصلا به بیرون دید نداشت.

کمیسر پس از این که به دقت جسد پیرمرد را وارسی کرد به بازرسی از جای جای خانه پرداخت. ظاهرا همه چیز مرتب و منظم بود و اصلا اثری از به هم ریختگی دیده نمی‌‌شد.

کمیسر سپس پای صحبت‌های الیزابت که بشدت متاثر و ناراحت بود نشست. الیزابت با صدای بغض‌آلود گفت: ادوارد مرد بسیار مهربان و باگذشتی بود. او نسبت به ما بسیار محبت داشت و مرگ او برای من و همسرم جورج خیلی سخت و دشوار است.

الیزابت افزود: ادوارد آنقدر بزرگوار و مهربان بود که ما را اصلا تحت فشار قرار نمی‌داد. با این که مدتی است شوهرم بیکار شده و ما نتوانستیم اجاره خانه را بدهیم اما هرگز به روی ما نیاورد و دائم تکرار می‌کرد وقتی وضع مالی‌تان روبراه شد اجاره‌ خانه را بدهید. او واقعا یک انسان بزرگ بود.

الیزابت در مورد حادثه گفت: من هر روز صبح وقتی برای خرید شیر و نان بیرون می‌رفتم، برای ادوارد هم، شیر و نان و روزنامه صبح می‌خریدم و تحویل او می‌دادم. امروز هم حدود ساعت 8 صبح بود که وقتی در آپارتمان او را زدم پاسخی نداد. خیلی تعجب کردم. سابقه نداشت هرگز این ساعت از خانه بیرون برود. او صبح خیلی زود از خواب بیدار می‌شد. ساعتی در حیاط بود و بعد به آپارتمان برمی‌گشت و منتظر من می‌شد تا نان تازه و شیر بیاورم و بعد هم صبحانه‌اش را می‌خورد. مشغول خواندن روزنامه و دیدن تلویزیون می‌شد. بعد هم سری به بیرون می‌زد یا رفقایش به دیدنش می‌آمدند.

ادوارد بسیار خوش خوراک بود. اصلا توجهی به رژیم غذایی نداشت و این امر هم برای او در این سن‌ و سال بسیار خطرناک بود. اما متاسفانه هرگز توجهی به این موضوع نمی‌کرد. ضمن این که بشدت هم سیگار می‌کشید و این در حالی بود که پزشکان تاکید کرده بودند نبایستی سیگار بکشی برای سلامتی ضرر دارد، اما او هرگز توجهی به این امر نمی‌کرد و بالاخره هم جانش را در این راه از دست داد.

الیزابت ادامه داد: خلاصه وقتی دیدم ادوارد در را باز نمی‌کند، خیلی ترسیدم. از پنجره‌ حیاط به داخل سالن نگاهی انداختم. دیدم ادوارد روی مبل در حال تماشای تلویزیون است. چشمانش حالت بسته بودند.

گفتم حتما خوابیده،‌ دوباره برگشتم و زنگ زدم بازهم جوابی نداد.

خیلی شک کردم. شوهرم جورج را صدا زدم. او هم از پشت پنجره ادوارد را دید و با وحشت گفت اصلا تکان نمی‌خورد. جورج هم چند بار با مشت و لگد به درکوبید و وقتی دید ادوارد جواب نمی‌دهد، همسایه‌ها را خبر کرد. تعدادی از همسایه‌ها به اینجا آمدند. خلاصه در آپارتمان ادوارد را شکستیم و وقتی وارد سالن شدیم پی بردیم که بیچاره ادوارد به علت پرخوری و کشیدن بی‌رویه سیگار فوت کرده است. بعد هم گریان موضوع را به شما اطلاع دادم.

کمیسر از او پرسید: چه مدت است که در اینجا سکونت دارید؟

الیزابت پاسخ داد: حدود 9 ماه است که ما به اینجا آمده‌ایم و در این مدت هم بسیار ارتباط خوبی با ادوارد داشتیم. البته قبلا هم گفتم از 2 ماه پیش که شوهرم بیکار شد، نتوانستیم اجاره را سر موقع بدهیم که ادوارد هم اهمیتی نداد و گفت هر وقت داشتید بدهید. این را هم بگویم که جورج چند روزی است که سرکار رفته و بزودی وضع‌مان خوب می‌شود.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ جورج همسر جوان 44 ساله الیزابت که قد و قامتی بلند داشت رفت. جورج با صدای زمختی اظهارات همسرش را تایید کرد و گفت:

ادوارد مرد بسیار مهربان و خوبی بود و مرگ ناگهانی او برای ما بسیار سخت و دشوار است.

جورج افزود: در مدتی که بیکار بودم او اصلا به روی ما نیاورد و ما بسیار شرمنده او هستیم.

کمیسر چند دقیقه‌ای از جورج بازجویی کرد و سپس به تحقیق از همسایه‌ها پرداخت و آن گاه آن چه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر مرور کرد، آنگاه رو به سرگرد فورستر، دستور دستگیری الیزابت و جورج را به جرم قتل عمد ادوارد نیلی صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید الیزابت و شوهرش جورج قاتل هستند. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت.

اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها