یک خاطره

خریدار، پول نداده ماشین را سوار شد و رفت

ماجرایی که برایتان تعریف می‌کنم. تقریبا به 9 ــ 8 سال پیش برمی‌گردد. دوره‌ای که هنوز ماشین پیکان برو بیایی داشت وهرلحظه که اراده می‌کردی می‌توانستی آن را به قیمتی خوب بفروشی. اتفاقی که الان برای پراید افتاده که جای پیکان را گرفته است. بگذریم آن سال تابستان به اصرار خانواده تصمیم گرفتم که پیکان را بفروشم و با کمی قرض و قوله یک پراید بخرم که آن روزها ماشین روز خانواده‌های متوسط بود.
کد خبر: ۲۵۹۰۶۳

   یک آگهی به روزنامه دادم و با اولینکسی که تلفن زد برای روز بعد ساعت 5 بعدازظهر قرار گذاشتم. البته با چند نفر دیگر هم قرار مشابهی گذاشتم که اگر با خریدار اول به توافق نرسیدم، خریداران دیگر را از دست ندهم. آن روز یکی از روزهای اوائل زمستان بود، اگر اشتباه نکنم اواخر دیماه بود، هوا پر سوز بود و نرمه برفی هم کم و بیش می‌آمد. درست راس ســاعــت5 زنــگ خــانـه بـه صـدا درآمـد. خـانـه مـا در یـکـی از تعاونی‌سازهای شهرک قدس است و آن آقا از مجیدیه آمده بود. مرد پا به سن‌گذاشته و محترمی بودکه همان اول اعتماد مرا به خود جلب کرد. گفت دبیر ادبیات آموزش و پرورش است. 80 درصد قیمت ماشین را نقد می‌دهد و 20 درصد دیگر را چک یک ماهه می‌دهد. اصلا هم چک و چانه نزد. معتقد بود که به سن و سال من هم نمی‌خورد بابت ماشینی که به گفته خودم یک گلگیرش را عوض کرده‌ام و صندوق عقبش هم رنگ خورده و اتاق ماشین را رنگ کرده‌ام. اهل اجحاف و خدای نخواسته کلاه‌گذاری باشم و توضیح داد که تا یک سال پیش خودش پیکان داشته، اما به خاطر خرید خانه مجبور شده آن را بفروشد و حالا هم با فروش طلاهای همسرش ، گرفتن وام و... دارد ماشین دست سوم مرا می‌خرد. خلاصه وقتی به توافق رسیدیم، قرار شد با ماشین دوری بزند و آن را امتحان کند. از من هم خواست که کنار دستش بنشینم. من در جواب گفتم زن و بچه‌هایم به خانه مادربزرگشان رفته‌اند و من منتظر پسر بزرگم هستم که کلاس کنکور رفته و هر لحظه ممکن است برگردد. تازه چند خریدار دیگر هم منتظر تماس من هستند که اگر معامله من با شما سر نگرفت با آنها تلفنی تماس بگیرم. بگذریم ایشان سوار ماشین شد که در خیابان‌های اطراف دوری بزند و من در کوچه منتظر ماندم. اما ده‌دقیقه گذشت برنگشت، ده دقیقه شد یک ربع، شد نیم ساعت از آن آقای خریدار خبری نشد. در این فاصله پسرم از کلاس کنکور برگشته بود. وقتی ماجرا را تعریف کردم، کلی خندید.

ــ پدر جان شما چقدر ساده‌اید؟ یارو با قیافه حق به جانب و قصه لیلی و مجنون شما را گول زده و ماشین را برداشته و رفته.

با این که با این حرف پسرم مخالفت کردم که نه این‌طوری نیست و تو چرا این‌قدر بدبینی و چرا مرا احمق فرض کردی و از این‌جور حرف‌ها، اما ته دل نگران شدم، یعنی این‌قدر دوروزمانه عوض شده، یعنی بعضی‌ها اینقدر هفت‌خط هستند. مانده بودم چه کار کنم که به پیشنهاد یکی از همسایه‌ها قرار شد به کلانتری خبر بدهم و ماجرا را تعریف کنم. خودم تلفنی با کلانتری تماس گرفتم. آنها گفتند، تلفنی نمی‌شود و باید به محل بیایید. در همین فاصله یکی از بچه‌های محل با موتورسیکلت به اتفاق پسرم رفتند، خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف را گشتی زدند که شاید ردپایی بیابند. اما آ‌نها هم بی‌نتیجه برگشتند.

خلاصه قرار شد برویم کلانتری، من به خانه آمدم که کیف بغلی‌ام را بردارم که کارت شناسایی‌ام در آن بود. وقتی وارد خانه شدم دیدم تلفن ما یک بند زنگ می‌زند، راستی یادم رفت بگویم آن زمان من تلفن همراه نداشتم. بگذریم گوشی را که برداشتم از آن طرف کسی بود که خود را پلیس راهنمایی و رانندگی مستقر در بزرگراه همت معرفی کرد.

ــ آقا شما کجائید، چرا گوشی را برنمی‌دارید، یک‌ساعته داریم زنگ می‌زنیم.

ــ چی شده سرکار.

ــ آقایی اینجا است که با یک موتوری تصادف کرده و می‌خواهد با شما صحبت کند، گوشی خدمتتان!‌

لحظاتی بعد همان آقایی که ماشین مرا برای امتحان برده بود، پشت گوشی آمد و گفت:

ــ با عرض معذرت من دور میدان شهرک با یک موتوری تصادف کردم و الان کنار پلیس راهنمایی هستم.

ــ اتفاقی افتاده؟

ــ خوشبختانه خیر، ماشین صدمه‌ای ندیده، موتورسوار زخم کوچکی روی دستش برداشته.

ــ خوب، پس چرا کار به پلیس و کلانتری کشیده؟

ــ موتوری دبه درآورده، زنگ زدم نگران ماشین نباشید اگر زحمت نیست تشریف بیاورید، ماشین را ببرید، مشکل من که حل شد، خدمت می‌رسم.

لحظاتی بعد من و پسرم رفتیم کلانتری و به محض این که پسرم آن آقا را دید. سلام علیک کرد.

ــ استاد شما اینجا چه کار می‌کنید؟

خوب پایان ماجرا معلوم است، آن آقای خریدار استاد کلاس کنکور پسرم بود، کارش که در کلانتری تمام شد. آمد و ماشین را با او معامله کردم. اما در این میان درس عبرت‌آموز این بود که همه آدم‌ها کلک و حقه‌باز نیستند، آدم شریف همیشه هست و تعدادشان هم کم نیست این درس بیش از همه برای پسرم، درس مهمی بود که اولا به تشخیص و تجربه و شناخت بزرگ‌ترها اعتماد کند که پدرش، تشخیص درستی داد و دوم این که زود قضاوت نکند.

جعفر. ز ــ تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها