داستان پلیسی

ماجرای شب مه‌آلود

نویسنده: دوروتی‌سایر مترجم: سهراب برازش بخش اول
کد خبر: ۳۰۲۴۰۷

آقای مونتان اگ ، هتل کینگز آیش در «پوندرینگ پاروا» را می‌شناخت. این هتل از آن دسته هتل‌هایی نبود که مونتان اگ داوطلبانه و از روی میل در آن اقامت کند. هتلی کساد بود؛ غذایش بی‌کیفیت و مهمانخانه‌چی‌اش بدعنق و تندخو. فکرش را بکنید، کافی است یک روز ساعت 30/8 صبح، دور تا دور چنین هتلی را آدم‌هایی با چشمان گرد شده محاصره کرده باشند. ماشین پلیس و آمبولانسی هم جلوی درش پارک کرده باشد. همین کافی است کنجکاوی هر آدمی را که از کنارش رد می‌شود، برانگیزد. آقای مونتان پایش را از روی پدال گاز برداشت و اتومبیلش را پارک کرد.

از داخل اتومبیل، از یکی از تماشاگران کنجکاو پرسید: «چه خبر شده؟»

یک نفر به قتل رسیده است ...

آقای مونتان پیاده شد و به طرف در ورودی هتل رفت. یک بازرس پلیس که اونیفورم به تن داشت، جلو آمد و گفت: «اجازه ندارید داخل شوید. اصلا شما کی هستید و چه می‌خواهید؟»

مونتان اگ هستم، نماینده فروش شرکت «پلومت.» شرکت من آبمیوه تولید می‌کند. می‌خواهم آقای اسمیت را ببینم.

پس شاید بتوانید کمی اطلاعات به ما بدهید. لطفا بفرمایید داخل.

مونتان چمدانش را پشت در مهمانخانه گذاشت و نگاهی به کافه انداخت. پشت میزی کنار پنجره، مامور پلیسی نشسته بود و چیزی می‌نوشت. مردی درشت‌اندام با صورتی پهن به لبه پیشخوان تکیه داده بود. مونتان حدس زد که او باید آقای اسمیت همان مهمانخانه‌چی باشد. اصلاح نکرده و نامرتب بود و به نظر می‌آمد با عجله لباس‌هایش را پوشیده است. کنارش جوانکی با موهای ژولیده و اندامی عضلانی و پیشانی کوتاه ایستاده بود که چهره‌ای اخم‌آلود داشت. از اتاقی که در طرف دیگر سالن بود، صدای هق‌هق گریه و جیغ و فریاد زنی به گوش می‌رسید. از لای در اتاق دیگر، مردی دیده می‌شد که بارانی به تن داشت و خم شده بود.

بازرس مدارک مونتان را گرفت، نگاه کرد و دوباره آنهارا به او داد و گفت: انگار خیلی وقت است که توی راه بودید.

مونتان گفت: بله، راستش می‌خواستم دیروز عصر به پتی‌فورد برسم، اما در مادگبوری، مه شدید وجود داشت و مجبور شدم آنجا توقف کنم. دیشب را در یک مهمانخانه قدیمی گذراندم. اگر بخواهید، می‌توانید از آنجا درباره من اطلاعاتی بگیرید.

بازرس در حالی که نگاهش به پلیس کنار پنجره بود، گفت: «که این طور، آقای مونتان، تا آنجا که من می‌دانم نماینده شرکت‌ها خوب همدیگر را می‌شناسند. می‌خواهیم بدانیم آیا شما می‌توانید مردی را که در این مهمانخانه به قتل رسیده، شناسایی کنید؟»

مونتان گفت: «سعی‌ام را می‌کنم، هر چند که من همه نماینده‌ها را نمی‌شناسم. البته حتما نام و مشخصاتش در مدارکش هست.»

بازرس گفت: «درست است مدارکش باید داخل چمدان نمونه‌هایش باشد. آنجاست. چند تا نامه هم همراهش هست، اما بهتر است بعدا راجع به آنها صحبت کنیم. از این طرف لطفا.»

مردی که خم شده بود قد راست کرد و گفت: «علت مرگ شکستگی جمجمه است و حدودا 8 تا 10 ساعت پیش اتفاق افتاده. غیرممکن است فوت در اثر خودکشی یا اتفاقی بوده باشد. آلت قتاله نیز آن بطری است که آنجاست. بگردید و آثار انگشتان را پیدا کنید. اگر سوالی دارید بپرسید، در غیر این صورت من می‌روم که صبحانه‌ام را بخورم. اگر بخواهید می‌توانم توضیحات لازم را به بازپرس‌تان بدهم.»

متشکرم دکتر. پس فوت بین 8 تا 10 ساعت پیش بوده؟ گفته‌های اسمیت با حرف‌های شما مطابقت دارد.

بسیار خوب آقای مونتان، لطفا بیایید جلو و نگاهی به جسد بیندازید.

دکتر کمی آن‌طرف‌تر رفت و مونتان نگاهی به جسد انداخت. مقتول کوتاه‌ قد بود و کت و شلوار آبی‌رنگ شیکی به تن داشت. موهایی صاف و مشکی و سبیلی نازک داشت. خون از زخم باز شقیقه‌اش جاری شده و لایه‌ای از آن روی گونه‌هایش خشک شده بود. به نظر 4035 ساله می‌آمد.

مونتان گفت: «اوه بله! می‌شناسمش. اتفاقا خوب هم می‌شناسمش. اسمش هارولد است و نماینده فروش شرکت اپل ماس تولیدکننده جواهرات گرانبهاست.»

بازرس به طور معناداری گفت: «واقعا؟ پس داخل چمدانش پر از جواهر است، این طور نیست؟»

بله، ساعت‌های باارزش و چیزهای گرانبهای دیگر.

بازرس گفت: «هوم! می‌توانید به من بگویید برای چی این نامه‌ها که قرار بوده به اشخاص مختلف با آدرس‌های مختلف برسد در کیفش وجود دارد؟ یکی از آنها اینجاست به نام آقای دادوین، این یکی به نام آقای ویلیام براون و این یکی که واقعا تکان‌دهنده است، آقای هاری‌تورن. چیزهای مشکوکی در این نامه آمده.»

مونتان پرسید: «واقعا باید بگویم، جناب بازرس؟»

بازرس گفت: «خوب حق با شماست. شما نماینده‌های فروش همه مثل هم هستید، به هر ده‌کوره‌ای که می‌رسید، پنهانی زن می‌گیرید. ‌او اسم‌های مختلفی داشته و مدام آدرسش را عوض می‌کرده است.»

لطفا مرا استثنا کنید. هنوز وقت ازدواج من نرسیده. اما مثل این که این هارولد بیچاره متاسفانه به دنبال این ماجراها بوده و ظاهرا تاوانش را هم پس داده.

بازرس بریچ نگاهی به کافه مهمانخانه انداخت که در گوشه‌ای از سالن قرار داشت. عقربه‌های ساعت روی 10/11 ایستاده بود.آقای بریچ گفت: «بسیار خوب، اگر این ساعت به ما دروغ نگفته باشد، می‌توانیم زمان دقیق جنایت و نیز مجرم را شناسایی کنیم.» بعد در ادامه صحبتش از مونتان پرسید: «آیا تا به حال نام اسلاتر به گوشتان خورده؟»

مونتان گفت: «نام آرچیبالد اسلاتر را شنیده‌ام. او نماینده فروش یک شرکت تولیدی لباس است.»

خودش است. کار و بارش چطور است؟

فکر کنم، بله. او با یک شرکت درست و حسابی کار می‌کند. البته شخصا سر و کاری با او ندارم. تا آنجا که من می‌دانم، در محدوده منطقه یورکشایر و لانکشایر کار می‌کند.

فکر نمی‌کنید از او بربیاید همکاری را از شرکت دیگری به قتل برساند تا به نمونه‌های آن شرکت دست پیدا کند؟

مونتان گفت: «بعید است که نماینده فروشی مرتکب چنین عملی شود. معمولا بین نماینده‌ها یکجور همکاری و اتحاد وجود دارد.»

بازرس گفت: «هوم، پس خوب حواستان را جمع کنید. می‌خواهیم یکبار دیگر اظهارات اسمیت را بشنویم و صورتجلسه کنیم.»

گزارش مهمانخانه چی روشن و واضح بود: اولین نماینده فروش که همان هارولد بوده ساعت 30/7 عصر وارد هتل می‌شود و می‌گوید که قصد داشته به پتی فورد برود. اما گرفتار مه شدید شده: او شام سفارش داده و بعد از آن به کافه هتل که کسی در آن نبوده، رفته. به گفته مهمانخانه چی، اینجا هتل شلوغی نیست، آن شب هم فقط چند تایی کارگر آنجا بودند. ساعت 30/9 شب، ناگهان سر و کله اسلاتر پیدا می‌شود. او هم علت وقفه سفرش را مه شدید عنوان می‌کند. اول شام خورده بعد مثل هارولد وارد کافه شده و نشسته. همین که وارد کافه می‌شود با لحن زننده‌ای به هارولد می‌گوید: آه، تو هم اینجایی؟ سپس در بسته می‌شود، اما کمی بعد هارولد قهوه سفارش می‌دهد. ساعت 30/10، اسمیت با 2 فنجان قهوه وارد کافه می‌شود و می‌بیند که هر دو مرد کنار شومینه نشسته و باهم صحبت می‌کنند. هر دو آشفته و عصبی به نظر می‌رسیدند. اسمیت به آنها می‌گوید که او، همسرش و پیشخدمت می‌خواهند بخوابند چون فردا صبح زود باید بیدار شوند. اگر ممکن است آقایان هم لطف کنند و وقتی به اتاق‌هایشان رفتند چراغ‌ها را روشن نکنند.

اینجا بود که مهمانخانه‌چی حرفش ‌‌را قطع کرد که بگوید هیچ اتاق خوابی طبقه بالای کافه هتل وجود ندارد. فقط یک سالن خالی بزرگ که تمام قسمت جلو را گرفته و از آن برای اجرای مراسم مذهبی یا مواردی شبیه آن استفاده می‌شود. تمام اتاق‌خواب‌ها پایین هستند و کسی نمی‌تواند از آنجا بشنود که در اتاق‌های دیگر چه می‌‌گذرد. سپس ادامه داد: «ساعت 20/11 بود که شنیدم کسی به در اتاق خوابمان می‌کوبد. بلند شدم و در را باز کردم، اسلاتر مقابلم ظاهر شد. ظاهرش به هم ریخته و خنده‌دار بود. گفت: هوا صاف شده، بنابراین می‌خواهم به مسیرم به مقصد پتی‌فورد ادامه دهم. بعید بود هوای مه‌آلود صاف شده باشد، اما از پنجره که نگاه کردم، دیدم راست می‌گوید. هوا کاملا مهتابی بود. به او گفتم که باید کرایه اتاقش را پرداخت کند. ژاکت نازکی روی دوشم انداختم و از پله‌های پشتی پایین به دفتر هتل رفتیم. دفتر پشت کافه قرار دارد. صورتحسابش را نوشتم، او هم پرداخت کرد و از در پشتی که پارکینگ آنجا قرار داشت، خارج شد. چمدانش را برداشت.

چند تا چمدان داشت؟

2 تا.

هنگام ورودش به هتل نیز 2 چمدان داشت؟

درست یادم نمی‌آید. حواسم نبود. قبل از این که برود، چمدانش را در کافه گذاشت، وقتی بقیه پولش را آوردم، دیدم چمدان به دست با کلاه و بارانی‌اش در راهرو ایستاده است. چون هوا سرد بود همراهش به حیاط نرفتم، اما چند دقیقه بعد صدای راه افتادن اتومبیلش را شنیدم. بعد دوباره به تختخوابم رفتم و از پنجره دفتر کارم دیدم که چراغ کافه هنوز روشن است، بنابراین در باز بوده است. منظورم را می‌فهمید؟ در پشتی کافه به دفتر کارم منتهی می‌شود، و وقتی این در باز است می‌توان از حیاط چراغ کافه را از پنجره دفتر مشاهده کرد.

بنابراین پی بردم که نماینده فروش دیگر یعنی هارولد هنوز بیدار است. با خودم فکر کردم باید پول برق را جداگانه با او حساب کنم. بعد سرم را روی بالش گذاشتم تا بخوابم.

پس به حیاط نرفتید؟

آقای اسمیت گفت: «نه. آن‌قدر سردم بود که بیش از آن طاقت بیرون ماندن را نداشتم.»

حیف شد که زود خوابیدید.

بله. واقعا.

بعدش نشنیدید که ‌هارولد بالا بیاید؟

هیچی نشنیدم. اما همسرم تا دیروقت، یعنی بعد از نیمه‌شب، بیدار بود تا آن موقع او هم هیچ صدایی نشنیده بود. تصور هم نمی‌شود کرد که او اصلا بالا آمده باشد، این‌طور نیست؟

چرا همین‌طور است. بازرس با احتیاط به پیشخدمت گفت: «جرج تو بگو»!

پیشخدمت حرف‌های اسمیت را تایید و کامل کرد. او گفت که بین ساعت 5/9 تا 10 بود که وارد کافه شده و آن دو را در حال جر و بحث شدید می‌بیند. اسلاتر می‌گفته: «هی موش صحرایی خیلی دلم می‌خواهد همه استخوان‌هایت را خرد کنم.» با ورود او که برایشان قهوه برده بود، آن دو آرام می‌شوند. پیشخدمت چیزی نگفته فقط آتش شومینه را کنترل کرده و از کافه خارج شده، چیزی از دعوای آنها دستگیرش نشده. بعد وقتی که اسمیت ساعت 30/10 به طبقه بالا می‌رود، او یک‌بار دیگر نگاهی به کافه می‌اندازد و می‌بیند که آن دو آرام درحال حرف‌زدن هستند و ظاهرا دارند نامه‌هایی را می‌خوانند. کمی بعد از این‌که پیشخدمت می‌رود بخوابد، با صدای گام‌هایی روی پله‌ها و حرکت کردن اتومبیلی از خواب می‌پرد.

«ادامه دارد»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها