گفتگوی جام جم بامردی که برادر و برادرزاده اش را کشت
بی هویتی مرا به مرز جنون رسانده است
کد خبر: ۳۰۲۵
جوانی که متهم است در یک اقدام وحشیانه برادر و دختر برادرش را نیمه شب به قتل رسانده و سپس اجساد آنها را قطعه قطعه کرده است ، در یک گفتگوی اختصاصی با خبرنگار جنایی ما، جزییات این جنایت را بازگو کرد توجه شما را به متن این گفتگو جلب می کنیم می خواهیم بدانیم چگونه ممکن است یک انسان به مرحله ای برسد که در اقدامی جنون آمیز، برادر و دختر جوان او را بیرحمانه قصابی کند؛خودم هم نمی دانم ،45 روز است که شب و روز ندارم ، من اکنون بسیار پشیمانم و شاید این پشیمانی موجب شد تا پس از آوارگی ، به نیروی انتظامی مراجعه و خود را تسلیم کنم . اکنون که زندگی خود را مرور می کنم ، احساس می کنم به هر چه می خواستم ، رسیدم ؛ اما خیلی زود آن را خراب کردم .وقتی انسان به چیزی وابسته نباشد، به مرز جنون می رسد و این مرز یعنی خودکشی و جنایت.می خواهیم در مورد شب جنایت ، توضیح بدهی . آن شب چه اتفاقی افتاد؛حتی فکرش هم آزار دهنده است ، نمی دانم فقط یادم می آید شب با برادرم جرو بحث کردیم ، او می خواست خانه اش را بفروشد و چون تریاک مصرف می کرد، من احساس می کردم او می خواهد بعد از ضرر و زیانهای متوالی که پس از بازخرید شدن از مخابرات متحمل شده بود، بار دیگر خود و دخترش را آلوده کند، این بود که پس از یک مشاجره لفظی ، با میله ای که در خانه بود، ضربه ای به سرش زدم و سپس به سراغ دخترش مهتاب که در اتاق خود در حال استراحت بود، رفتم و به او گفتم تو با من روراست نیستی و سپس با همان میله ای که در دست داشتم ، به سرش کوبیدم و پس از انتقال اجساد به داخل حمام ، با چاقوی آشپزخانه هر دو جسد را قطعه قطعه کردم و با قرار دادن در کارتن و بستن با نوار چسب ، پس از کرایه یک خودرو، اجساد قطعه قطعه شده را در گوشه و کنار شهر رها کردم و در یکی از این محلها وقتی قصد انداختن قطعه ای از جسد را داشتم ، چند نفر به من اعتراض کردند که چرا زباله میریزی و من هم بسرعت از محل متواری شدم.اگر بخواهیم افشین را از دیدگاه خودت تعریف کنی ، او را چگونه معرفی خواهی کرد؛من در طول زندگی مرتکب 3 جنایت شدم ؛ یک بار17 سال پیش موقع گذراندن خدمت سربازی ام بود که در خانه برادرم زندگی می کردم . یک روز با همسر برادرم درگیر شدم . و با تبرزینی که به عنوان دکور به دیوار نصب شده بود، او را کشتم . از طرفی دیگر همسر و فرزندم 8 ماه پیش مرا ترک کردند و در شهر نیوکاسل انگلیس ساکن شدند. من فرد بی هویتی هستم که خودش هم نمیداند از زندگی چه میخواهد.به قتل همسر برادرت که او نیز به دست تو کشته شد، اشاره کردی ، از17 سال پیش بگو.برادرم بسیار تند خو بود و به حرف هیچ کس گوش نمی کرد، من از همان دوران کودکی از او بشدت وحشت داشتم ، در آن زمانها احساس بدی نسبت به میترا همسر برادرم داشتم تا این که یک روز وقتی از مرخصی بازگشتم ، او مرا همچون گذشته تحویل نگرفت و بعد متوجه شدم او مشکل اخلاقی پیدا کرده است . با مشاهده این رفتارها بشدت عصبانی شدم و او را به قتل رساندم . پس از این جنایت به ماموران تلفن کردم و آنها مرا به دادگاه بردند و به دهسال زندان محکوم شدم و سرانجام با پرداخت پول ، رضایت گرفتم و چون محلی برای زندگی نداشتم ، به منزل برادرم آمد و در کنار او و دخترش زندگی خود را شروع کردم.شواهد موجود حاکی است که مشکل روحی داری ، خودت چه می گویی؛من بسیار کم خواب هستم و همیشه همراه خود قرص نگهداری می کنم ، اما آن را مصرف نمی کنم . من مشکلی ندارم و تصمیم آنی و خطرناک آن شب ، مرا بار دیگر به وادی جنایت کشاند.چه عاملی موجب شد تا خودت را معرفی کنی؛ببینید، من آدم بی پولی نبودم و پس از این جنایت می توانستم قانونی و حتی غیرقانونی از کشور خارج شوم ، اما نمی دانم چه نیرویی موجب شد تا من همچنان بمانم و حتی چندین بار به محل جنایت مراجعه کنم . اکنون نیز سرخورده و تنها به این امید نشسته ام تا با قصاص به آرامش برسم.