روزانه ها

علی گم نشده بود

میثم اسماعیلی: تازه باد افتاده بود توی سرمان. تازه کتاب‌های دوجلدی نارنجی رنگ جلد شده «تاریخ هنر» را گرفته بودیم و هنوز یک فصلش را نخوانده بودیم که فکر می‌کردیم هنرمند شده‌ایم. توی رویاهامان من همینگوی بودم و چخوف، و او ونگوگ بود و پیکاسو! من نوشتن را بی‌خیال شده بودم و حالا می‌بینم چه خوب شد ادامه ندادم و اما علی نقاشی می‌کشید، موهای بلندش را از پشت می‌بست و سیگار به سیگار دود می‌کرد که انگار جزئی از مشخصات هنرمند شدن بود، که نبود. اما علی نقاش شده بود. مدتی با جماعت بزرگان می‌چرخید و من فقیرانه تماشا می‌کردم! روزها گذشت و از علی خبری نشد. حتما رفته بود گوشه‌ای و دوباره داشت نقاشی می‌کشید. گاهی خبرش را از دوستی و آشنایی و همشهری قدیمی می‌گرفتم و شنیده بودم همان است که بود. او هنوز فکر می‌کرد ونگوگ است. توی همان دانشکده هنر ظاهرش چنان بود که حتی دانشجویان هنر او را به انگشت نشان دهند. موهایش بلندتر شده بود و عینک آفتابی فلزی از روی صورتش کنار نمی‌رفت، انگار هنوز داشت توی بیابان‌های کاشان پی واحه‌ای می‌گشت تا زیر درختی طرحی از پرنده‌ای بزند!
کد خبر: ۳۰۳۰۳۴

علی گم شده بود. نه دیگر بچه‌های دانشکده از او سراغی داشتند و نه کسی او را رها و یله در روستاهای اطراف دیده بود که تخته شاسی زیر بغل با دست و صورت رنگی چند ماهی را در یکی از خانه‌های محلی زندگی کرده باشد.

سراغش را از خانواده‌اش گرفتن، دورترین راه برای پیدا کردن علی بود! همان جمع «رویابین»های دور و برش هم خبری از او نداشتند.

یکباره انگار همه عاقل شده باشند، دیگر نه کسی سودای چخوف شدن داشت نه کسی باور داشت که کیشلوفسکی می‌شود! روزگار همه را انداخته بود توی روزمره‌ای که همیشه خدا گرفتار همین جمع «رویابین‌ها» می‌شود.

اما علی گم نشده بود! خودش را هم میان این روزمره همیشه گم نکرده بود. علی هر جا که بود، توی هر دشت و بیابانی، توی هر گالری و نمایشگاه یا هر کافه‌ای که سیگار دود کند و بحث کند، خودش را می‌رساند زیر نخل هیات. نذر داشت همیشه ظهر عاشورا پابرهنه زیر نخل چوبی هیات محل دو دستش را محکم به همدیگر قفل کند و پارچه سبز را ببندد روی پیشانی‌اش تا سیاه پارچه نخل بریزد روی لاغری تنش. علی پیدا شده بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها