ماجرای کارآگاه شهاب / بیلیاردباز- این ماجرا (بخش پایانی)

پایان فرار

در شماره‌های قبل خواندید که در پی قتل جوان بیلیاردباز به نام حسام، 4 دوست او در مظان اتهام قرار می‌گیرند. ابتدا حمید که در یک قمار ، 2‌میلیون تومان به او باخته بود، بازداشت میشود ، اما چون ثابت می‌کند روز حادثه به جرم استعمال شیشه در بازداشت بوده، آزاد می‌شود.
کد خبر: ۲۹۶۷۷۸

متهم دوم کاوه است که اثر انگشتش روی فرمان خودروی مقتول دیده شده ، اما معلوم می‌شود فرمان اتومبیل حسام را عوض کرده‌اند. به این ترتیب، او هم آزاد می‌شود و چون فرمان کشف شده متعلق به خودروی دوست سومی به نام یحیی بود، او را بازداشت می‌کنند. یحیی اعلام می‌کند اتومبیلش را روز قبل از قتل دزدیده‌اند و او از ماجرای قتل خبر ندارد. مظنون سوم هم تبرئه می‌شود و در نهایت مشخص می‌شود که حسام پیش از مرگ، آخرین بار با دوست دیگرش به نام امیر تلفنی صحبت کرده است. امیر به حسام بدهکار بود و همین موضوع می‌توانست انگیزه او برای قتل باشد. اینک آخرین قسمت این داستان را می‌خوانید.

شهاب و دستیارش در اداره نشسته و منتظر هستند همکارانشان امیر را کت‌بسته بیاورند تا بازجویی شروع شود. ساعت از 8 شب گذشته و ستوان ظهوری در تب می‌سوزد. از ته دل دعا می‌کند قتل کار امیر باشد و این پرونده تمام شود تا او بتواند به مرخصی برود. البته چشمش زیاد آب نمی‌خورد. در این چند روز، هر بار که علیه یکی از دوستان حسام، مدرک جمع و سرنخ پیدا کردند، تیرشان به سنگ خورد. بالاخره بعد از شنیده شدن صدای 2 تقه، در اتاق باز شد و یکی از ماموران امیر را تحویل کارآگاه شهاب داد. سرگرد با صدایی خسته به متهم اجازه داد روی صندلی بنشیند. بعد یک راست رفت سر اصل مطلب و از او خواست همه حقایق را درباره قتل حسام توضیح بدهد.

پسر جوان اول خودش را به بیخبری زد ، اما کارآگاه ناگهان از کوره در رفت و همان طور که با مشت روی میز می‌کوبید، نتیجه استعلام از مخابرات را با صدایی بلند، طوری که انگار دارد برای جمعیت زیادی نطق انتخاباتی می‌کند، خواند. امیر از رفتار سرگرد و نامه مخابرات شوکه شد و رنگش پرید. ستوان ظهوری با دیدن حالات متهم، ته دلش امیدوار شد. فهمید امیر بدجوری قافیه را باخته و احتمالا همین الان به قتل اقرار می‌کند. پسر جوان به من‌ومن افتاد و بعد از چند لحظه تردید، انگشت اتهام را به سوی حمید نشانه گرفت و گفت این حمید بود که از او خواست با حسام تماس بگیرد و او را به باغی در جاده چالوس دعوت کند.

کارآگاه و دستیارش با شنیدن این حرف جا خوردند. حمید قبلا بازجویی شده و توانسته بود خودش را تبرئه کند. شهاب روی صندلی یله شد و به بیرون پنجره چشم دوخت؛ باز هم گرهی تازه و ابهامی جدید. اگر قتل، کار حمید بود، چه طور نیروی انتظامی کرج ثبت کرده او روز حادثه در بازداشت بوده، از طرفی، اگر حمید بی‌گناه بود، چرا به محض آزادی از ایران خارج شد؟

کارآگاه با اشاره دست به ظهوری فهماند که باید امیر را به بازداشتگاه منتقل کند. هر دو خسته‌تر از آن بودند که بتوانند تمرکزشان را حفظ کنند. وقت رفتن به خانه بود. سرگرد جلوی در اداره، قبل از این که از ستوان ظهوری جدا شود، به او دستور داد فردا صبح استعلام بگیرد تا معلوم شود حمید الان کجای دنیاست.

ساعت هنوز 6 صبح نشده بود که شهاب سر کارش حاضر شد. با دیدن صندلی خالی ستوان ظهوری زیر لب غر زد و حتی به این فکر افتاد خودش را از دست تنبلی‌های دستیارش خلاص و درخواست کند همکار دیگری را به او معرفی کنند، اما هنوز بارانی‌اش را روی چوب‌لباسی آویزان نکرده بود که ظهوری وارد شد. شاد بود و لبخندی به لب داشت. همین که کارآگاه خواست غر بزند، او پیشدستی کرد و گفت: «قربان، حمید دیروز به تهران برگشت. صبح رفتم خانه‌شان و او را با خودم آوردم. البته دعوتش کردم، خیلی محترمانه. یک صبحانه مفصل هم دادم خورد. آدم وقتی حکم جلب توی جیبش نباشد، مجبور است از این ژانگولر بازی‌ها دربیاورد.»

کارآگاه از زیرکی دستیارش جا خورد، اما بدون این که لحنش کمترین نشانه‌ای از تحسین به خود بگیرد، با حالتی طلبکارانه پرسید: «پس کو؟ حالا کجاست؟» ظهوری اجازه گرفت و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد با حمید برگشت و جلسه بازجویی با ظاهری غیررسمی و دوستانه شروع شد. کارگاه قبل از این که به حمید اجازه بدهد آسمان و ریسمان ببافد و طفره برود، به او یکدستی زد و گفت امیر همه چیز را اعتراف کرده و او را به عنوان قاتل معرفی کرده است. حمید که انتظار شنیدن این جمله را نداشت از در انکار وارد شد و دوستش را به دروغگویی متهم کرد. او مدعی شد این خود امیر است که برای نپرداختن بدهیاش، حسام را کشته است.

حرف‌های ضد و نقیض حمید و امیر نشان می‌داد این دو نفر ریگی به کفش دارند و کاسه‌ای زیر نیم کاسه است، اما هنوز هیچ مدرک و سندی علیه‌شان وجود نداشت. همان طور که شهاب سرگرم گفتگو با حمید بود تا شاید از لابه‌لای حرف‌های او سرنخی پیدا کند، موبایل ستوان زنگ زد. این همان موضوعی بود که همیشه کارآگاه را تا سرحد جنون عصبانی می‌کرد و اصلا نمی‌توانست درک کند چرا همکارانش در چنین مواقع حساسی، تلفن‌هایشان را خاموش نمی‌کنند.

ظهوری قبل از این که زیر نگاه‌های غضب‌آلود رئیسش خرد شود از اتاق بیرون رفت و چند لحظه بعد برگشت. او بدون مقدمه وسط حرف‌های سرگرد پرید و خطاب به حمید گفت: «ظاهرا امیر زیاد هم راستگو نیست. بهتر است درباره باغ پدر امیر در جاده چالوس کمی حرف بزنیم.»

این جمله ستوان نقش کارت برنده را داشت. کارآگاه گیج شده بود که ظهوری چطور بدون استعلام فهمیده پدر امیر در چالوس باغ دارد، اما غرورش اجازه نداد جلوی متهم این سوال را بپرسد. ترجیح داد وقتی با دستیارش تنها شد، دراین‌باره از او پرس‌وجو کند.

حدود 2 ساعت بعد، اجازه تفتیش باغ پدر امیر صادر شد و ماموران با سرعت خودشان را به آنجا رساندند و شروع کردند به جستجوی وجب به وجب باغ. در همین هنگام، کارآگاه سوالش را از ظهوری پرسید و فهمید کسی که وسط بازجویی با موبایل ستوان تماس گرفته، یکی از رستوران‌داران جاده چالوس بوده که از قبل ظهوری را می‌شناخته و ستوان وظیفه، پرس‌وجو درباره باغ را به او سپرده بود.

دو همکار گرم گفتگو بودند که یکی از ماموران با فریاد، توجه همه را جلب کرد. او یک جفت کفش و یک شال گردن از زیر خاک بیرون کشیده بود. کارآگاه با دیدن کفش، اطمینان پیدا کرد که آنها متعلق به حسام هستند. دیگر معما فاش و همه چیز رو شده بود. همه گروه به سمت اداره برگشتند و حمید و امیر دوباره تحت بازجویی قرار گرفتند.

اول امیر بود که باید به سوالات کارآگاه جواب می‌داد. او ادعا کرد کلید باغ پدرش را به حمید داده بود تا با دوستانش به آنجا برود، اما حمید این حرف را بشدت انکار کرد. جدال و کشمکش ادامه داشت و بازجویی بی‌نتیجه باقی ماند. انگار قرار نبود این پرونده حل شود. ظهوری معتقد بود همین که 2 مظنون اصلی را گرفته‌اند، خودش یک موفقیت است، اما کارآگاه از این که از چند پسربچه که هنوز 30 ساله نشده بودند، این طور بازی خورده، حسابی ناراحت و کلافه بود.

صبح روز بعد، نتیجه آزمایش روی کفش و شال گردن به دست کارآگاه رسید. چند تار از شال‌ گردن قبلا در ماشین حسام هم پیدا شده بود. به احتمال زیاد، مقتول با آن خفه شده بود و مهم‌تر از همه این که اثر انگشت حمید روی آن بود. بالاخره حمید مجبور به اعتراف شد و گفت با نقشه امیر، این قتل را انجام داده تا هم انتقام خودش را بگیرد، هم در آستانه ازدواجش با 5 میلیون تومان دستمزد امیر بتواند جشن مفصلی برگزار کند.

او توضیح داد؛ بلافاصله بعد از قتل خودش را به پارکی در کرج رساند و با پلیس 110 تماس گرفت و علیه جوانی که مشغول مصرف شیشه بود، گزارش داد. بعد هم شروع به مصرف مواد کرد تا ماموران سر رسیدند و او توانست با این ترفند، سندی برای بی‌گناهی خودش درست کند. بعد از اعترافات حمید، امیر هم جرمش را گردن گرفت و توضیح داد که برای فرار از پرداخت بدهی، این نقشه را طراحی کرده است.

به این ترتیب، پرونده قتل پسر بیلیاردباز هم تمام شد، اما ستوان هنوز هم نمی‌توانست مرخصی برود، چون همان موقع پرونده‌ای از اصفهان برایشان فرستاده بودند و آنها را مامور تحقیق دراین‌باره کرده بودند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها