ایده فیلم در پایان مشخص میشود و تماشاگر تا آن لحظه دنبال سرنخ ماجراهاست، این رویکرد در سینمای مسعود کیمیایی یک حرکت جدید و تجربهنشده است که ساختار فیلمش را بر مبنای تعلیق استوار کند و دائما سعی دارد تماشاگر را به اشتباه بیندازد. این نوع قصهگویی البته در سینمای جهان تازگی ندارد اما در سینمای ایران به لطف حضور فیلمسازان باهوشی مانند اصغر فرهادی، رفتهرفته دارد تبدیل به یک جریان جدی میشود. سوای فیلمهای فرهادی، فیلم «دایرهزنگی» و «محاکمه در خیابان» را میتوان تلاشهایی جدی دانست در شکلگیری این نوع قصهگویی در سینما. پس تا این جای کار همه چیز درست و خوب پیش میرود اما مشکل درست از جایی شروع میشود که از خودمان میپرسیم دلیل انتخاب چنین ساختاری توسط کیمیایی چیست. باز باید کمی فلاشبک بزنیم و موقعیت فیلمسازی او را طی یک دهه اخیر مرور کنیم. او پس از چند تجربه ناموفق، فیلم «حکم» را ساخت که تا حدودی مورد توجه قرار گرفت. فرق «حکم» با فیلمهای دیگر این کارگردان، در شیوه کارگردانیاش بود که مثل همیشه نبود و برای تماشاگران سینمای کیمیایی تازگی داشت. بر پایه موفقیت «حکم» کیمیایی «رئیس» را ساخت که فقط ظواهرش شبیه فیلم قبلی بود و آنچنان اشکالات عدیدهای داشت که کمتر منتقدی آن را پسندید.
اما «محاکمه در خیابان» فیلمی است که دوره تازهای را در کارنامه کیمیایی رقم میزند. روایت موازی چند قصه در این فیلم، که ظاهرا هیچ ربطی به یکدیگر ندارند، بر اساس موفقیت فیلمهایی مانند سهگانه الخاندرو گونزالز ایناریتو (عشق سگی، 21گرم و بابل) در سینمای جهان است و البته کارهای موفق فرهادی در ایران. این نوع قصهگویی و انتخاب بازیگرانی متناسب با هر قصه، هم دست کارگردان را برای پرداختن به تعلقاتش باز میگذارد و هم امکان مانور بیشتری به او میدهد. ضمن این که بهترین فرصت فراهم میشود برای این که در عین پایبندی به اصول و اعتقادات شخصی، نوعی دیگر از سینما را نیز تجربه کرد. کیمیایی با طرحی نوشته اصغر فرهادی فیلمش را ساخته و نقش فرهادی در شکلدادن به کلیت این قصههای موازی که در «محاکمه در خیابان» میبینیم انکارناپذیر است. داستان مردی که در آستانه ازدواج و در شب عروسیاش از طریق دوستش متوجه میشود که همسرش قبلا با مرد زنداری رابطه نامشروع داشته. سپس تصمیم به پیگیری ماجرا میگیرد و زمانی که از طرف نوعروسش هم بیخبر از ماجرا میماند، کار را تا جایی پیش میکشد که امکان قتل و کشتار هم ایجاد میشود. یعنی چاقو را برمیدارد و میرود سراغ کسی که بهظاهر دزد ناموس است. سوال اول این است که چرا عروس به شوهرش نمیگوید که طرف آن کسی نیست که او فکر میکند؟ ممکن است این جور وقتها این توجیه تراشیده شود که چون اینها اول زندگیشان بوده، زن از مرد میخواسته حرفش را باور کند و این را به عنوان یک آزمون در نظر گرفته است. خُب آیا او فکر نمیکرده که شوهر بیچارهاش در شب عروسی و با لباس دامادی در این تهران شلوغ، ممکن است ناغافل دست به چاقو برده و طرف مورد ظن را به قتل برساند؟ آیا راه سادهتر و کمخطرتری برای آزمودن میزان اعتماد شوهرش پیدا نکرده است؟
اما بهتر است برگردیم به ساختار. اصغر فرهادی اگر در «درباره الی...» زندگی آدمهایی را روایت میکند که در اوج راحتی و روزمرگی نمیدانند که دارند مرتکب چه اشتباهها و گناهانی میشوند، هم دارد به تماشاگرش هشدار میدهد و هم با قربانی کردن یکی از شخصیتهایش، تکتک شخصیتهای دیگر فیلمش و تکتک تماشاگران را در موقعیت آن قربانی قرار میدهد. از طریق همین باورپذیری و همذاتپنداری است که در نهایت تماشاگر به قضاوت شخصی خودش میرسد و دروغ است اگر بگوییم تماشاگری که فیلم را ندیده با تماشاگری که فیلم را دیده هر دو در جایگاهی برابر قرار دارند.
«درباره الی...» فیلم این دوران است و بر افراد جامعه ما تاثیر میگذارد و مشکلاتی را هم که مطرح میسازد، کم و بیش مشکلات مبتلابه پیرامونمان است. به همین دلیل است که اینقدر مورد توجه اقشار و طبقات گوناگون قرار میگیرد و همه کارگردانش را تحسین میکنند از این که توانسته تصویری آیینهوار از جامعهاش را پیش چشم قرار دهد. اما در «محاکمه در خیابان» کل ماجرا یک بازی است. عروس میداند که کل ماجرا از چه قرار است و انگار دارد برای شوهر جوانش سرگرمی تازهای میسازد و این اصلا ایده جالبی نیست. کارگردان در فصلهای پیاپی فیلمش، دائما بر نمایش تصاویر خیابانها و میدانها و بزرگراههای تهران تأکید دارد و این طوری میخواهد وضعیت جامعه تهران امروز را به ما نشان دهد اما شخصیتهایی که میسازد آدمهایی هستند بسیار دور از دغدغههای عمومی مردم و بسیار سادهلوح که برای موضوعات سادهای مثل رفع یک سوءتفاهم، حاضرند عزیزترین فرد زندگیشان را به کام مرگ بفرستند.
روشن است که کیمیایی ایده اصلی فرهادی را گرفته و آن را با دیالوگهای خاص خودش آراسته و شخصیتهایی را به وجود آورده که در این ظرف جا شوند. برای این کار از بازیگران مختلفی هم دعوت کرده که هر کدام را زیر عنوانهای خاصی مثل «ستارهها» و «پدیدهها» طبقهبندی کرده است. جالب است که در تیتراژ فیلم نام حامد بهداد میان بازیگران است اما در پوستر فیلم نامش میان ستارهها! پولاد کیمیایی همچنان بازیگر نقش اصلی فیلمهای پدرش است که از کل فیلمهایی که تاکنون بازی کرده، فقط «حکم» را تاحدودی میتوان تجربه موفقی برای او دانست.
از سوی دیگر نیکی کریمی ایفاگر نقش زنی است که شوهرش را در اوج تنهایی و تنگدستی و مشکلات تنها گذاشته و با شریک شوهرش قصد سفر به خارج را دارد اما به محض اطلاع از کشته شدن شوهرش به دست شریک او، تصمیم میگیرد طرف را لو بدهد و از پرواز منصرف شود. کمی فکر کردن راجعبه همین شخصیت نشانگر اشکالات اساسی فیلم است. تصور کنید اگر شوهر این خانم نمیمرد، آن وقت اشکالی بر کار شریک او نبود و سفر به خارج به خوبی و خوشی برگزار میشد. زمانی بازیگران برای ایفای نقشی که به عهده میگرفتند، استدلالهایی داشتند. درک منطق رفتار یک کاراکتر دست بازیگر را برای ایفای آن باز میگذارد اما در «محاکمه در خیابان» همه چیز براساس توافقهای بیپایه است. دوستی که مراسم ازدواج دوستش را ترتیب داده، فقط به دلیل این که خانمی آمده جلوی مغازهاش و داد و بیداد راه انداخته، به او میگوید عروسی را به هم بزن! از چنین فیلمی با این نوع شخصیتپردازی چه انتظاری میتوان داشت؟
تنها برگ برنده فیلم، بازی محمدرضا فروتن و اکبر معززی در سکانسی است که ابتدا فروتن معرفی میشود و سپس به خانهاش میرود و به دست دوست قدیمیاش به قتل میرسد. نوع بازیها و حسهایی که در این سکانس میبینیم، به کل متفاوت است از فیلم و اتفاقا چقدر خوب است که این سکانس ربطی به کل فیلم ندارد.
سامان اکتشافی