در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
باز هم بگذریم. از آنجایی که اوقات فراغت تابستان (که الهی فدایش بشویم) ظاهرا باعث شده شما خوانندگان جان! هی برای ما نامه و ایمیل بفرستید، هی برای ما نامه و ایمیل بفرستید مجال رودهدرازی را به فرصتی دیگر موکول مینماییم و فعلا در مرغزار صفحه کافه کاغذی به شلنگ تخته انداختن خواهیم پرداخت. باشد که... باشد که... نمیدانیم، باشد که یه چیزی بشود دیگه!
بهناز خانم از اندیمشک، خدا را شکر که ما توانستهایم یک تنه موجی از خوشحالی را به خانواده شما منتقل نماییم (و واقعا از این بابت کلی به خودمان افتخار کرده و کیفوریم)، اما درباره آن سوالت باید بگویم که بنده هم در یک مرحلهای از زندگی دقیقا به حال و روز شما افتادم ناجور! بعد یک روز که نشسته بودم و با لب و لوچه آویزان صبحانه میخوردم و به خودم میگفتم دیگر نمیشود این وضع و این روزمرگی را تحمل کرد حواسم رفت به حرفهای مادرم که نمیدانم داشت در مورد چه مساله پیش پا افتادهای صحبت میکرد و یکهو، ناگهان سیبی نمیدانیم از کجا روی سرمان افتاد و به خودمان گفتیم، آدم حسابی خب، زندگی همین است دیگر! با همین چیزهای پیش پا افتاده است که گاهی اهمیت حیاتی پیدا میکنند. به خاطر همین فهمیدم که باید زندگی کنی به خاطر خود زندگی وگرنه کلاهت پس معرکهای است که ما آدرسش را بلد نیستیم. خلاصه این جوری... این بود انشای من درباره... .
راز از شاهین شهر، علیک سلام، علیک سلام، علیک سلام. (خدا را شکر به همان سه تا سلام بسنده کرده بودی وگرنه اگر واقعا میخواستی هزار تا سلام بکنی که ما تا سه هفته دیگر همین جور باید کل صفحه را مینوشتیم علیک سلام)! حالا... از این که تصمیم گرفتهای اوقات فراغت را با ما هدر بدهی بسی مشعوفیم. (نمیدانیم اینجایی که ما هستیم چرا بوی شمال میآید... ای هواااااار)
ماجده خانم نزدیک بود سکته کنیم. چون یک لحظه فکر کردیم رتبه یک ریاضی خودت بودهای! اما خب، خیلی هم فرقی نمیکند. سال دیگر هم حتما تو رتبه یک میشوی.
بابا منیرخاتون! بیخیال. مگر تا به حال فقط در مواقع شنگولی برایمان نامه نوشتهای که حالا میخواهی بروی تا شنگول نشوی برنگردی؟ (چی گفتیم؟) اصلا به گمانمان تقصیر همان جناب زلزله باشد که شما چنین قاط زدهاید. اصلا تو نامه بنویس ما چشممان کور، دندهمان نرم خودمان مجبور میشویم نقش شترگاو برایت بازی کنیم ببینیم بالاخره جنابعالی چهات است! یعنی چی برم، هر وقت شنگول شدم برمیگردم... گرفتار شدیمها!
زهره خانم قاطی نکن! مغازه هم باز میشود، شما هم دوباره میروی خرید! و اینا... هر چقدر دلت میخواهد برای ما ایمیل بزن دخترم، ما که از جواب دادن خسته نمیشویم.
«امسال بس که توی خونه نشستم و در و دیوار رو نگاه کردم شدم خود دیوار. اگه حرکتی نکنم روی من میخ هم میکوبند و تابلو نصب میکنند. یادش به خیر پارسال دور ایران در 14 روز رفتیم. از اهواز راه افتادیم رفتیم کرمانشاه، بعد سنندج و مریوان و همدان، از همدان راهی لاهیجان و شهرهای همجوار شدیم و عرض شمال کشور رو در یک صبح تا عصر گذروندیم، سر گیجه گرفته بودیم دیگه، از گرگان رفتیم بجنورد و بعد هم مشهد. از مشهد رفتیم نیشابور و شاهرود و سمنان و تهران. از تهران هم راهی شدیم به سمت اصفهان و سمیرم و یاسوج و دوباره اهواز. خوب حالا من با تاریخ ایران کاملا آشنا هستم. باور نمیکنی؟ من میدونم که طاقبستان در مریوانه، آبشار گنجنامه رودبار که خیلی قشنگ بود، ابوعلی سینا رو در قم دیدیم، از همدان زیتون خریدیم. نهارخوران اصفهان رو که نگو... دیدی چه قدر معلوماتم بالا رفته. اگه خواستی حاضرم برات کلاس هم بذارم...» اینها را هم آخرین بازمانده نوشته و گفته که چرا همه امکانات توی تهران است و از این حرفها... راستش آخرین بازمانده عزیز ما هم نمیدانیم چرا همه امکانات (اگر بشود اسمش را امکانات گذاشت) فقط در تهران است، اما این را هم میدانیم که این وسط تهرانیها هیچ گناهی ندارند. در مورد گرد و غبار هم که چه بگویم... هر دم از این باغ بری میرسد. خلاصه که بابت همه چیز ما شرمندهایم.
بابا مریم زلزله از تهران معدل 16 مگه بده؟ من اگر معدل دانشگاهم 16 میشد پدر محترممان یک گله گوسفند برایمان میکشت که یک وقت خدای نکرده چشم نخوریم. اما خب، از آنجایی که چشم خورمان ملس است، همان معدل ناپلئونی که میآوردیم هم چشم میخوردیم. این میشد که ترم بعدش مشروط میشدیم و... ای بابا... هی آدم رو یاد خاطرات تلخش میاندازند... ای بابا... .
دوستی که یک پیشنهاد خفن برای زبان پارسی داده بود، قول میدهم موضوع را با جناب سردبیر مطرح کنم. اگر رضایت داد ما مخلص شما هم هستیم.
ن. از رشت، مقالهات را باید سردبیر تایید کند. اگر تائید کرد، چشم، ما هم چاپ میکنیم.
مریمجان من خوب منظورت را متوجه نشدم. چرا خودت را قورت دادی دخترم؟ واضح حرف بزن ببینم چی میگویی!
نگارخانم این قدر از دست ما شاکی نباش. باور کن حجم ایمیلها و نامهها خیلی بالا رفته و من چارهای ندارم که به ترتیب زمانی بهشان جواب بدهم. به خاطر همین است که گاهی اوقات، بعضی نامهها یا ایمیلها از دستمان در میرود، میرود نمیدانیم کجا! خلاصه که بد اخلاق نباش دخترم... بخند... بخند... به قول وروجکمان آپرین حالا شدی دختر خوب... .
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: