مشکلات پسر مشهدی زمانی بیشتر شد که پدرش تصمیم به ازدواج مجدد گرفت: «نامادریام هم زنی مطلقه بود و یک پسر داشت. ما نمیتوانستیم با هم زیر یک سقف زندگی کنیم. نمیخواستم زن دیگری را مادر صدا کنم و یک پسر غریبه را برادر خودم بدانم.»
در این بین پدر حسام چندان به فرزندانش اهمیت نمیداد و احساسات آنها برایش مهم نبود. پسر نوجوان نیز روز به روز بیشتر دچار کمبودهای عاطفی میشد: «من حتی نتوانستم درس بخوانم. هنوز به دبیرستان نرفته ترک تحصیل کردم، ولی این موضوع برای پدرم اهمیت نداشت. بعد از ترک تحصیل بود که آواره کوچه و خیابانها شدم. فقط هر از گاهی به خانهمان میرفتم.»
حسام با این که سن زیادی ندارد کارتن خوابی را هم تجربه کرده است: 6 ماه کارتن خوابی کردم آن هم در فصل سرما اما این برای کسی اهمیت نداشت. پدرم اصلا نمیدانست من کجا هستم و چه میکنم او سرش به کار خودش گرم بود و این که چه بلایی سر من میآید برایش اهمیتی نداشت.»
هر چند پسر نوجوان در خیابان در انواع آسیبها قرار داشت و از طرفی بی پولی به او فشار میآورد، به گفته خودش هرگز کار خلافی انجام نداد و سراغ دزدی نرفت. او درباره این که چرا سر و کارش به دادگاه و زندان افتاد، توضیح میدهد: «یک روز که به خانهمان رفته بودم، برادر نامادریام هم آنجا بود. ما بر سر مسالهای بچگانه با هم دعوا کردیم، آنقدر عصبانی شده بودم که نتوانستم خودم را کنترل کنم و با چاقو ضربهای به او زدم. بعد از آن بود که دستگیر و به پرداخت دیه محکوم شدم، اما من که پولی ندارم و پدرم هم که برایش مهم نیست من زندان باشم یا جایی دیگر.»
حسام این روزها فقط یک آرزو دارد: «آرزو دارم به محض آزاد شدن کار پیدا کنم تا بتوانم زندگی بدون دردسری داشته باشد.»