مقتول را میشناختی؟
ما در یک محل زندگی میکردیم و من گاهی کارهای فنی خانهاش را انجام میدادم. او مرد بسیار خوبی بود و آزارش به هیچ کس نمیرسید.
رابطه دوستانهای با او داشتی ؟
گاهی که همدیگر را میدیدیم خیلی به من تعارف میکرد و چند بار به خانهاش رفته بودم.
روز حادثه چطور شد که به خانهاش رفتی؟
از من خواسته بود تا کارگری به او معرفی کنم که بتواند کارهای خانهاش را انجام دهد. من هم با دختری دوست بودم که دنبال کار میگشت. تصمیم گرفتم او را معرفی کنم، اما قبلش به منزل مقتول رفتم تا شرایط خانه را ببینم. البته مقتول مرد بسیار خوبی بود. او همیشه با دیگران با مهربانی رفتار میکرد ومن میدانستم دردسری درست نخواهد شد.
چرا او را کشتی؟
زمانی که وارد خانهاش شدم، مقدار زیادی قرص آرامبخش خورده بودم. اعتیاد و بیماری عصبی، مرا کاملا از خود بیخود کرده بود. تعداد زیادی داروی اعصاب در روز میخوردم و حالت عادی نداشتم.
اما زمانی که به آنجا رفتی حالت خوب بود و میخواستی شرایط را بسنجی. چطور ادعا میکنی شرایط عادی نداشتی؟
زمانی که به خانه مقتول رفتم، حالم بد بود. او وسایل پذیرایی آورد و من هم چند میوه خوردم، اما همچنان حالم بد بود تا اینکه به دستشویی رفتم وکمی تریاک خوردم، اما حالم بدتر شد.
چرا از خانه مقتول خارج نشدی؟
نمیدانم چرا. لحظه به لحظه حالم بدتر میشد تا اینکه به دستشویی رفتم و این بار کراک مصرف کردم. دیگر متوجه نشدم چه میکنم. 2 کارد میوهخوری در اتاق بود. آنها را برداشتم و به جان پیرمرد افتادم. غرق در خون شده بود. او را کشته بودم و تنها راهی که داشتم فرار بود.
چیزی هم از خانهاش سرقت کردی؟
چمدانهایش را گشتم و حدود 2 میلیون تومان پول برداشتم و فرار کردم.
به کجا رفتی؟
خانه خواهرم در کرج بود. به سمت کرج رفتم. آشفته بودم هر کس مرا در خیابان میدید، متوجه میشد چقدر حالم بد است. به کرج که رسیدم از ماشین پیاده شدم بدون اینکه به خانه خواهرم بروم، دوباره به تهران برگشتم و سرانجام هم دستگیر شدم.
چند سال است که مواد مصرف میکنی؟
من از 15 سالگی مواد کشیدن را شروع کردم و هرگز هم ترک نکردم. هر روز بدتر از روز قبل میشدم. اوایل فقط تریاک میکشیدم. بعد دیگر تریاک کفاف نمیداد. آن را میخوردم و کم کم هم به سمت کراک و حشیش و این نوع مواد رفتم.
چرا کاری آبرومندانه برای خودت پیدا نکردی؟
بچه که بودم، مادرم مرا به یک کفاشی برد و شدم شاگرد کفاش. خوب یاد گرفته بودم چطور کفشها را تعمیر میکنند. مدتی هم کار میکردم. زمانی که پول برای مواد کم داشتم، کفاشی میکردم تا به اندازه موادم پول درآورم اما زمانی که اعتیاد به سراغم آمد مثل خوره زندگیام را از بین برد. یادم میآید چندین بار هم کفشهای مقتول را تعمیر کردم. او پول زیادی به من داد. از اینکه میدید من کنار خیابان کار میکنم خیلی ناراحت بود.
خانوادهات از اینکه تو به مواد اعتیاد داری نارحت نبودند؟
مادرم خیلی ناراحت بود. خواهرم همیشه از شوهرش خجالت میکشید . با اینکه خواهرزادههایم را خیلی دوست داشتم، نمیتوانستم زیاد به خانهشان بروم. میترسیدم خواهرم با شوهرش دعوا کند و به خاطر من کدورتی بین آنها به وجود بیاید. به هر حال هر چه بود گذشت. من فقط آرزو دارم بمیرم.
آرزوی مرگ؟ چرا؟
من فرد مفیدی برای این جامعه نیستم و خودم هم میدانم مثل همه معتادان فقط برای دیگران دردسر درست میکنم و از همه بدتر اینکه مردی بیگناه را کشتم. اعتیاد، بلای جان من و اطرافیانم است. اگر بمیرم برای آنها بهتر است.
در طول این سالها به این فکر کردی که مواد را ترک و زندگی دوبارهای را شروع کنی؟
نه. من همیشه خودم را در انتهای راه میدیدم و فکر میکردم به آخر خط رسیدهام. اگر هم این اتفاق نمیافتاد یک روز به خاطر مصرف بیش از حد مواد میمردم. شرایط سختی دارم و امیدوارم بتوانم آن را تحمل کنم و بالاخره اعدام شوم.
اما به لحاظ قانونی تو اعدام نمیشوی.
مهم این است که من مردهام. از وقتی مرتکب قتل شدم مردم. عذابی که میکشم هر لحظهاش از مرگ بدتر است. من بارها به خودکشی فکر کردهام. حتی چندین بار اقدام به خودکشی کردم که همبندانم نجاتم دادند. من نمیتوانم عذاب کاری را که کردهام تحمل کنم.
فکر نمیکنی اگر مواد را ترک میکردی و یک زندگی عادی را شروع میکردی حالا اینجا نبودی؟
من چند بار عاشق شدم و تصمیم گرفتم ازدواج کنم، اما دوباره به سمت مواد برگشتم. هر کسی میفهمید معتاد هستم به من مثل یک زباله نگاه میکرد. جامعه هیچ وقت به من فرصت نداد تا بتوانم خودم را ترمیم کنم. سواد هم که نداشتم تا بتوانم شغلی مناسب انتخاب کنم.
چرا درس نخواندی؟
ما خانواده فقیری داشتیم و مادرم از بچگی مرا سر کار فرستاد تا کمک خرج خانواده باشم. من هم دیگر درس نخواندم. کاری هم برای خانودهام نکردم و معتاد شدم.
از سیگار شروع کردی؟
نه مستقیم سراغ مواد رفتم. صاحب کارم معتاد بود. برای او وافور درست میکردم و کم کم خودم هم معتاد شدم.
چرا تلاش نمیکنی از اولیای دم رضایت بگیری؟
من عذاب وجدان دارم. چطور به صورت آنها نگاه کنم و بگویم پدر بیگناهتان را قربانی زیادهخواهی خودم کردم. احساس میکنم لیاقت افرادی مثل من مرگ است. من برای جامعه فردی مفید نیستم و هر روز به بدیهای جامعه اضافه میکنم و باید هر چه زودتر از بین بروم. فقط از اولیای دم میخواهم هر بار که سر قبرمقتول میروند، به جای من از او طلب حلالیت کنند.
برای جوانان چه توصیهای داری؟
من چطور میتوانم در حالیکه خودم خطا کار هستم به کسی توصیه کنم؟ با این حال از آنها میخواهم عاقبت من را بخوانند و ببینند چطور با دستان خودم در 21 سالگی همه چیز را خراب کردم. از آنها میخواهم به سمت مواد نروند اگر هم نمیخواهند درس بخوانند شغل آبرومندی را انتخاب کنند. قرار نیست همه به دانشگاه بروند. جامعه به حرفههای غیردانشگاهی هم نیاز دارد. اگر با آبرو زندگی کنند، سر بلند خواهند بود.
کلام آخر؟
به خدا ایمان داشته باشید و او را ناظر همه اعمالتان ببینید. اگر من این مساله را میدانستم، چنین اتفاقی برایم نمیافتاد. اگر نماز میخواندم و از خداوند میخواستم از من در برابر بدیها مراقبت کند قطعا راه درستی را در زندگی انتخاب میکردم. مردی را نمیکشتم و فرزندانی را داغدار نمیکردم . خانوادهام بیآبرو نمیشدند. مدتهاست که مادرم وقتی به دیدنم میآید با چشمانی گریان از زندان خارج میشود. میدانم او تا خانه گریه میکند و من هم چارهای به جز اینکه بالش را به صورتم بفشارم و اشک بریزم ندارم. دلم برای مادرم که از ابتدای جوانیاش سختی کشیده و حالا در پیری هم باید درد اینچنینی را تحمل کند میسوزد. دلم برای خواهرم که تحقیرهای شوهرش را تحمل میکند میسوزد و خودم را مقصر این ماجراها میدانم. ای کاش از همان موقع که زیر فشارهای شدید زندگی به سمت مواد رفتم، به این چیزها فکر میکردم و از خداوند کمک میخواستم.
مرجان لقایی