مائده از بابل هم یک شعر برایمان فرستاده است که میخوانید: «یک روز/ اگر دستهای من/ آنقدر بلند شود/ که مخمل گونه آسمان را نوازش کند/ تو خواهی فهمید که دوستی/ ترانه غمناکی نیست/ که هر روز بر لب میآوردی/ خواهی فهمید که من/ چقدر تنها بودم/ وقتی دستهای سرد تو/ چیزی برای گفتن به من نداشت/ و تمامیام/ جمله ناتمامی بود/ که به تو ختم نمیشد/ یک روز اگر چشمهایم/ آنقدر رودخانه شوند/ که همه اندوه تو را میشست/ میفهمیدی چقدر دوستت دارم را/ بیهوده از بر کردهایم/ و بیهوده فکر میکردیم «به چرا مرگ خود آگاهانیم/» سرانجام روزی تو همه چیز را خواهی دانست/ خواهی دانست که گاهی اوقات/ جدایی بهتر از وصال/ آدمها را جاودانه میکند/ این رسم زندگی است.../ نه این تازه اول رسم عاشقی است....»
نریمان از کرمان: «چه جوری با نسل سوم آشنا شدم؟ خب، ماجرا داره. خواهر من عاشق روزنامهخوندن و مطالعه است؛ اما من برعکس، از هرچی کتاب و روزنامه بیزارم. یک روز که خواهرم داشت نسل سوم رو میخواند، برای این که اذیتش کنم روزنامه رو از دستش قاپ زدم و دویدم توی اتاق و در رو بستم. خواهرم یه کمی جیغ و ویغ کرد و وقتی دید حریفم نمیشه، بیخیال شد و ولم کرد. این جوری شد که من برای چند دقیقه با نسل سوم تنها موندم. نمیدونم کنجکاوی بود یا چیز دیگه، ولی نسل سوم رو گرفتم دستم و شروع کردم به خوندن. خب... راستش رو بخواهید بدم نیومد. خوندم و خوندم تا رسیدم به کافه کاغذی. از اون دیگه خیلی خوشم اومد. بعد رفتم سراغ آرشیو خواهرم و باقی نسل سومها رو هم خوندم. به خودم که اومدم، دیدم شدم یه طرفدار پروپاقرص. حالا هر سهشنبه خواهرم به جای این که خودش شال و کلاه کنه و بره روزنامه بخره مثل شاهزاده خانمها منتظر میشه تا من برم و روزنامه رو بدم بهش. البته بعد از این که خودم تمام نسل سوم و مخصوصا کافه کاغذی رو رسما جویدم. این جوری رابطهام با خواهرم هم بهتر شده. حداقلش اینه که سهشنبهها با هم دعوا نمیکنیم.»