این که وقتی فیلم را ببینید با شخصیتها درگیر شوید. این که وقتی فیلم روی پرده میگذرد شما در سالن سینما فراموش کنید که این فیلم است و همراه آنان گریه کنید و بخندید. خندیدن آسانتر است البته. فیلم، داستان سادهای دارد در دور و بر ما هم گهگاه این تراژدی رخ داده است. همه فامیل برای شرکت در عروسی از گوشه و کنار جمع میشوند، اما خواهر نمیآید. نیامدنش یک دلیل بزرگ دارد تصادف. جشن تبدیل به عزا میشود. همه رخت سوگ بر تن میکنند. مجلس سفیدبختی میشود مجلس عزا و سیاهپوشی. مادربزرگ هنوز منتظر است بر بالای پلهها نشسته و میگوید دختر میآید. همه حیرانند و سرگردان. سخت است و سختتر پیدا کردن مقصر. وقتی خود مقصر راننده کامیون زار زار میگرید و میگوید که باران میآمد یکهو پیچید جلو. چه کار میشود کرد. مجلس عزاست و زاری. درد چه کسی از دیگری کمتر است؟ همه برای رفتن ماشین زیر کامیون گریه میکنند، ماشینی که کل خانواده در آن بود، شوهر و فرزندان. خبر میرسد که مسافر دیگری هم در ماشین بوده است زن روستایی «اجاق کوری» که با دیدن بچه از خود بیخود میشد. خانواده او هم میآیند.
بیضایی استاد تعزیه و نمایش است، خب این علم را میشناسد به همین خاطر است که خنده و گریهتان هنگامی که فیلم را میبینید با بقیه فیلمها فرق دارد. به همین خاطر است که بغض تو گلو یا خندهروی لب هر دویشان برایتان راحت هست و راحت نیست. فکر نمیکنید، اما مثل فیلمهای هندی اشکتان راحت سرازیر میشود.