ترجمه‌ای ‌از ‌یک‌ افسانه‌ اسپانیولی

بانمک

کد خبر: ۲۷۵۷۰۷

برادر بزرگ‌تر صاحب گنج و پایتخت امپراتوری شد. برادران دیگر نیز استان‌های غنی دیگر را بین خود به قرعه انداختند، اما سهم برادر کوچک یک بیابان بود.

هنگامی که ماه از میان فضای مه گرفته نمایان می‌‌شد برادر کوچک با 12 شتر به راه افتاد. سرزمین او فقط بیابان، چند کوه و یک رود آب شور بود.

هنگامی که کوه‌نشینان آن جوان رنگ‌پریده را دیدند که از سرزمین‌های متمدن و غنی شمال می‌آمد، خندیدند و گفتند:

این زمین‌ها خشک و ماسه‌ای است. رود، آب زیان‌آور دارد، خورشید داغ نیز محصولات ما را در آغوش می‌گیرد و یک جوان نمی‌تواند همه اینها را عوض کند.صبح روز بعد هنگامی که پیرمردها رفته بودند تا پادشاه جوان را بیدار کنند، او به کوه‌ها رفته بود. کنار چشمه، جایی که رود سرچشمه می‌گرفت، جوانک از اسبش پیاده شد و از آب‌ها چشید.

- مثل عسل شیرین است.

او این جمله را در حالی که به دره ویران نگاه می‌کرد، گفت.

جوانک و همراهانش سپس به درون بیابان رفتند. آب‌های آنجا شور بود.

او پرسید:

- آیا دریا نزدیک است؟

همراهانش پاسخ دادند:

- نه. صد مایل فاصله دارد.

پادشاه جوان به فکر فرو رفت و متوجه شد اسبش چگونه چند صخره سفید را می‌لیسد.

او گفت:

- ما روی یک معدن نمک قرار داریم. باید رود را منحرف کنیم.

همراهانش جواب دادند:

- غیرممکن است چون جریان رود بسیار تند است.

پادشاه اصرار کرد:

- هیچ چیز غیرممکن نیست. همین حالا شروع می‌کنیم.

او شنل ارغوانی‌اش را درآورد و سنگ بزرگی را حرکت داده، آن را به رود انداخت. خیلی زود کشاورزان منطقه، تحت تأثیر روحیه شاه جدید،‌ دور هم جمع شدند تا کار او را دنبال کنند. هزاران سنگ‌تراش،‌ بنا و نجار، یک جمعیت انبوه سختکوش را برای بردن رود به کانال جدید تشکیل دادند. آنها یک جوی عظیم ساختند و آب‌ها را از زمین‌های شور دور کردند.

اندکی بعد، بهار آمد و زمین‌های بزرگ شنی و ماسه‌ای بیابان زیر آب‌های رود رفت، اما نمک‌های گذشته بار دیگر در زمین‌ها پیدا و همه جا به باتلاق تبدیل شد.

کشاورزان، زیر نگاه تشویق‌کننده شاه، کانال‌ها، سدها و دریچه‌هایی برای تقسیم آب درست کرده بودند، ولی آن شن و ماسه‌های زردرنگ، انگار هیچ چیز تولید نمی‌کرد.

پیرمردها زمزمه کردند:

- این زمین‌ها بی‌رحمند. آن همه کار به چه درد ما خورد؟ قبلا وضعمان بهتر بود با این‌که فقط علف و پیاز می‌خوردیم.

اما شاه جوان تسلیم نشد. او در زمستان بعدی، دستور ساخت یک گاری را داد که توسط گاوهای نر قوی کشیده می‌شد. آنها خاک‌های کوه و گل و لای باتلاق را حمل می‌کردند.

کشاورزان زیر لب گفتند:

- نکند می‌خواهیم رود را بپوشانیم؟

شاه لبخند زد:

- نه، بیابان را می‌پوشانیم.

بیش از سه ماه نگذشته بود که خاک کوه، باتلاق شن‌های زرد را خراب کرد. دشت سرسبز شد و خاک غنی، مانند فرشی از رنگ‌های زنده در سراسر منطقه پخش شد.

خبر این رونق به گوش برادران پادشاه جوان رسید. مردم سرزمین‌های آنان به دلیل بی‌لیاقتی پادشاهان و هدر دادن خزانه خود، در گرسنگی به سر می‌بردند.

آنها قاصدانی را به سوی سرزمین شاه جوان روانه کردند و گفتند:

- محصولات‌تان را به ما بدهید.

شاه جوان پاسخ داد:

- اگر می‌خواهید به دنبال آنها بیایید.

پادشاهان برای تصرف محصولات و سرزمین شاه جوان، با سه لشکر عظیم از مرزها عبور کردند ولی کشاورزان کوه‌نشین آفتاب‌خورده و عادت کرده به کار، آنها را با منجنیق و داس فراری دادند.

پادشاه جوان پس از آن دستور داد قصری روی صخره‌های نمک درست کنند و روی دروازه‌اش این کلمات را ثبت کرد: «کار بر هر چیزی پیروز است.»

نویسنده:‌خوان مونیوس مارتین
مترجم: ندا نادری‌گیسور

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها