فرجام عشق خیابانی یک زوج

این بار شعبه 268 دادگاه خانواده تهران به پرونده زوج جوانی رسیدگی می‌کند که به گفته خودشان قربانی عشق خیابانی هستند زمانی آنها آن چنان شیفته همدیگر بودند که حتی برای یکدیگر جان می‌دادند و حالا بعد از گذشت چند ماه از زندگی مشترک به بن بست رسیده‌اند. رعنا و رضا برای طلاق توافقی به دادگاه مراجعه کردند و قاضی عموزادی در حال رسیدگی به پرونده این زوج است.
کد خبر: ۲۵۹۰۵۸

چند سال است که با هم زندگی می‌کنید؟

من و رضا 6 ماه پیش با هم ازدواج کردیم اما نمی‌دانم چه شد که به بن‌بست رسیدیم قرار بود زندگی عاشقانه‌ای داشته باشیم. ما هزینه زیادی برای این زندگی پرداخت کردیم زمانی که وارد این زندگی شدم فهمیدم پدرم درست می‌گفته است. شکم گرسنه عاشقی را فراموش می‌کند.

چه مشکلی با شوهرت داشتی؟

در ظاهر ما هیچ مشکلی با هم نداشتیم اما مشکلات خرد و کوچک آنقدر در زندگی ما زیاد شده بود که هر دوی مان را خسته کرد. رضا پول نـداشـت خـانـه نـداشـت خـودش سـربـاز بود و نمی‌توانست هزینه‌های زندگی‌مان را تامین کند و حتی به نان شب محتاج شده بودیم من دیگر نتوانستم تحمل کنم و مهریه کلانی که داشتم را بخشیدم تا از زندگی او بیرون بروم.

نظر خانواده‌ات در مورد این اختلافات چه بود؟

خانواده‌ام از این‌که من با رضا ازدواج کنم موافق نبودند آنها هر کاری که فکر می‌کردند برای برهم زدن این علاقه باید انجام دهند کردند اما من آنقدر در عشق به رضا مصمم بودم که هیچ چیز نمی‌توانست مانعم شود.

دلیل خانواده‌ات برای مخالفت چه بود؟

آنها می‌گفتند رضا نمی‌تواند یک زندگی را اداره کـنـد البته درست می‌گفتند اما من قبول نمی‌کردم به یاد دارم چندین و چند بار برادرم به خاطر این‌که من با رضا بیرون می‌رفتم کتکم زد و حتی یک بار بیهوش شدم اما این سختی‌ها باعث نمی‌شد که من از علاقه‌ام به رضا دست بکشم بیشتر من را برای رسیدن به او مصمم می‌کرد. به هر حال آنقدر سماجت کردم تا توانستم رضایت آنها را جلب کنم.

چطور توانستی موافقت پدرت را بگیری؟

خودکشی کردم البته قبول دارم که بدترین راه ممکن را انتخاب کردم اما جواب داد یک شب به پدرم گفتم اگر موافقت نکنی خودم را می‌کشم او هم بی‌تفاوت به من گفت هر کاری دوست داری بکن زمانی که مقدار زیادی قرص خوردم تا بمیرم پدرم باور کرد که شوخی ندارم. البته من برای ترساندن پدرم اینکار را نکردم می‌خواستم خودم را بکشم و فکر می‌کردم مرگ از نرسیدن به رضا بهتر است. زمانی که پدرم تا این حد من را جدی دید بعد از خوب شدنم گفت که رضا می‌تواند به خواستگاری بیاید.

در مــورد شــرایــط ازدواج پـدرت چـقـدر سخت‌گیری کرد؟

از آنجایی که پدرم هنوز به آنچه قرار بود اتفاق بیفتد بد بین بود به رضا گفت اگر واقعا رعنا را دوست داری باید به تاریخ تولد او سکه مهرش کنی. رضا هم پذیرفت و همه چیز تمام شد. پدرم هر شرطی می‌گذاشت رضا قبول می‌کرد به همین خاطر هم نتوانست بهانه‌ای برای مخالفت پیدا کند و ما با هم ازدواج کردیم.

با رضا چطور آشنا شدی؟

من از دوران دبستان با دخترعمه رضا دوست بودم و ما رفت و آمد خانوادگی با هم داشتیم من با رضا در خانه دخترعمه‌اش آشنا شدم. چند بار که من به خانه دوستم رفته بودم رضا مرا تعقیب و خانه‌ام را پیدا کرده بود بعد هم شماره تلفن همراهم را از دختر عمه‌اش گرفته بود و زمانی که با من تماس گرفت و خود را معرفی کرد فهمیدم که به من علاقه‌مند شده است و در مورد احساسی که نسبت به او داشتم اشتباه نکرده‌ام.

دوستت از رابطه تو و رضا خبر داشت؟

نه او ابتدا از این رابطه هیچ اطلاعی نداشت و فکر می‌کرد رضا شماره من را برای پرسیدن چند سوال از او گرفته است من و رضا در خیابان همدیگر را می‌دیدیم بعد از مدتی خودم برای سارا گفتم که با پسر دایی‌اش دوست شده‌ام. او هم استقبال کرد و گفت که ما را برای رسیدن به هم کمک می‌کند. از آن به بعد من و رضا بیشتر اوقات همدیگر را در خانه سارا می‌دیدیم البته زمانی که پدر و مادرش در خانه نبودند.

چه مدتی با رضا دوست بودی؟

زمانی که ما با هم دوست شدیم او ترم آخر دانشگاه بود. گفت که می‌خواهد به خواستگاری‌ام بیاید و فکر می‌کند زن زندگی‌اش را پیدا کرده است. من هم موافقت کردم بعد از ازدواجمان رضا به خدمت سربازی رفت و این مساله همه زندگی ما را تحت تاثیر خودش قرار داد رضا بیشتر روزها را در پادگان می‌گذراند و نمی‌توانست به خانه بیاید نمی‌توانست کار کند و همه چیز دگرگون شد. من هم نتوانستم شرایط را تحمل کنم و تصمیم گرفتم از او جدا شوم.

پس آن عشق آتشین چه شد؟

پدرم درست می‌گفت من منطقی فکر نمی‌کردم و نباید با توجه به شرایطی که رضا داشت با او ازدواج می‌کردم شاید اگر چند سال دیرتر با هم آشنا می‌شدیم همه چیز تغییر می‌کرد و ما واقعا عاشقانه با هم زندگی می‌کردیم.

خانواده‌ات در مورد تصمیمی که گرفته‌ای چه می‌گویند؟

ازدواج کردن و ازدواج نکردن من هیچ تفاوتی برایم نداشت چون مجبور بودم تمام مدت در خانه پدرم باشم و رضا را ماهی یک بار هم نمی‌دیدم. خانواده‌ام می‌دیدند که من در چه عذابی هستم و به همین خاطر بود که وقتی با خبر شدند قصد جدایی دارم موافقت کردند.

مهریه‌ات را هم طلب کردی؟

من به خاطر این‌که رضا هیچ چیز ندارد تصمیم گرفتم از او جدا شوم و می‌دانم اگر مهریه‌ام را بخواهم او هیچ پولی ندارد که به من بدهد. من هنوز شوهرم را دوست دارم و نمی‌خواهم او را اذیت کنم. می‌دانم که جدایی تاثیر زیادی روی او می‌گذارد به همین دلیل هم مهریه‌ام را می‌بخشم تا فشار بر روی او را به حداقل برسانم.

نظر کارشناس

قاضی عموزادی

ماجرای این زوج همان ماجرای همیشگی عشق‌های زود گذر و خیابانی است و محتویات پرونده نشان می‌دهد آنها هر دو بسیار جوان بودند و در تصمیمی که برای ازدواج گرفته‌اند بسیار عجولانه و احساساتی رفتار کرده‌اند. این امر یکی از اصلی‌ترین دلایل جدایی آنها بوده اسـت. با توجه به این‌که این پسر جوان به سربازی نرفته بوده و آمادگی ازدواج نداشته اسـت و پـذیـرفـتـن مـسـوولـیت شخص دیگر بزرگترین اشتباهی بوده که وی انجام داده است. البته در این میان هم خانواده دختر وهم خانواده پـسـر اشـتباهات زیادی کرده‌اند. اول این‌که خانواده دختر با فرزند خود با منطق و دوستی صحبت نکرده و سعی کرده‌اند با اعمال زور و فشار او را وادار به ترک پسری کنند که دوستش داشته است. یک دختر و پسر جوان به دلیل این‌که در شرایط احساسی خاص قرار دارند تصمیمات عجولانه و غیرعاقلانه می‌گیرند و این وظیفه خانواده است که به آنها توضیح دهند کجای کارشان اشتباه بوده است و نباید از فشار و قدرت فیزیکی خود استفاده کنند. نکته بعدی این است که این دو خانواده وقتی چنین عشقی را در فرزندان خود می‌دیدند باید از آنها حمایت می‌کردند تا بتوانند یک زندگی خوب و عاشقانه برای خود بسازند و آنها را در برابر مشکلات زندگی به آرامش دعوت می‌کردند در حالی که این خانواده‌ها چنین کاری نکردند.

مـن از والـدیـن مـحترم تقاضا دارم که به پیامدهای بسیار بد طلاق توجه داشته باشند و تا جایی که امکان دارد به فرزندانشان در تشکیل یـک زنـدگـی سـالـم کـمک کنند نه این‌که با اشتباهاتشان باعث ویرانی زندگی آنها شوند. ایــن زوج اگـر مـورد حـمـایـت درسـت قـرار می‌گرفتند دچار طلاق نمی‌شدند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۱ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها