اشکهایم همینطور می ریزد. با ترحم نگاهم میکند. میگویم: «تورو خدا بذارین برم... خواهش میکنم...»
تو چشمهایم خیره میشود و بعد با یک مکث کشدار میگوید: «باشه برو اما هر اتفاقی افتاد پای خودت.» به کانکس پلیس راه برمیگردد. مرد مسنتری که آنجا نشسته مدارکم را به سربازی که همانجا میپلکد میدهد و من راه میافتم.
واقعا هیچی دیده نمیشود. حتی یک متر جلوتر را هم به سختی میشود دید. کف پایم روی پدال گاز و ترمز در حرکت است. هرازگاهی مجبورم بدنم را از ماشین بیرون بکشم تا کمی جلوتر را ببینم. نمی که از مه روی صورتم میزند، انگار انرژی را به زیر پوستم میبرد. اگر عزیز بداند چطور دارم به سمتش میروم حتما میگوید: «عزیز! یواش بیا، یواشتر! سر که نمیآوری! چرا سرت را هی میآری بیرون! دختر که اینقدر بیحیا نمیشه! صدای دختر را خودش هم نباید بشنوه چه برسه به مردم ... چه د ر حال خنده چه گریه، خیرگی نکن، پارک کن همون گوشه کنارها و صبح بیا بالا.»
آخ عزیز جون! میترسم، میترسم فردا دیر باشد! عزیز 93 سالش است. بسختی کسی را به یاد میآورد، اما هنوز هم دلش برای نوههای پسریاش غش میکند و به دخترها دائم خرده میگیرد: «خودتو بپوشون عزیز! نخند دختر اینقده الکی»...!
آخرین بار که همگی خانه عمواحمد بودیم، عزیز بیچاره هاج و واج به این طرف و آن طرف نگاه میکرد انگار دیگر قرص و دواهاش هم اثر نداشت. هی تو پشتی فروتر میرفت و چادرش را بیشتر تو صورتش جمع میکرد. رفتم جلو و بهش گفتم: «عزیز! نامحرم نداریم که! بذار چادرت باز باشه گرمت میشه.»
دستم را دودستی چسبید و کنار خودش نشاند و گفت: «اینا کیاند! چرا محرم نامحرم حالیشون نیس»!
دختر نوههاتونن.
واا( !عزیز این کلمه را همیشه با غلظت تمام ادا میکند) تو کی هستی؟
دختر علی.
تو صورتم دقیق شد اما چیزی نگفت. گفتم: «علی پسرتون... .»
واا... زن علی دیگه چرا دختر زایید... ! ها!
یاسر برادر کوچکم را که از تو هال به ما نگاه میکرد نشانش دادم: «پسر هم زاییده. یاسر برادر منه. پسر علی.»
با دست به یاسر اشاره کرد که بیاید جلو بعد یاسر را به خودش نزدیک کرد و گفت: «الهی عزیز قربونت بره، الهی پیش مرگت بشه...»
تنم مور مور شد گفتم: «خدا نکنه.»
عزیز چشم غره رفت. به من و دخترعموهایم که پشت سرم ایستاده بودند، گفت: «هر ده تاتون فدای یه تار موی این پسر»!
باز نچنچ دخترها بلند شد و هرکدام به طرفی رفتند. عزیز عاشق پسرهایش است و نوههایی که پسر هستند و من عاشق عزیز. آن شب را پیش عزیز خوابیدم تا صبح سه بار نماز خواند. تا اذان یکی دوباری گفتم که اذان نشده. اما عزیز زیرلب غرغر کرد که شده: «نماز که به رسم نیست، به دل است.»
هر بار هم که میخواست وضوع بگیرد میرفت تو حیاط. از دستشویی توی خانه استفاده نمیکرد و هر بار هم که وضو میگرفت پاهایش را تا زانو میشست. بهش گفت: «تیمم کن لااقل.»
نه عزیز آن طور به دلم نمیشینه.
بعد از هر نماز چند دقیقهای را روی دوزانوهایش نشست و تسبیح گرداند خودش را تکان داد و زیرلب زمزمه کرد. دفعه آخر وقتی دید من پشت سرش نشستم گفت: «دختر به جای این که خیره شی و منو نگا کنی بلندشو دستنماز بگیر و دو رکعت نماز بخون.»
بلند شدم و نماز خواندم. به پشتی تکیه داده بود و هنوز تسبیح میگرداند. کنارش نشستم سرم را روی پایش گذاشتم و او با انگشتهایش موهایم را شانه کرد، گفت: «طفلی! تو خوبی اما کاش پسر میشدی»!
آن شب فقط به این فکر کردم که چه حقی به خاطر زن بودنش از او گرفته شده که وقتی پسرها را میبیند انگار خیالش راحت میشود.
اشکهایم با نمی که از مه به صورتم مینشیند روبوسی میکنند. وقتی اختر زنگ زد گفت: «عزیز خیلی حالش بده اگر میخوای ببینیش باید زود زود خودتو برسونی.»
گفتم: «اختر! تورو خدا مواظبش باش...»
گفت: «کاری از دستمون بر نمییاد روبه قبلهاش کردیم.»
دلم هری پایین ریخت. گفتم: «یعنی چی»!
گفت: «دکتر میگه پیریه کاریش نمیشه کرد... .»
انگار کسی شنکش تو دلم میکشد. وقتی عزیز را رو به قبله تصور میکنم. وای نه! خدا نکند بلایی سرش بیاید. به جاده نگاه میکنم که فقط با چراغ سمت چپ ماشین روشن است. این جاده را نه مثل کف دستم اما خوب بلدم. وقتی بچه بودیم با هر روز قرمز رنگ تقویم این جاده را تا خانه عزیز تختهگاز میرفتیم. همیشه پدر رانندگی میکرد و ما اطراف را با چشم میپاییدیم. آن موقعها عزیز سر پا بود. اینطور بیحواس نشده بود. همیشه جیبهای بزرگ پیراهنش پر از پسته بود. به من و خواهرم یک مشت میداد و به یاسر دو مشت بعد یاسر را بغل میکرد و میبوسید.
یادش بخیر! عید که میشد همه خانهاش جمع میشدیم. خدا نمیآورد روزی را که پسری یک حلب روغن یا یک گونی برنج دستش میگرفت و میآورد، آن وقت عزیز غوغا میکرد: «مگه خونه ندار اومدین؟ خدا بیامرزه حاجی اینقدر گذاشته که شرمنده خلق خدا نشم چه برسه به شما که بچههامید... عزیز! تا دلخور نشدم اینا را بذار پشت ماشینت...»
وقتی بچهها به اصرار پدر مادرهاآنها را به آشپزخانه میآوردند عزیز برای این که اوقات تلخی نشود دیگر چیزی نمیگفت، اما بعد از دور شدن مردها به تمام زنهایی که تو آشپزخانه بودند سفارش میکرد که از آنها استفاده نکنند و اگر یکی از دخترها برای به دستآوردن دل برادرش از حرف عزیز سرپیچی میکرد و ناخنکی به آنها میزد، عزیز اخمهایش را به هم میکشید و میگفت: «چه غلطها»!
اینجور وقتها هم عمه مهناز را صدا میکردند و او اول از همه لبخندی میزد و میگفت: «چه اشتباهی»! بعد سعی میکرد از همه دلجویی کند بخصوص از عزیز.
عزیز شیرینیهای عید را خودش میپخت و چه خوشمزه میپخت. اگر یکی از ما به قول عمه مهناز دمر میافتادیم رو شیرینیها و تو این حال سر و کله مادر یا یکی از عمهها یا زن دیگری پیدا میشد و گوشمالیمان میداد عزیز انگار که یکی زیرگوشش خوانده باشد بدو خودش را میرساند و میگفت: «چیکارش داری بچه رو! بذار بخوره برا خوردنه نه نگاه کردن! دو روز دیگه دور از جونوشن هزار درد میگیرن بذار الان که میتونن سیر بخورن.»
و مشتهای ما را پر از شیرینی میکرد و وقتی میدید آنها هنوز دارند به ما چشم غره میروند یه مشت دیگر هم توی جیب یا دامنمان میگذاشت و چشمکی میزد: «عزیز بخور به داداشت هم بده...»
با عمه شهلا خیلی جور نبود به قول معروف آبشان تو یک جوی نمیرفت. عزیز میگفت: «به حاجی خدا بیامرز رفته، یکدنده و لجبازه.» توی همه دعاهایش اسم عمه شهناز را میآورد که: «ایشالا خدا یه پسر بهش بده، حامی وقت پیریاش باشه.»
با عمه مهناز از همه بهتر بود شاید به خاطر این که سه تا پسر داشت! بعد از تعطیلات که همه چمدانها را برای برگشت میبستند، عزیز شیرینیهایی را که هنوز ما نخورده بودیم، آجیلهایی که نمیدانم چطور جان سالم به در برده بودند و میوههای باغش را توی چمدانهای ما جا میداد و هر چه زنها اصرار میکردند که خودش را به زحمت نیندازد، بیفایده بود. این موقع چمدان عمه مهناز از همه پربارتر بود. حتی گاهی همان روغن و برنجهای پسرها را هم به او تعارف میکرد. عمه مهناز از همه دیرتر راه میافتاد و جهانگیرخان، شوهرش همیشه عین صاحبخانهها میایستاد و همه ما را راهی میکرد و در را میبست و من همیشه کنجکاو میشدم که الان آنجا چه خبره! یعنی تا کی میمانند! اما همیشه استراحتگاه میدیدیمشان. قرار همیشگی خانواده تو مسیر برگشت، دشت بهشت بود. بیشتر وقتها وقتی عمو حسن پک آخر را به سیگارش میزد سر و کله جهانگیرخان و عمه و بچهها پیدا میشد.
آن وقت عزیز را تنهای تنها توی خانهاش تصور میکردم که وقتی در را به روی عمه مهناز اینا بسته، چادرش را همانجا توی حیاط در آورده و روی طناب انداخته و از اولین اتاق تمام ملحفهها را در آورده و توی تشت بزرگی ریخته و تا غروب هی چنگ زده و چلانده و آب کشیده بعد آنها را مرتب روی بند انداخته و هی دست کشیده تا چروکهای ملحفهها کمتر بشوند. بعد طناب اضافه کرده برای تمام روبالشیها و رویه تشکها و پتوها! و تمام آنهایی را که زنها و بچهها خوابیدند جدا شسته و آنهایی را که مردها خوابیدند جدا!
بعد نوبت به ظرفها رسیده. عجیب این که عزیز آنها را نمیشست و به شستن زنها اعتماد میکرد. چینیهای گلسرخیاش را دسته میکرد و چیدن زنها را به هم میریخت و خودش از نو همه را میچید و توی صندوقچهای میگذاشت که حکم کمد را داشت. عزیز، قاشق چنگالهای زیادی داشت آنقدر که برای تمام هیئتی که برای سالگرد آقاجون خونه عزیز جمع میشدند کافی بود اما عزیز همه آنها را شش تا شش تا مرتب میکرد و جای هر کدام را تو صندوقچه میدانست. یکبار که عید بعد از تعطیلات، پیش او ماندم همه این کارها را انجام داد. آن موقع شروع بیماری فراموشیاش بود.
وقتی میرسیدیم تهران، عمه مهناز اول از همه زنگ میزد و خبر سلامت رسیدنشان را میداد و عزیز همیشه میگفت: «پای سجاده بودم، خدارو شکر که سالم رسیدید. مسافر بالاخره یه روز میره...»
بعد عمه مهناز ازش دلجویی میکرد و وعده دیدار میداد و عزیز بغضش را قورت میداد و میگفت: «مهناز! عزیز! مواظب مردت باش. ببین عزیز! از دست من، یه زن تنها یا خواهرهات چی برمیاد( !بعد خودش تندی جواب میداد) هیچی. به مردت بچسب و با برادرهات باش...»
و عمه مهناز همیشه و بیمقاومت میگفت: «چشم مادر جون! خدا ترو برام نگه داره هیچی نمیخوام.»
راستی عمه مهناز میداند! بهش خبر دادند! جاده هر لحظه درازتر میشود. مه آنقدر زیاد شده که فقط تا جلوی ماشین را بیشتر نمیبینم. هرازگاهی خودم را از ماشین بیرون میکشم تا شاید راه را ببینم هر چه بیتشر به ده نزدیک میشوم جاده باریکتر میشود و پرتگاهها بیشتر و این بار مه بیشتر. حرفهای اختر با صدای پر از گریهاش تو سرم چرخ میزند. خدا کند حال عزیز بهتر شده باشد. خدا کنه وقتی دستش را تو دستم میگیرم دستم را فشار بده. خدا کند اختر هوایش را داشته باشد. بیچاره اختر با تمام غرغرهای عزیز اما باز از او مراقبت میکند. همیشه هم میگوید: «عزیز زبنوش بده اما خودش بد نیست.»
اختر به اصرار من به خانه عزیز آمد. یکی از اتاقها را نشانش دادم و گفتم: «همین جا بمون. میبینی که هیچکدام از بچههایش حاضر نیستن زندگی شون را ولکنن و به مادر پیرشون برسند. من بهت سر میزنم، دانشکده هم که تموم شه منم میام اینجا. صحبت کردم طرحمرو همین جا بگذرونم شاید خدا خواست و موندگار شدم...»
اختر قبول کرد، اما من همیشه نگران بودم اختر یک روز تحملش تمام شود، بگوید: «من دیگه نمیتونم.... اصلا یه پرستار مرد براش بگیرید» ولی اختر صبوتر از این حرفها بود.
انگار به ده رسیدم! همه جا تاریک است جز چند چراغ کم سو چیزی دیده نمیشود یا شاید هم مه نمیگذارد چیزی دیده شود. ماشین را به سختی پارک میکنم و امیدوارم که وسط خیابان نباشم. مه هر لحظه غلیظتر میشود. اگر ماشین را همان جایی که فکر میکنم گذاشته باشم تا خانه عزیز دو تا کوچه فاصله است و حدود چهل پنجاه تایی پله.
بالاخره به در چوبی و کوتاه خانه عزیز میرسم. خیس خیس شدم. نمیدانم در بزنم یا نه! شاید عزیز حالش بهتر شده باشد و حالا خوابیده باشند. کاش لااقل پنجرهای بود که نور را از آنجا میدیدم. آرام در را به جلو فشار میدهم تا از لای در تو را ببینم. ببینم بیدارند یا نه، در باز میشود. چرا در باز است! یک چیزی برای یک لحظه دلم را زیرورو میکند. برقهای اتاق عزیز روشن است. به سمت در میروم چند تا کفش و دمپایی گلی آشفته و به هم ریخته دم در است.
توی درگاه قرار میگیرم. اختر بالا سر عزیز اشک میریزد و آرام با دستهای تپلش روی پیشانی عزیز دست میکشد. چند تا از همسایهها هم هستند و گریه میکنند. طرف راست عزیز کسی خودش را جابهجا میکند و من مینشینم. دست عزیز را توی دستم میگیرم سردسرد است. توی دلم بسمالله میگویم و انگشتم را روی نبض دستش میگذارم، انگار نمیزند شاید من حالم خوب نیست! عضلات صورتش افتاده به اختر نگاه میکنم... نه! نمرده!
جیغ میکشم. نباید مرده باشد.
جیغ میکشم: «بلند شو عزیز»!
به چشمهای سرخ اختر خیره میشوم و صورتم پهنه اشک میشود.
اختر میگوید: «گوشه راست بالشش را بدید بالا، تسبیحش اونجاست. خودش گذاشت گفت شما اومدی برداری.»
عزیز قبل از مرگش دیگر فراموشی نداشت!
فاطمه بهبودی