سـاعـت 11 شـب یـکـی از آخرین روزهای آذرسال1366 مرد میانسالی سراسیمه با یکی از کلانتریهای مرکز شهر تماس گرفته و با صدای لرزانی خبر از مرگ دلخراش پسر عمویش را داد. او در تماس تلفنی گفت: پسر عمویم بهروز در خانهاش به قتل رسیده است. جسدش را در داخل کمد دیواری پیدا کردم.
ماموران کلانتری بلافاصله در محل حاضر و باجسد بهروز روبهرو میشوند. جسد او در حالی که در لحافی قدیمی پیچیده شده بود در داخل کمد کشف شد. بوی تعفن شدیدی در فضای ساختمان پیچیده شده بود و این امر حکایت از آن داشت که مدت زمان زیادی از وقوع قتل میگذرد. ماموران کلانتری با دیدن جسد بهروز متوجه میشوند که 4 قسمت بدن او با طنابنایلونی قرمز رنگ بسته شده بود و همچنین در دهان او باند سفید رنگی دیده میشد. تمام وسایل خانه بهم ریخته شده بود و هیچ وسیلهای سرجایش نبود.
مـامـوران پـس از تـحـقـیـقات مقدماتی بلافاصله موضوع را به بازپرس ویژه قتل اطلاع میدهند. با حضور بازپرس و انجام بررسیهای اولیه، جسد به پزشکی قانونی انتقال داده میشود و پرونده از اداره آگاهی به دایره یک ارجاع و کارآگاهان دایره یک تحقیقات پیرامون این جنایت را آغاز میکنند.
در اولین گام یک بار دیگر محل جنایت مورد بازرسی قرار داده میشود و سپس بازجویی از رسول پسرعموی مقتول که جسد را کشف کرده بود انجام میشود. رسول که بسیار وحشت زده به نظر میرسید به کارآگاهان میگوید: شب برای دیدن پسرعمویم بهروز که مدتی بود از او خبر نداشتم به منزل وی رفتم. هر چه زنگ زدم کسی جواب نداد. چون در نیمه باز بود نگران شدم و به آرامی قدم به داخل ساختمان گذاشتم. وقتی وارد سالن پذیرایی شدم از تعجب برجای خود میخکوب شدم. تمام وسایل بهم ریخته شده بود و در اطراف پخش بودند. اوضاع نابسامانی در خانه حاکم بود. جلوی در کمد دیواری وسایل زیادی چیده شده بود و از طرفی بوی بدی از اتاق به مشام میرسید. به طرف کمد رفتم و وسایل جلوی آن را کنار زدم و در کمد را باز کردم. در آنجا بود که باآن صحنه وحشتناک روبهرو شدم. جسد بهروز در داخل لحاف پیچیده شده بود و در کمد قرار داشت. قدرت حرکت نداشتم. تمام بدنم میلرزید. وقتی بخودم آمدم از خانه بیرون زدم و همسایه ها را با خبر کردم. بعد هم موضوع را به کلانتری اطلاع دادم.
رسـول در مـورد وضعیت زندگی پسرعمویش گفت: بهروز سال گذشته زنش را با داشتن یک دختر 5ساله طلاق داد و از آن به بعد به تنهایی زندگی میکرد. بهروز در یک نمایشگاه اتومبیل کار میکرد و بیشتر به خرید و فروش ماشین مشغول بود. تنها دخترش هم با مادرش زندگی میکرد و بهروز هر از چندگاهی به او سرمیزد.
رسول ادامه داد: آخرین بار 5 روز پیش او را دیدم. یک بامو زرد قناری زیر پایش بود.
رسول اسامی و مشخصات تعدادی از دوستان و رفقای بهروز را که میشناخت به کارآگاهان معرفی کرد. پس از ثبت اظهارات رسول، تحقیق و بازجویی از اقوام و خویشاوندان مقتول انجام شد. همسر سابق بهروز به کارآگاهان گفت: او مرد بسیار ساده لوح، زودباور و دمدمیمزاج بود. اصلا فکر زندگی نبود. هرچه در میآورد یک روزه خرج میکرد و تنها چیزی که برایش مهم نبود، زن و بچهاش بود.
وی افزود: بیخیالیاش باعث شد که زندگی ما دوام نیاورد. خیلی او را تحمل کردم. وقتی دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست از او جدا شدم.
همسر سابق مقتول ادامه داد: فکر میکم دوستان ناباب او به خاطر بالا کشیدن پولهایش او را به قتل رساندند.
کارآگاهان در ادامه تحقیقات خود پی بردند که مقتول هیچ اختلافی با خانواده سابق همسرش نداشته است. ضمن این که رفت و آمد زیادی هم با اقوام و خویشاوندان خود نداشته است.
در بازجویی از برادران و خواهران و همسر سابق بهروز نیز مشخصات و اسامی تعداد دیگری از دوستان مقتول به دست آمد.
پس از انجام تحقیقات، جستجو برای یافتن خودرو بامو آغاز شد. خیلی زود معلوم شد که خودرو به شخصی به نام مسعود فروخته شده است. کارآگاهان بلافاصله مسعود را شناسایی کردند. وی در بازجویی اظهار کرد که خودرور ا از شخصی قد بلند و لاغر اندام بنام تیمور که به نمایشگاه آمده بود خریداری کرده است. مسعود گفت: تیمور مدعی شد اتومبیل مال خودم است ولی سندش به نام پسرداییام بهروز میباشد. به همین دلیل هم کلیه مدارک اتومبیل را که همراه داشت دریافت کردم. خودرو را هم جلوی نمایشگاه خواباندیم و برای فردایآن روز قرار محضر را گذاشتیم. ساعت 10 صبح 28 آذر ماه قرار ما بود. اما تیمور ساعت یک ظهر با مردی که خودش را بهروز مالک خودرو معرفی میکرد آمد.
تیمور بابت تاخیرش خیلی عذرخواهی کرد و گفت پسرم مریض بود مجبور شدم او را به بیمارستان ببرم. به خاطر این نتوانستم سرموقع برسم. خلاصه قولنامه را نوشتیم و چون تمام مدارک اتومبیل با کارت شناسایی و سند یکی بود و مدارک همه مرتب و منظم بود و حتی کارت شناسایی صاحب سند نیز همراه ایشان بود، معامله صورت گرفت و پولم را تمام و کمال دادم و خودرو را تحویل گرفتم.
کارآگاهان با موضوع عجیبی روبهرو شدند. جسد بهروز 27 آذر ماه کشف شده بود و این در حالی بود که خودرو او روز 28 آذر به مسعود فروخته شده بود. این اولین سرنخ از این جنایت بود. بازجویی از مسعود ادامه پیدا کرد. او با دیدن عکس بهروز به کارآگاهان گفت: شخصی که به نام بهروز خودرو را به من فروخت صاحب این عکس نبود، او مردی با قد متوسط، لاغراندام و موهای جوگندمی داشت و خودش هم معترف بود که خودرو به نام تیمور پسرعمهاش است و فقط سند به نام او میباشد.
کارآگاهان ضمن ادامه بازجویی از مسعود با کمک او تصویری از تیمور و شخصی که خودش را بهروز معرفی کرده بود، به دست آوردند و آن گاه تحقیقات خود را در مورد شناسایی و دستگیری آن دو نفر آغاز کردند. در عین حال با به دست آوردن کپی گواهینامه فروشنده بامو که به جای بهروز خودش را معرفی کرده بود و با کمک آن خودرو را در محضر فروخته بود، پی بردند که عکس گواهینامه جعلی است. در واقع فـروشـنـدگـان خـودرو با الصاق عکس خود روی گواهینامه بهروز، آن را جعل و اقدام به فروش خودرو به نام بهروز کردهاند.
برای یافتن ردی از فروشندگان خودرو بامو مقتول که به احتمال زیاد در قتل بهروز نیز نقش داشتهاند، جـسـتـجــوی گـسـتــردهای آغــاز شــد. کــارآگــاهــان بـا بهدستآوردن مشخصاتی از چهره آن دو نفر به پرس و جو در میان خانواده، اقوام و نزدیکان بهروز پرداختند. از طرفی دهها نفر از دوستان و رفقای بهروز شناسایی و تحت بازجویی قرار گرفتند. بالاخره بعد از یک هفته تحقیق و بررسی ماموران در بررسی آلبوم عکس بهروز بـه یـک نفر از دوستان قدیمی وی که مشخصات ظاهریاش کاملا با تیمور مطابقت داشت مظنون شدند. این شخص با نام جلال سالها با بهروز رفاقت داشته است و از زمانی هم که بهروز به قتل رسیده بود به طور ناگهانی ناپدید شده بود و هیچکس خبری از او نداشت. جستجو برای یافتن وی آغاز شد و در یک عملیات ضربتی او را در خانهای قدیمی در قرچک دستگیر کردند.
جلال پس از دستگیری و در بازجویی با خونسردی اعلام کرد که مدتهاست هیچ خبری از بهروز ندارد. تلاش برای اعتراف وی به گفتن حقیقت به جایی نرسید و ناچار با احضار مسعود خریدار خودرو و مواجه حضوری وی با جلال، پرده از راز قتل دلخراش بهروزکنار رفت. مسعود با دیدن جلال به صراحت اعلام کرد این همان تیمور است که خودرو را به او فروخته است.
تیمور یا همان جلال که تمام راهها را به روی خود بسته دید چارهای جز اعتراف ندید و گفت: من در این میان هیچ نقشی نداشتم و این فرامرز بود که مرا وسوسه کرد و وادارم کرد که چنین کاری کنیم.
وی در مورد چگونگی قتل بهروز اظهار بیاطلاعی کرد و گفت: فرامرز یک روز سراغم آمد و گفت میخواهم ماشین بهروز را بابت طلبم بفروشم. او کمک خواست و از طرفی قرار گذاشت در قبال این کمک پول خوبی بهم بدهد. اولش زیر بار نرفتم اما وقتی اصرار کرد وسوسه شدم و پذیرفتم. من فقط در فروش خودرو با او شریک بودم و هیچ اطلاعی در مورد چگونگی قتل بهروز ندارم.
کارآگاهان بلافاصله آدرس فرامرز را گرفته و عملیات برای دستگیری او آغاز شد. فرامرز که گویا در جریان دستگیری جلال قرار گرفته بود، به طور ناگهانی گـریـخـت و هـیچ ردی از خود برجای نگذاشت. جستجو برای دستگیری فرامرز 5 روز به طول انجامید تا بالاخره وی را در خانه یکی از اقوامش دستگیر کردند. فرامرز پس از دستگیری و در همان مراحل اولیه بازجویی به قتل بهروز و سرقت خودرو بامو با همدستی جلال اعتراف کرد. وی در آخرین برگ بازجویی خود گفت: جلال هم در قتل بهروز و فروش خودرو با من همدست بود. در واقع او نقشه این جنایت شوم را کشید و حالا مرا مقصر اصلی میداند.
وی افزود: آن روز غروب به خانه بهروز رفتیم. او پول زیادی در خانه داشت و در عین حال یک بامو هم تازه خریده بود. شام را باهم خوردیم و تا پاسی از شب تریاک کشیدیم. از قبل نقشه سرقت پولهای بهروز را کشیده بودیم. در یک فرصت مناسب به طرف او حملهور شدیم. من دست و پاهایش را گرفتم و جلال هم او را خفه کرد. بعد هم جسدش را داخل لـحـاف پـیـچـیدیم و داخل کمد گذاشتیم. بعد هم پولهایش را سرقت کردیم. خانه را بهم ریختیم و بعد باماشین بامو بهروز گریختیم. ماشین را هم فروختیم.
با اعتراف فرامرز کارآگاهان بار دیگر جلال را تحت بازجویی قرار دادند. جلال این بار لب به اعتراف گشود و به مشارکت در قتل بهروز و فروش خودرو اعتراف کرد. بدین ترتیب پرده از راز جنایت بهروز کنار زده شد.
حمید موفق