حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ابیانه روستایی در 40 کیلومتری شمال غربی نطنز، در دامنه کوه کرکس است. این روستا به اعتبار معماری بومی و بناهای تاریخی پرتنوعش از روستاهای استثنایی ایران است. ابیانه نقطهای خوش منظره و خوش آب و هوا و دارای موقعیت طبیعی مساعدی است که قدمت هزار و پانصد ساله را برای آن تخمین میزنند و آن را از کهنترین زیستگاههای انسانی در حاشیه دشت کویر ایران میدانند.
وقتی در کوچههای پر پیچ و خم ابیانه گشت میزنی، جز کودکان و زنان میانسال و سالمند روستا کسی را نمیبینی که لباس گل گلی و زیبای سنتی را پوشیده باشد و از خانه بیرون بیاید. با وجود این، همین بانوان نیز به سختی اجازه میدهند از آنها عکس بگیری. در خم یکی از کوچهها، آنجا که یکی از 7 رشته قنات پر برکت روستا میپیچد، کنار یکی از چنارهای صدها ساله روستا، بانویی که به نظر 60 ساله میرسد و یکی از زیباترین لباسها را به تن دارد، چنان محکم و استوار گام برمیدارد که فکر میکنی زندگی آسوده و بیدردسری داشته است و از بد زمانه گزندی ندیده است. به طمع یک عکس یادگاری با او کنارش میروم و پس از سلام و احوالپرسی وقتی از او میخواهم با من یک عکس یادگاری بیندازد میگوید: «ما عکس نمیگیریم. مردانمان خوششان نمیآید.» و در مورد اینکه خودش چه نظری دارد چیزی نمیگوید.
خلاف این ظاهر آراسته، زنان روستای ابیانه نقشی کاربردی در این اجتماع کوچک ایفا میکنند. آنها علاوه بر وظایف روزمره هر زن خانهدار، به دامداری، قالیبافی، باغداری تهیه خشکبار و فروشندگی مشغولند. اینجا هر خانه روستایی یک فروشگاه است. اگر بانوان روستایی را میبینی که با لباسهای گلدار و چشمنواز در این خنکای پاییز دمی با تو سخن میگویند، اغلب سومین جملهشان این است که اگر خریدار باشید، برای فروش محصولات باغ هم دارند. بانوان سالمند و میان سال در روستای تاریخی ابیانه نقش مهمی در اقتصاد خانواده دارند. شاید اینجا از معدود جاهایی باشد که بانوان سالمند هرگز بازنشست نمیشوند.
در خانه یکی از بانوان روستا، توقفی کوتاه داریم و او به ما این واقعیت را میگوید که زنان ابیانه هرگز دست از کار نمیکشند.
در آشپزخانه این بانوی میانسال، همه چیز نشاندهنده تلاش بیوقفه اوست. وسایل و دیگهای بزرگی برای تهیه رب، مربا، آبگیری و خشک کردن محصولات باغ به چشم میخورد و بر بام خانه همسایه که حیاط خانه اوست، پرهای سیب و آلو و گلابی در حال خشک شدن است. ایران صادقی، یکی از ساکنان این روستا در مورد نقش زنان در این روستا میگوید: «زنان این روستا نه تنها همدوش مردان که بیش از آنان کار میکنند و هرگز از پا نمینشینند. تهیه لبنیات از دامی که خود پرورش میدهند و فروش آنچه بیش از مصرف خانواده است، تهیه کشک گوسفندی که تا کیلویی 12 11 هزار تومان خرید و فروش میشود، تهیه سرکه از محصولاتی چون سیب، خرمالو و انگور که در این روستا بهوفور یافت میشود و تهیه میوههای خشک آمادهسازی توزین و فروش آنها، همه از کارهایی است که در این روستای پر رونق بانوان برعهده دارند و تمام طول سال آنان را مشغول میکند. در فروش این محصولات نیز اغلب بانوان سالمند نقش دارند.»
اگر آخر هفته فراغتی یافتید و به این روستای دلپذیر سر زدید، خود شاهد خواهید بود که سر هر گذر و هر کوی بانوی سالمندی تنها یا همراه با دوست خود نشسته است و چند کیلو برگه هلو و آلو یا آلبالو و گیلاس خشک یا سرکه و پر سیب، گلابی و گردو یا انار میفروشد.
همگی هم خندان و خوشاخلاقند و وقتی میخواهند صحبت کنند لهجه زیبای کاشانی دارند، اما وقتی با هم سخن میگویند به سختی کلامی از حرفهایشان را متوجه میشوی زیرا در این روستا همه به زبان پهلوی سخن میگویند. زبانی که در خیلی از نقاط ایران قرنهاست منسوخ شده است.
پر سیب و گلابی بستهای هزار تومان. این را بانویی پوشیده در گلهای سرخ چارقدی زمینه سفید میگوید و بیاختیار به سمت در کوچک چوبی که میگشاید کشیده میشوم. انباری کوچکی را باز میکند و در آن چند سطل انار مقداری کدو که باید آماده تخم درآوردن شوند، چند فرش بافته و لوله شده و کلی وسیله دیگر به علاوه بستههای سیب و گلابی و هلو و آلو میبینم. در انتهای انبار، یک ترازو قرار داده است و پیداست آخر هفتهها هروقت یکی از مسافران از خم این کوچه سر برسد او را نگه میدارد تا کالاهایش را معرفی کند.
از او در مورد زندگیاش میپرسم، میگوید: «میگذرد. نه خوب است نه بد. تا مسافر میآید زندگی میگذرد. اتاق اضافهای داریم که اگر هتلهای بزرگ بالای ده بگذارند به مسافران اجاره میدهیم. همسرم 20 سال پیش هنگام کار از پل سقوط کرده و زمینگیر شده است و از آن موقع ناچار شدیم کمکم گله گوسفندمان را بفروشیم. وضع زندگیمان کم کم تغییر کرد. بچهها زمان خرجشان بود و من باید به تنهایی کار میکردم. قدیمها گیوه هم میبافتم، اما الان دیگر خریدار ندارد. حالا دیگر بچهها سرو سامان گرفته اند و روزهای سخت گذشته است. باغچهای هست و کمی میوه میدهد. خشک میکنم و هرچه نیاز نداریم، میفروشم. گاهی هم میوه باغ بقیه را میفروشم و سودش را نصف میکنیم. با همین چیزها عروسدار و داماددار شدهام. حالا 2 تا از بچهها اصفهان و 2تای دیگر کاشان هستند و 4 تا هم نوه دارم. من ماندهام و همسرم که حالا دیگر حسابی پیر شده است. بازهم خدا را شکر که سلامتی داده است و روزگار میگذرد.»
بانوی سالمند دیگری که به راحتی میتوان گفت 70 را پشت سر گذاشته است، بر سنگهای سرد صحن مسجد حاجتگاه نشسته است و داروهای گیاهی میفروشد. اغلب آنها بستهای 2500 تومان است. اگر خیلی چانه بزنی، 2000 تومان هم میدهد. بانویی خوشرو با چهرهای آفتاب سوخته و چادری گلدار و سیاه و سفید که با آن روی نیمی از گلهای روسریاش را پوشانده است.
بر صورتش چین وشکن زمانه نقش یادگاری گذاشته است اما چیزی از زیبایی خنده اش نکاسته است.
با خوشرویی و دقت در مورد خواص گیاهان میگوید: «این مرزنجوش است باید در غذا بریزی. این یکی زرین گیاه است برای کمر درد خوب است. این پونه است. دمکنی برای نفخ مفید است.»
میپرسم: «چرا اینقدر گران است مادر جان؟»
به زیبایی یک مادر بزرگ دوست داشتنی میگوید: «اینها سبزی لای سنگ است. حاصل کوه است. بکنی دستت زخمی میشود و دنبالشان که بگردی، آفتاب کبابت میکند. همه را تمیز کردم و شستم و خشک کردم.»
در پیچ و خم کوچههای باستانی ابیانه زیر سایه ساختمانهای 2طبقه خوشرنگ سرخ و آجری هنوز حضور بانوان سالمند پررنگتر از سایرین است. نبش یک کوچه مغازهای قرار دارد که نیاز به تبلیغ ندارد. بانوی میانسالی دیگر با چارقدی بهاری و دامنی هزار چین بر لبه سکو تکیه کرده و منتظر مشتری است.
میدانم فروشندهها از مشتریهای فضولی که فقط قیمت میکنند و نمیخرند زیاد دلخوشی ندارند. با محافظهکاری جلو میروم. بیشترین چیزی که در مغازه جلب توجه میکند، لباسهای رنگارنگ ابیانهای است که از 25 تا 75 هزار تومان قیمت دارند. از او در مورد پوشش بانوان میپرسم، میگوید: «بانوان سالمند و بزرگسال مثل من روسری گلدار با زمینه سفید و پیراهن رنگی سرخ گلدار آبی بنفش ولی با یراق و گلدوزی کمتر و یک دامن لبه مشکی و یک جوراب مشکی میپوشند. اما لباسهای عروسها خیلی زیباست. از پارچههای درخشانتر و زیباتر و جنسهای مرغوبتر و یراقدوزیها و گلدوزیها و منجوقدوزیهای بیشتر استفاده میشود.»
او میگوید: «قدیمتر لباسهای ما شامل چارقد و چادری بافته از ابریشم کج ( نوعی ابریشم دست رشته و خام نهچندان مرغوب که در روستاهای ایران بسیار مورد استفاده بود) به رنگ قرمز و یک کت مخمل یراق و منجوقدوزی شده و یک پیراهن تزیین شده با گلدوزی و یراقدوزی و یک دامن پرچین و یک جفت جوراب سفید بود. اما امروز بعضیها شلوار مشکی و پیراهن میپوشند و بعضی جوراب مشکی و بندرت جوراب سفید به پا میکنند.»
او رنگ لباسهایشان را شادیبخش و شادیآفرین میداند و میگوید: «آدم با این لباسها احساس پیری نمیکند و حس میکند در زمستانهای سخت هم بهار است.»
در یکی از روزهای مهر، در پیچ و خم روستایی با سنگفرشهای سرخ سر برافراشته از متن تاریخ در حالی که طبیعت بازیخورده از کمین زرد پاییز رنگ میبازد، زندهترین و بهاریترین چیزی است که مییابم، بانوانی هستند که با روسریهای گلدارشان به سالمندی پشت پا زدهاند و زندگی در دستهای سخت و کاردیدهشان به عمل میآید.
ماندانا ملاعلی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....