هزار جور نگرانی که تا بعد از ازدواج و بچهدار شدن بچههاشون همچنان ادامه داره. اگه بچه اول و آخر، یا یکی یه دونه باشه که این حساسیتها بیشتر هم میشه. ما هم که تازگیها بچه تهتغاری خانوادهمون رفته سربازی، داریم بحران نگرانی پدر و مادر رو برای سربازی برادرم طی میکنیم...
دیوونه همیشگی
بله دوست عزیز، میتوانید ایمیلهای خود را به آدرس چاردیواری بفرستید و در آن قید کنید که مربوط به صفحه بروبچههاست. آدرس ایمیل چاردیواری در صفحه اول ذکر شده است.
جاده بیپایان
تا سپیدهدم شبی طولانی در پیش است. سکوت و تاریکی حزنبرانگیزی فضای شب را دربرگرفته. الماسهای درخشانی که در دامن آسمان پراکندهاند تنها همدمان این مسافر غریبهاند. آن مسافر جادههای بیانتهای سرنوشت منم که اکنون در ابتداییترین نقطه سرنوشت ماندهام. نقطه ابتدایی که شاید انتهای راهم باشد. گام به گام در تاریکی بیپایان این جاده به پیش خواهم رفت در حالی که تنها راهنمایان من ستارگان هستند. با این حال باز میترسم و از آنچه در پیش رو دارم بیخبرم. به اعماق آسمان برای دیدار دوباره طلوع چشم میدوزم. شاید این آخرین طلوع من باشد و شاید نقطه انتهایم با سرخی شفق رو به تاریکی رود.
یلدا د. 17 ساله از لاهیجان
آن گونه که میخواهم
افکارم را در انحصار واژهها کردی و قلمم را در زنجیر غمها. بعد، نگاهت را در چمدان هزار رنگت گذاشتی و راهی تکراریترین جادهها شدی. من هم به تلافی، تمام قلبم را آذین بستم و یک به یک، تمام ستارههای عالم را در قلبم گنجاندم. میدانی چرا؟ میخواهم پایان تکراریترین قصه دنیا را، آن گونه که میخواهم، دوباره از سر بنویسم.
هانیه طیبی
شروعی دوباره
گاه بیگاه مینوشتم بر روی برگهای زرد درختان. میفرستادمش به سوی بهار. بهار میخواندش. سالهاست از آن ماجرا میگذرد و من از یادم رفت نوشتن را. از یادم رفت تمام گلایههایم را. به دردها خندیدم و گفتم چیزی نیست اما دردها به من لبخندی نزدند و روزها بر شدتشان افزودند. و من اکنون یاد روزی افتادهام که تسلیم دردها بودم. اما کوچههای پر از رهگذران مرا به یاد تمام خاطرات سالها قبل انداختند و من دوباره نوشتم اما این بار نامی تازه برگزیدم. تا یاد سالها قبل را زنده کنم. من آشنایی در زمان گذشتهام. اکنون آمدهام...
رها از شیرگاه (سوادکوه)
خاطرات جدایی
هنوز هم میان سایههای ترکیده اتاق تنهایی، به صندلی انتظار تکیه دادهام و میریسم دقایق را. از جنس غم شده تار و پود زندگیام و رنگ درد به خود گرفته، لحظههای سرد جدایی.
بیا و برچین گل پونههای صبر را از روی پیراهن تنهاییام. بیا تا عاشقانه هجا کنم، طلوع دلنشین ابروانت را در میان پروانههای وصال دشت جنون.
چقدر سنگین شده، قلب رنگپریدهام در برهوت صدایت. آرام آرام گامهای ترنمیات را به سوی نگاه دردمندم بردار، میخواهم حک کنم، خاطرات غمزده جدایی را میان خطوط دفتر فراموشیات.
اشک یخی از شهر فاصله
اتلاف وقت
دیدین بعضیها ساعتها کنار خیابون میایستن یا از این سر یه خیابون رو میگیرن میرن اون طرف، و از اون طرف دوباره برمیگردن به این طرف؟ چرا یکی نیست بهشون بگه، خب برادر من، شما حوصله ت سر نرفت این قدر از این طرف رفتی اون طرف و هی وقتت رو هدر دادی؟ خسته نشدی؟ حداقل به فکر خودت باش و زمانی که مفت از دست میدی.
مهدی از قزوین
خزان
و مینویسم از دلم و مینویسم از خزان. و باز کهنه میشود حضور تو کنار من. تو را چه باک از این همه غم و غریبی دلم؟ و میرسم به شعر نو که جانشین میشود به جای با تو بودنم. و مینویسم از دلم و مینویسم از خزان. حریم واژه آشناست برای شعر امشبم. تمام واژه را گرفته بویی از حضور تو. و تو هنوز نیستی! و تو هنوز غایبی!
و باز میشود شبی تمام واژههای من دچار شعلههای عشق، دچار کینههای تو... بیا دوباره پیش من، برایم از شبی بگو که اشکهای چشم تو علاج آتشی نبود که بر تن غزل زدی. چرا دل گرفتهات حریف دست تو نبود؟ و آن زمان که روزگار به خاک میسپاردم به روی سقف کلبهام بیا و اطلسی بکار. بگو که کندهکارها به روی سقف کلبه حک کنند: اگرچه سوخت حس او میان آتش ولی به خاطر دلش نوشته بود از خزان.
باران
روزهای ابری، روزهای آفتابی
احساس خوبیه وقتی از زندگیت راضی هستی. همه چی اون طور که تو میخوای پیش میرن. حس میکنی هیچی توی زندگیت کم نداری. اون وقت خیلی خوشحالی و سرشار از انرژی. به همه لبخند میزنی و هر کاری از دستت بربیاد برای همه انجام میدی. حتی جونتم واسهاش میذاری. اما یه روز دیگه رو تصور کن که صبح زود با یه پارچ آب از خواب بیدارت میکنن! حس میکنی حوصله هیچکسی رو نداری. همه هم هی بهت غر میزنن! چقدر خوب میشد یه مشت توی دیوار میکوبیدی و دق دلیتو خالی میکردی. اما میبینی به دردی که آخرش باید بکشی نمیارزه! از خونه بیرون میزنی و به صندلی خالی توی پارک پیدا میکنی روش بشینی. به مردم نگاه میکنی و میگی ای بابا اینام دلشون خوشهها!
اما زندگی یعنی همین دیگه! یه روز ابری و روز دیگهاش آفتابیه دیگه!
غزل بیگلری از کرمانشاه
مثل آینه
بعضی از آدما مثل شیشه، چه بزرگ باشه چه کوچیک، اونقدر شفافند که از هر طرف نگاهشون کنی یه دریچهاند که همه دنیا ازشون پیداست. بعضیها مثل آینه، کوچیک باشه یا بزرگ، فقط انعکاس چیزیاند که روبهروشونه، بعضیها مثل یه رودخونهاند، کوچیک یا بزرگ به اندازه زلالی قطرههاشون از آسمون سهم میبرن.
یه جا یه جمله قشنگ شنیدم که میگه: فرقی نمیکنه گودال آب کوچیکی باشی یا یه دریای بیکران، زلال که باشی، آسمان در توست.
نشمیل نوازی از بوکان
قلب مهربان
بگذار یک بار دیگر در قلب مهربان تو به دنیا بیایم. بگذار یک بار دیگر عاشقت شوم و دوباره حس خوب با تو بودن را در زوایای وجودم تجربه کنم. بیا این هوای دم کرده را به کناری بزن. دستی به صدای خستهام بکش. بگذار یک بار دیگر، این بار عاشقانهتر از گذشته، به تو سلام کنم و بگویم صُبحت به خیر.
حسن مسلمی قراقیه از زنجان
جناب آقای مسلمی، متأسفانه ما در این صفحه محدود نمیتوانیم همه آنچه را نوشتهاید بخصوص با عنوان تقدیم چاپ کنیم. برای چنین تقدیمنامههایی ستون یک پیام سی حرف در نظر گرفته شده است، هر چند محدود به پیامی در حد سی حرف باشد. با سپاس و پوزش از شما.
تمرین شعری
من 18 سالمه و دستی هم توی متن ادبی نوشتن و شعر دارم. حالا یه نمونه مینویسم واسهت: باز هم مرا خواهی دید؛ در افقی دور دست، پشت پنجره غبار گرفته، در حزن و بغض گلویی خشکیده از هقهق گریه.
چطور بود؟ اگه بگی به درد نمیخورد اصلا ناراحت نمیشم. تازه اول راهم، اینقدر باید کاغذ حروم کنیم و دعوا و سروصدا بشنوم تا رو فرم بیام و بتونم شعر بگم.
عاشق بیدل
خوب است که خودت تا حدودی از میزان استعداد و توانایی خود شناختی نسبی داری و میدانی که برای پیشرفت بخصوص در شعر و ادبیات باید تمرین کنی و نظراتی حتی ناخوشایند بشنوی. شاید به همین دلیل هم باشد که من به خودم جرئت میدهم تا حرف استادانی را تکرار کنم که به دانشجویانشان میگویند: اگر دوست داری شعرهای خوبی از خودت به جا بگذاری باید ابتدا شعر کلاسیک را خوب بشناسی و در آن تمرین کنی، بعد به شعر سپید و نو روی آوری.
خاطره
ثانیهها چه زود میگذرند و لحظهها چه آهسته فاصلهها را میسازد؛ فاصلههایی که من و تو جای پای خاطرهها را در آن نهادیم؛ خاطرههایی که من و تو آنها را یافتیم. چه سخت است دل کندن از این همه خاطرهها.
لنگه کفش بیابانی
نامههای رسیده:
نامههای این دوستان هم رسید. منتظر نوشتههای دیگرتان هستیم:
لنگه کفش بیابانی؛ شب جنگلبان؛ سید میلاد اشرفی؛ سمیرا توکلی از شیراز؛
نامهها و نوشتههای زیبایتان را برای ما به آدرس تهران؛ خیابان میرداماد؛ روزنامه جامجم؛ ضمیمه چاردیواری؛ صفحه بروبچهها بفرستید.