علی گم شده بود. نه دیگر بچههای دانشکده از او سراغی داشتند و نه کسی او را رها و یله در روستاهای اطراف دیده بود که تخته شاسی زیر بغل با دست و صورت رنگی چند ماهی را در یکی از خانههای محلی زندگی کرده باشد.
سراغش را از خانوادهاش گرفتن، دورترین راه برای پیدا کردن علی بود! همان جمع «رویابین»های دور و برش هم خبری از او نداشتند.
یکباره انگار همه عاقل شده باشند، دیگر نه کسی سودای چخوف شدن داشت نه کسی باور داشت که کیشلوفسکی میشود! روزگار همه را انداخته بود توی روزمرهای که همیشه خدا گرفتار همین جمع «رویابینها» میشود.
اما علی گم نشده بود! خودش را هم میان این روزمره همیشه گم نکرده بود. علی هر جا که بود، توی هر دشت و بیابانی، توی هر گالری و نمایشگاه یا هر کافهای که سیگار دود کند و بحث کند، خودش را میرساند زیر نخل هیات. نذر داشت همیشه ظهر عاشورا پابرهنه زیر نخل چوبی هیات محل دو دستش را محکم به همدیگر قفل کند و پارچه سبز را ببندد روی پیشانیاش تا سیاه پارچه نخل بریزد روی لاغری تنش. علی پیدا شده بود.