حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
به خانه که رسیدم، ابتدا زنگ آپارتمانمان را زدم، در که باز شد، شروع کردم به درآوردن خریدها از صندلی عقب و انتقال آن به حیاط خانه و پشت در، دو بار رفتم و آمدم و بار سوم بود که متوجه شدم دوچرخه نیست. اطراف را که نگاه کردم، دیدم بله نیست؛ دوچرخه را دزدیده بودند . پسرکی رکابزنان مثل برق و باد داشت از کوچه بیرون میرفت که خود را به سرازیری خیابان سعادتآباد برساند. ابتدا هاجو واج ماندم، بعد یکباره تصمیم گرفتم با ماشین تعقیبش کنم. این بود که بسرعت پشت رل نشستم و عقب جلو کردم و افتادم دنبال دزد. او از کوچه پیچید و رفت تو خیابان سعادتآباد و افتاد تو سرازیری. من پشت سرش راه افتادم، اما به چراغ قرمز خوردم، ولی او از چراغ قرمز رد شد. بشدت عصبی بودم و به محض این که چراغ سبز شد، گاز دادم و رفتم. او سر چهارراه پیچید و من هم بهناچار دنبالش رفتم. بشدت عصبی بودم و در یک لحظه کنترل خودم را از دست دادم و تصمیم گرفتم بپیچم جلوی او و راهش را سد کنم. همین کار را هم کردم. او زمین خورد و نالهکنان گوشهای افتاد. مردم جمع شدند. فرصت توضیح دادن نبود. دوچرخه را که فرمانش کج شده بود، صندوق عقب گذاشتم و میخواستم صحنه را ترک کنم که پیرمردی جلویم را گرفت و گفت:
آقا این جوان زخمی است. قادر به حرکت نیست. شما او را زیر گرفتید. کجا دارید میروید؟
گفتم: دزده، دوچرخه دزده.
هر کسی که هست، اما او الان زمینگیره. ممکنه موضوع جدی باشه. اگر خونریزی مغزی کرد چه، بهتره ببریش بیمارستان!
دیدم چارهای نیست. مردم کمک کردند و او را صندلی عقب ماشین گذاشتند و من او را به بیمارستان آتیه در شهرک قدس رساندم. دردسرتان ندهم، افتادم تو دردسری که آن سرش ناپیدا بود. پایش شکسته و دستش مجروح بود، صورتش هم جراحت برداشته بود. واقعا خدا رحم کرد که سرش محکم به آسفالت خیابان یا جدول نخورده بود. هیچی دیگر، حسابی اسیر شدم. خرج بیمارستان، دوا و درمان افتاد گردن من. مدعی بود کس و کاری ندارد. دو سه ماهی است که از شهرستان به تهران آمده، مدتی کارگری کرده اما 2 روز کار داشته و 3 روز نداشته. شبها در پارک میخوابیده و کس و کاری ندارد. نه دوستی و نه آشنایی، قسم میخورد بار اولش است و از ناچاری دست به دزدی زده است. من حرفهایش را باور نمیکردم، اما یک وقتهایی که به قول خودش از بیکسی و بدبختی زد زیر گریه، کم و بیش حرفهایش را باور کردم. بعد از چند روز که از بیمارستان مرخص شد، بهاو گفتم، دو کار میتوانم برایت بکنم یکی این که به اتهام دزدی به پلیس تحویلت بدهم، دوم این که سوار ماشینت کنم و بفرستمت ولایت. سرش را پایین انداخت و در یک لحظه خم شد. دستم را بوسید و زد زیر گریه و گفت: راستش من بچه پرورشگاهیم، جایی ندارم.
خوب میگی چه کار کنم؟ یهمقدار پول بهت میدم یه هفتهای برو مسافرخانه، پات که بهتر شد، برو کار.
گفت: من متوجه شدم که شما کارگاه مبلسازی دارید، بذار بیام همونجا کارگری کنم، پادویی کنم. همونجا هم میخوابم. قول میدم پشتکار داشته باشم و خیلی زود کار یاد بگیرم و سربار شما نباشم.
این قولها، کافی نیست.
قول میدم نماز بخونم، قول میدم که اگر دستم کج شد، خودم قطعش کنم.
امیرعلی به قولش عمل کرد و آمد سرکار و همانی شد که خودش قول داده بود، چند ماه پیش رفت سربازی و محل کارش در کرج است، صبح میرود و بعدازظهر برمیگردد و صاف میرود سر کارش، همانجا هم در محوطه بزرگ کارگاه، یک اتاق 12 متری چوبی برای خودش ساخته است. حساب پساندازی باز کرده است؛ موجودیش الان 470 هزار تومان است.
چند وقت پیش گفتم: امیرعلی سربازیت که تمام شد، یواش یواش باید دستی بالا کنی و عیالوار بشی.
جواب داد: حالا کو تا پایان سربازی. گفتم: چیزی نمانده، 4 ماه، تا چشم به هم بزنی تمام میشه.
گفت: زن میخوام چه کار، بیخودی چرا یکی را بدبخت کنم؟ با چی تشکیل خانواده بدهم؟
گفتم: امیرعلی خدا بزرگ است، بعدش من هستم، کمکت میکنم.
گفت: ممنون آقا، ما که مدیون شما هستیم، بیش از این شرمندهمان نکن، خدا عوضتان بدهد.
دوران خدمت امیرعلی بزودی تمام میشود و به امید خدا من به زندگیاش سر و سامان میدهم. او لیاقتش را دارد، یعنی ثابت کرد که دارد. راستی که بازیهای سرنوشت غیرقابل پیشبینی است.
احسان - ی. از تهران
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....