پایان همیشگی یک رویا

پرونده ماجرا زمان آغاز ماجرا: سال 1373 مکان: سبزوار ــ ساری ــ‌ تهران شخصیت‌ها: ناصر ـ د : زندانی سابق معصومه: نامزد سابق ناصر جاهد: پدر معصومه طاهره: خاله ناصر محمد: هم‌خدمتی ناصر
کد خبر: ۲۵۹۰۴۰

روزی را که داشتم در ترمینال سبزوار سوار مـاشـیـن مـی‌شدم هرگز فراموش نمی‌کنم. آن صحنه هر از گاهی دوباره جلوی چشم‌هایم جان می‌گیرد و تکرار می‌شود. معصومه از خجالت سـرش را انـداخـته بود پایین و از کنار چادر زیرچشمی نگاهم می‌کرد. پدرم با این که از درد پا توان قدم برداشتن نداشت بیشتر از 20 دقیقه سرپا ایستاده بود و عمو جاهد مرتب تکرار می‌کرد مراقب خودت باش. چشم دخترم به در است. سعی کن زودتر کارهایت را راست و ریس کنی و برگردی برای عروسی کلی برنامه‌ریزی کرده‌ایم. در یک چشمم اشک بود و در دیگری نور امید؛ امید به آینده‌ای روشن، آینده‌ای که در آن من و معصومه زیر یک سقف با هم خوشبخت زندگی می‌کنیم و دور و برمان را بچه‌های قد و نیم‌قد گرفته‌اند. به این امید بود که دل را به دریا زدم و برای کار راهی تهران شدم. حساب کرده بودم یک‌ساله کمی پول پس‌انداز می‌کنم و با کمک خـانـواده خـودم و عموجاهد ماشین می‌خرم. می‌خواستم در آژانس کار کنم، چون فن و حرفه دیگری بلد نبودم، البته به جز نانوایی. از وقتی از سربازی برگشتم چند ماهی را در نانوایی محلمان کار کرده بودم که البته دستمزدش هیچ گرهی را از زندگی‌ام باز نمی‌کرد.

به تهران که رسیدم یکدفعه تمام آن امید و آرزوها رنگ باخت و جای خودش را به غم غربت داد. حس بعدازظهرهای جمعه را داشتم. بغض در گلویم چنگ انداخته بود، درست مثل روز اولی که برای خدمت به ساری منتقل شدم. نشانی خانه خاله‌ام را از ته جیبم بیرون کشیدم و به طرف سه‌راه آذری سوار اتوبوس شدم. خاله طاهره گفته بود تا وقتی کار و جایی برای خودم پیدا کنم می‌توانم در خانه‌اش بمانم او پیرزنی تک و تنها بود. دو دختر و سه پسرش ازدواج کرده و شوهرش هم فوت شده بود.

روز 31 مرداد سال 73 برایم شروع زندگی تازه‌ای بود. صبح ساعت 7 از خانه خاله راه افتادم توی خیابان‌ها دنبال کار و اتفاقا همان روز اول هم دری به رویم گشوده شد. وقتی به میدان آزادی رسـیـدم دیـدم 3 مـرد جـوان یـک منقل گذاشته‌اند و دل و جگر می‌فروشند. با دیدن آنها تصمیم گرفتم خودم هم این کار را انجام بدهم. با پولی که پدرم ته جیبم گذاشته بود، ذغال و منقل خریدم و پرسان پرسان خودم را به میدان بهمن رساندم تا جگر و قلوه و دل بخرم. از فردای آن روز در سه‌راه آذری نزدیک ترمینال اتوبوس‌ها بساط پهن کردم. 3 ماه تمام به همین کار مشغول بـودم و از 8 صبح تا 9 شب کار می‌کردم و پول‌هایم را به خاله‌ام می‌دادم تا برایم جمع کند. در این مدت دوباره نیروی عجیبی پیدا کرده بودم و شوق زندگی در وجودم به جریان افتاده بود. البته دردسرهایی را هم باید تحمل می‌کردم که بدترین‌شان ماموران سد معبر بود. هر وقت سر می‌رسیدند اگر نمی‌جنبیدم، بساطم را با خودشان می‌بردند و عصبی‌ام می‌کردند.

در یکی از همین روزهایی که توانسته بودم از چـنـگ سـد مـعـبـری‌هـا فـرار کنم لحظه‌ای در زندگی‌‌ام رقم خورد که راه مرا از آینده‌ای که برای خودم ترسیم کرده بودم جدا کرد و کشاند به بیراهه که انتهایش دره‌ای عمیق و هول‌انگیز بود.

ساعت 3 بعدازظهر بود و روز پنجم مهر. موقع فرار سبدی که دل و جگرها را در آن می‌گذاشتم از دستم افتاد. خیلی ناراحت شده بودم. چند دقیقه بعد که وضعیت سفید شد با اعصابی خراب دوباره منقل را به پا کردم تا لااقل باقیمانده سیخ‌ها را بفروشم. 3 پسر سراغم آمدند، هیکلی بودند و لحنشان نشان می‌داد اهل لات‌بازی هستند البته برای من اهمیتی نداشت، من فروشم را انجام می‌دادم، 10 سیخ بیشتر برایم نمانده بود. آنها را روی منقل گذاشتم و دستشان دادم اما وقتی خوردند سرشان را پایین انداختند و بدون این که پولی بدهند به راه افتادند. صدایشان زدم، پیش خودم گفتم شاید یادشان رفته است بنده خداها، اما جواب ندادند. دنبالشان دویدم و به آنها تذکر دادم بدهکار هستند ولی در کمال پررویی گفتند برای آن آشغال‌هایی که خورده‌اند پول نمی‌دهند. عصبانی بودم، خشمگین‌تر شدم و این‌طوری دعوا شروع شد و من در یک لحظه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که به طرف بساطم خیز برداشتم و چاقویم را از توی گونی‌ام بیرون کشیدم. بعدش هم که معلوم است...

همه جا پر شد از خون. از ترس فرار کردم. تا آخر شب در خیابان‌ها سرگردان بودم و از این می‌ترسیدم که نکند اتفاقی برای آن پسر بیفتد. در زندگی‌ام هیچ‌وقت پایم را کج نگذاشته بودم،‌ اما حالا احتمالا آدم کشته بودم. این فکر داشت دیوانه‌ام می‌کرد. عذاب وجدان از هر دردی بدتر است، حتی از مرگ.

نتوانستم طاقت بیاورم. ساعت از 12 شب گذشته بود که به کلانتری رفتم و خودم را معرفی کردم. مرا به بازداشتگاه بردند. هنوز نمی‌دانستم چه بلایی سر آن پسر آمده و اصلا زنده است یا نه. هر چه اصرار می‌کردم لااقل خبری از او بدهند چیزی نمی‌گفتند تا این که نزدیک صبح یک سرباز سراغم آمد و گفت آن پسر زنده است اما خیلی حالش بد است. خیالم تا حدی راحت شد، مـهـم نـبـود چقدر باید زندان بمانم همین که آدم‌کش نشده بودم برایم یک دنیا ارزش داشت. به همین راحتی دنیا و ارزش‌های من عوض شد.

بالاخره ضربه چاقوی من، دیر رساندن پسر به درمانگاه و نبود تجهیزات پزشکی او را فلج کرد. رگ عصب او قطع شده بود. حالا من باید تقاص پس می‌دادم. دو هفته از زندانی شدنم می‌گذشت ولـی هـنـوز بـه کـسـی خبر نداده بودم در چه مخمصه‌ای گیر افتاده‌ام. نمی‌توانستم، رویش را نـداشـتم؛ چه بگویم؟ بیچاره خاله‌ام که حتما بچه‌هایش را اجیر کرده بود تا تمام شهر را برای پـیــدا کــردن مــن زیـر و رو کـنـنـد و بـالاخـره پسرخاله‌هایم بودند که مرا پیدا کردند و به پدرم خبر دادند.

هفته چهارم زندان یک روز دوشنبه که وقت ملاقات بود اسم من را هم صدا زدند. برادرم یاسر به تهران آمده بود. حرف زیادی با هم نزدیم. مدتی بعد باخبر شدم پدرم خانه‌اش را فروخته و پول دیه را داده است. من هم بعد از 2 سال آزاد شدم. وقتی به سبزوار برگشتم از خودم خجالت کشیدم. پدر و مادرم در آن سن و سال آواره خانه خواهرها و بـرادرهـایـم شده بودند. از سر شرم سراغی از معصومه نمی‌گرفتم تا این که خواهرم گفت تمام این 2 سال را منتظر مانده و می‌داند من زیاد هم گناهکار نیستم. روزی که به خانه عمویم رفتم او برای ازدواج ما یک شرط جدید گذاشت و گفت حق ندارم از سبزوار بیرون بروم و باید همین‌جا کار پیدا و هر چه زودتر عروسی را برگزار کنم تا آنها بیشتر از این انگشت‌نمای در و همسایه نشوند و به خاطر خانه‌نشین ماندن معصومه کنایه‌های مردم را نشنوند. یک هفته از آزادی‌ام گذشته بود که در همان نانوایی محل‌مان مشغول به کار شدم و هر شب خانه یکی از خواهرها و برادرهایم می‌ماندم.

پولی برای کرایه کردن خانه نداشتم، ضمن این که پدر و مادرم در اولویت‌ بودند و کم‌کم صدای دامادها درآمده بود و زمزمه می‌کردند نمی‌توانند هــر شــب در خــانــه‌شـان مـهـمـان‌داری کـنـنـد. عروس‌هایمان هم البته همین حرف‌ها را به این و آن گفته بودند. این حرف و حدیث‌ها فشار روانی زیادی را به من وارد می‌کرد و اوضاع وقتی حادتر شد که یک روز عموجاهد مرا صدا زد و گفت اگر شرایطش را ندارم پا پس بکشم. گفت دیگر بیشتر از این نمی‌تواند معصومه را در خانه نگه دارد و اگر نمی‌توانم دو هفته‌ای یک سرپناه پیدا کنم، او دخترش را به برادر عروسش می‌دهد.

ضرب‌الاجل عمو تمام شد و من به ناچار سعی کردم معصومه را که از بچگی با هم همبازی بودیم و همه فامیل منتظر ازدواج ما بودند، فراموش کنم. خیلی سخت بود. دیگر نمی‌توانستم در سبزوار بمانم و شاهد عروسی نامزدم با پسری دیگر و ذره ذره آب شدن پدر و مادرم باشم. یک روز صبح ساکم را بستم و دوباره راهی تهران شدم، اما دیگر نمی‌توانستم به خانه خاله‌ام بروم و پارک ملت شده بود خانه‌ام. بعد از یک هفته جستجو در همان بوفه پارک شروع به کار کردم و البته بعد از 2 ماه عذرم را خواستند. از آن به بعد هر چند وقت یکبار مغازه و محل کارم را به ناچار عوض می‌کردم چون صاحبکارها حوصله درگیر شدن با بـیـمـه را نـداشتند و نمی‌خواستند یک کارگر برایشان دردسر درست کند، آن هم کارگری مثل من که نه معرف و ضامن داشت نه خانه و زندگی. من هم هر وقت فرصت پیدا می‌کردم به شهرمان می‌رفتم تا به والدینم سر بزنم.

این روال تا یک سال ادامه داشت و بعد از آن اول مادرم و یک ماه بعد پدرم فوت شدند. از غصه دق کردند و مردند. دردشان آوارگی بود و مقصر من. خیلی دشوار و عذاب‌دهنده است که آدم یک عمر تقصیر مرگ والدینش را به دوش بکشد و شب‌ها با این فکر بخوابد و صبح‌ها با این خیال بیدار شود.

چهلم پدرم که گذشت به تهران برنگشتم. این بار به ساری رفتم، جایی که خاطرات خوشی از دوران خـدمـتـم در آنـجـا داشـتـم. یـکی از هم خدمتی‌هایم به نام محمد را که زمانی با هم خیلی صمیمی بودیم پیدا کردم. می‌دانستم بوتیک دارد. در مغازه او مشغول به کار شدم و از آن به بعد به جــای خـیـابـان‌خـوابـی‌هـا شـب‌هـا را در آنـجـا می‌ماندم. یک سال تمام از محله‌ای که بوتیک در آنجا بود پایم را بیرون نگذاشتم. می‌خواستم تقاص پس بدهم. حرف‌های محمد هم تاثیری نداشت. این حبس خودخواسته مرا افسرده کرده بود. دیگر دل و دماغ زندگی کردن نداشتم، اما وقتی محمد ازدواج کرد و مغازه را فروخت تا با همسرش به بندرانزلی بروند و در آنجا کسب و کار تازه‌ای راه بیندازد به ناچار من هم ساری را ترک کردم و این بار به آستارا رفتم و کارم را با تخمه‌فروشی کنار ساحل شروع کردم و بعد چند نوبت آن طرف مرز رفتم و لباس و عروسک آوردم تا این که کارم گرفت و به سرم زد جنس‌ها را در تهران بفروشم.

3 سال تمام مرتب به ترکیه، دبی و حتی چین سفر می‌کردم و برای مغازه‌ها جنس می‌بردم تا این که زندگی‌ام تکانی خورد. از عروسک و لباس و لوازم آرایش تا لوازم خانگی مشتری داشتم، ولی تصمیم گرفتم برای خودم یک زیرپله اجاره کنم و کادویی بفروشم. از آن موقع به بعد به همین شغل مشغولم و هر دو سه سال یکبار به ناچار مغازه‌ام را عوض می‌کنم. هنوز نتوانسته‌ام جایی را برای خودم بخرم، چون بخشی از درآمدم را به برادرها و خواهرهایم می‌دهم تا به خاطر سهم ارث‌شان که پیش از مرگ والدینم خرج آزادی من از زندان شد مدیون‌شان نباشم. الان زندگی‌ام ظاهرا رو به راه است، اما تنهایی دردی است که درمانی برای آن پیدا نکرده‌ام و بزرگ‌ترین رویای من که ازدواج با معصومه بود برای همیشه رنگ باخته است. البته امیدوارم روزی در مسیری قرار گیرم که همسر دلخواهم را پیدا کنم و من هم مثل همه تشکیل خانواده دهم و صاحب زن و فرزند شوم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها