پشت پنجره آشپزخانه میروم و به بیرون نگاه میکنم. توی بزرگراه مثل همیشه ماشینهایی با سرعت بالا حرکت میکنند. دانههای درشت باران به پنجره میخورند. بعضی از مردم با عجله به بالای بزرگراه میروند. تمام نگاهها با هیجان به بالا معطوف میشود.
به سمت پنجره هال میدوم، فرهاد سرش را بالا میآورد و با صدای بلندتری میخواند: «به ظاهر یکی بیت پر نقش و آزی/ به باطن چو خوک پلید و گرازی.»پرده را کنار میزنم.
جمعیت زیادی کنار گاردریل خیابان جمع شدهاند، سرم را به شیشه میچسبانم و بخاری که مانع دیدم میشود را پاک میکنم. فرهاد با صلابت میخواند: « یکی را نشیبی یکی را فرازی.»
پنجره را باز میکنم. دانههای درشت باران توی صورتم میزند. هیاهوی مردم میگوید: «بیهوشه... پاترول بهش زده و رفته... من دیدم.»
از لابهلای جمعیت، پیکر کسی را میبینم که نیمی از بدنش روی گاردریل است و نیم دیگر توی خیابان و موتوری که تقریبا دورتر روی زمین رها شده. نمیدانم چرا دلم نمیآید به فرهاد چیزی بگویم. بیسیم را برمیدارم و به 115 تلفن میکنم.
فرهاد چشم تو چشم من میخواند: «همه آزمایش همه پر نمایش/ همه پر درایش چو گرگ طرازی.»
کسی زنگ در را میزند، شاید برای این تصادفی چیزی میخواهند، مثل دفعه قبل! در را باز میکنم، خانم صاحبخانه است: «2 روز هم از سر برج گذشته، چرا اجارهتون رو نمییارید؟»
2 روز دیگه هم صبر کنین، حتما مییارم.
برمیگردم، صدای فرهاد به زمزمهای تبدیل شده: «چرا زیرکانند بس تنگروزی/ چرا ابلهانند در بینیازی.»
برمیگردم پشت پنجره. جنازه مرد روی برانکارد است و یکی از همانها که خدمه آمبولانس است، ملافه را روی صورت مرد میکشد. دلم هری پایین میریزد. باران از پشت پنجره به شیشه میکوبد. رویم را به اتاق برمیگردانم و فرهاد میخواند: «چرا عمر طاووس و دراج کوته/ چرا مار و کرکس زید در درازی» دوباره از پنجره بیرون را نگاه میکنم، مردم درحال پراکنده شدناند. باز پنجره را باز میکنم. هیاهوی مردم میگوید: « در جا مرده... سرش به جدول خورده... راننده پیک بوده... اوناها اونم بستهش.»
پاکت زردرنگی کنار گاردریل است که با رفت و آمد ماشینها به وسط خیابان کشیده میشود. به فرهاد نگاه میکنم که میخواند «جهانا همانا از این بینیازی/ گنهکار ماییم و تو جای آزی.»
تلفن زنگ میزند، گوشی را برمیدارم. فرهاد کتاب را میبندد و درحالیکه به سمت آشپزخانه میرود، زیر لب یکی از شعرهای رودکی را زمزمه میکند: «بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی....»
صدای پشت تلفن میگوید: «یک کتاب جدید برای ویرایش فرستادم. حقالزحمه کار قبلی آقای توسی را هم دادم. رسید کنید....»
کی میرسند؟
تا الان باید آمده باشد.
فرهاد چای خشک را توی قوری میریزد و بعد آب جوش را و با آواز میخواند: «ای بخارا شاد باش و دیر زی/ میر زی تو شادمان آید همی.»
فاطمه بهبودی