در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این که در یک رشته درس میخواندیم و ظاهرا علائق کاملا مشترکی داشتیم برای من کافی بود تا به او پیشنهاد ازدواج دهم. دوستانم همه مرا مسخره میکردند و معتقد بودند دختری چون پاتریشیا که پدری ثروتمند داشت و با خودروهای گرانقیمت به دانشگاه میآمد هرگز به من جواب مثبت نمیدهد اما چند هفتهای نگذشت که متوجه شدند که کاملا اشتباه کردهاند. پاتریشیا از من پرسید که آیا واقعا مصمم به ازدواج هستم و وقتی جواب مثبت من را شنید اجازه داد که با پدرش ملاقات کنم و همه چیز به همین آسانی شکل گرفت.« »مارک میرزراک» مرد 35 سالهای است که به اتهام بقتل رساندن همسرش «پاتریشیا کیون» دستگیر و دادگاهی شده است . این مرد که صاحب دو فرزند است متهم شده زمانی که متوجه شد که همسر سابقش قصد ازدواج مجدد با مردی را دارد که رقیب کاری مارک بوده بشدت عصبی شده و در نهایت اقدام به قتل این زن بیگناه کرده است. قتلی که به گفته ماموران پلیس از روی قصاوت و سنگدلی صورت گرفته و جراحات عمیقی به جای گذاشته که هنوز فرزندان این زوج که شاهد این درگیری بودند در شرایط عادی روحی به سرنمیبردند. «وقتی با پیشنهادم موافقت کرد خودم هم تعجب کرده بودم. با خودم میگفتم چطور ممکن است چنین دختری حاضر باشد که مرا به عنوان همسر آیندهاش قبول کند، اما آنقدر اعتماد به نفس داشتم که فکر میکردم حتما میداند که من مرد خوبی برای زندگیش خواهم بود و میتوانم او را خوشبخت کنم. اولین باری که وارد زندگی و خانه مجلل آنها شدم پایم سست شده بود. با دیدن آن همه تجمل با خودم فکر کردم که دوستانم درست میگفتند من نباید پایم را چنین جایی میگذاشتم، اما هرگز کسی نبودم که بخواهد از تصمیمش منصرف شود این بود که ادامه دادم. پدرش پزشک جراح پلاستیک بود که برای هر عملی که انجام میداد، هزاران دلار پول میگرفت و تنها یک فرزند داشت که آن هم پاتریشیا نامزد من بود. سرگذشتم را کامل برای خانوادهاش تعریف کردم. گفتم که پدری داشتم که کارمند بسیار ساده اداره پست بوده و مادرم هم که در بیماری افسردگی رنج میبرد سالهای سال قبل در بیمارستان روانی خودکشی کرده و جانش را از دست داد. سوالاتی که پدرش از من پرسید نشان میداد که آنها اصلا به این موضوع که من مثل آنها ثروتمند نیستم اهمیتی نمیدهند و آنچه که برایشان مهم بود خواسته دخترشان پاتریشیا بود که حتی خودم هم نمیدانستم که چرا به درخواست ازدواج من جواب مثبت داده است. بعد از چند ماه رفت و آمد بالاخره قرار ازدواجمان را گذاشتیم و در میان بهت و ناباوری همه دوستان مشترکی که در دانشگاه داشتیم با هم ازدواج کردیم ، اما این آغاز مشکلات بود.» ازدواج مجلل پاتریشیا و همسرش باهزینهای که پدر عروس پرداخته بود به زیباترین شکل برگزار شد. مارک که تصور میکرد به هر آنچه که در دنیا آرزویش را داشته رسیده انواع و اقسام هدیههای گرانقیمتی را که برای مراسم ازدواج به آنها داده شد را قبول کرد. آنها حتی نگران خانه و زندگیشان هم نبودند چون همه چیز را پدر پاتریشیا برای آنها فراهم کرده بود. آنچه که برای مارک جای سوال داشت انتخاب شدنش بود. او نمیتوانست از چشمان زنی که دیگر همسرش شده بود بخواند که چرا او را انتخاب کرده است. میدانست که در فاصله کمی که آنها با هم آشنا شده بودند نمیتوانست آنقدرها به مارک علاقهمند شده باشد که جواب مثبت به درخواستشان بدهد، اما سعی میکرد به این افکار توجهی نداشته باشد. او میخواست از فرصتی که ایجاد شده بود به بهترین شکل استفاده کند تا بتواند زندگی مشترک خوبی را آغاز کند. آن چیزی که همیشه آرزویش را داشت. «زندگی کردن با پاتریشیا آنقدرها هم که فکرش را میکردم سخت نبود. همیشه از این میترسیدم که شرایط مالی خوبی که درگذشته داشت سبب شود دختری زیادهخواه باشد که من نتوانم نیازهایش را از لحاظ مادی به طور کامل برآورده کنم اما این طور نبود. او آنقدر در حسابهای بانکیاش پول داشت که نیازی به پول من نبود. اوایل احساس بدی نداشتم اما کمکم احساس کردم که ازدواجش با من تنها از روی تنوع صورت گرفته است. انگار از زندگی سابقش خسته شده بود و میخواست متاهل بودن را هم امتحان کند اما در کنارش زندگی و سیستمی را که در دوران مجرد بودنش، داشت ادامه میداد. دورههای چندین ساعته با دوستانش و حتی سفرهایشان همچنان سرجایش بود. نمیخواستم به او سخت بگیرم، اما متوجه شدم که انگار همانقدر که از لحاظ مادی به زندگیمان کاملا بینیاز است من هم در زندگی مشترکمان هیچ نقشی را برایش ایفا نمیکنم و آغاز مشکلات و درگیریهایمان از همانجا بالا گرفت.»
تنها 2 سال بعد از ازدواج، پاتریشیا به شوهرش گفت که باردار است. مارک امیدوار بود که وجود فرزندانشان بتواند کمی هم که شده نوع زندگی همسرش را تغییر بدهد. به دنیا آمدن دوقلوی پسر این زوج از بهترین اتفاقاتی بود که در زندگی او افتاد. 2 پسر سالم و زیبا همه آن چیزی بود که یک خانواده برای خوشحال زندگی کردن نیاز داشتند، اما پاتریشیا بعد از زایمان دچار حالات روحی متفاوتی شده بود. بشدت گوشهگیر بود و حتی از نگهداری کردن فرزندان خودش هم خوشش نمیآمد. انواع و اقسام پزشکان به مارک توصیه کردند تا در این مرحله همسرش را تنها بگذارد و اجازه دهد که او چند ماهی را تنها باشد و بتواند خودش را کمی با شرایط جدیدی که در زندگیشان ایجاد شده بود وفق دهد. مارک به ناچار بیشتر اوقات را در محل کارش میماند و میدانست با پول زیادی که پدر پاتریشیا در اختیار او قرار داده، چند پرستار خانگی بچهها میتوانند بخوبی از آنها نگهداری کنند. 6 ماه بعد همانطور که پزشکان حدس زده بودند کمکم اوضاع روحی پاتریشیا بهتر شد. او به مرور وابستگی شدیدی به بچهها پیدا کرده بود که مارک آن را نشانه خوبی میدید. گذشت زمان کمکم این احساس را به او منتقل کرد که بالاخره دوران سخت زندگی آنها گذشته و او بالاخره میتواند مثل هر مردی لذت خوشبخت بودن و زندگی کردن در کنار همسر و فرزندانش را بچشد، اما زمان تنها میان او و همسرش فاصلهها را بیشتر کرد. «پس از تولد فرزندانمان و بهتر شدن پاتریشیا اوضاع تفاوت کرد. من بیشتر در محل کارم بودم چون دیگر از این که پدرش همیشه کمک حال ما باشد خسته شده بودم. همه سعیام را میکردم تا خوب پول در بیاورم و دیگر به هر بهانهای پاتریشیا دست چک خودش را از کیفش در نیاورد، اما این کار من تنها یک نتیجه داشت و آن هم دورتر شدن ما از یکدیگر بود. سالها از پی هم میگذشت. من که نیمی از سال را در سفرهای کاری بودم حتی بزرگ شدن پسرهایمان را هم نمیدیدم و تنها سعی میکردم لااقل در جشنهای بزرگ تولدشان حتما شرکت کنم. فاصله میان من و پاتریشیا اینقدر زیاد شده بود که گاهی فکر میکردم کارمندان شرکتی را که در آن کار میکردم بهتر از او میشناسم. وقتی پیشنهاد جدایی را داد مخالفتی نکردم و میدانستم که بچههایمان را هم با خودش میبرد، اما خسته شده بودم. از زندگی که داشتیم ناراضی بودم و خیلی زود تن به جدایی دادم اما وقتی تنها چند ماه بعد خبر ازدواجش با شریک اصلی کاریام را شنیدم انگار دیوانه شدم. او میدانست که اگر این فرد با بدجنسیهایش در شرکت محل کار، من را عقب نمیکشید من اکنون بسیار جایگاه بهتری داشتم اما با این حال با پیشنهاد ازدواج او موافقت کرده بود. برای دیدنش و منصرف کردن او از ازدواج با مردی که میدانستم بسیار بد ذات است نزد او و دو پسرمان که 6 ساله شده بودند رفتم. نمیدانم چه شد که وقتی بخودم آمدم و بدن بیجان همسرم را در حالی که 2 پسرم بشدت گریه میکردند روی زمین دیدم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: