جهانگیر الماسی، متولد 1334 و فارغالتحصیل رشته حقوق و روابط بینالملل است، شاید به همین خاطر هم گاهی نگاه سیاسیاش وارد بحث میشود! الماسی که با حضور درخشان در «پس از باران» یک چهره مستبد ولی دوست داشتنی را به مردم ارائه داد ، به علت حضور در چند سریال و تله فیلم که شاید جایگاه مناسبی در میان تولیدات سیما نداشتند تا حدودی مورد انتقاد قرارگرفت و دوباره رو به کم کاری گذاشت اما این کم کاری چیزی نیست که دلخواه خودش باشد، بلکه میگوید ناخواسته گزیده کار شده. حضور الماسی به عنوان داور جشنواره یونیکا در سال 1994 به علاوه حضورش در چندین دوره کمیته انتخاب جشنواره فیلم فجر، تعدادی از حضورهای او را در محیطی غیر از بازیگری رقم میزند.
بسیاری از منتقدان نقش ماندگار او در «بانی چاو» را یکی از برترین آثار کارنامه نقش آفرینی او میدانند، نقشی که الماسی به خاطرش تا مرز دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد از جشنواره چهاردهم رفت، اما نگرفت. گفتگوی ما با جهانگیرالماسی درست یک ساعت و یک دقیقه به طول انجامید، یک گفتگوی تلفنی با صدای آرام او.
آقای الماسی، رشته حقوق چه ارتباطی میتواند با سینما داشته باشد؟
ماجرای ورود من به عرصه هنر به خیلی قبل تر از انتخاب رشته حقوق برمیگردد. من از 5سالگی وارد این عرصه شدم. حول و حوش سال 52بود که با پرویز بشردوست گروه تئاتری تشکیل دادیم به نام آژیده و نمایشهای زیادی کار کردم که معروفترینش نمایش «انفارکتوس» بود که اتفاقا خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت. اتفاقا مدتی هم همکار شما بودم و نشریهای را منتشر میکردم به نام «نوشین.» پس از آن چند نمایش دیگر کار کردم. سپس با «ریشه در خون» سیروس الوند وارد سینما شدم و بعد علی حاتمی از من برای بازی در فیلمش دعوت کرد.
رشته حقوق در پیشرفت شما تاثیری داشت؟
به هر حال تحصیلات دانشگاهی این کمک را به تو میکند که به همه چیز نگاه علمی داشته باشی. من هم طی سالهای فعالیت حرفهای با استفاده از گرایش دانشگاهیام، دورههای مختلفی را در حوزه نمایش و روانشناسی فیلم در محضر بزرگواران مختلفی یاد گرفتم و در واقع هنوز هم دارم یاد میگیرم و دانشجو هستم.
کارنامهای که شما در پرسش اول از آن حرف زدید، گزیده کاری اصل آن بود، اما فکر میکنم این روزها بیشتر پرکار شدهاید تا گزیده کار؟
خب ترجیح خود من به گزیده کاری است. یک واقعیت تلخ هم وجود دارد که اسمش را گذاشتند جریان زندگی و روزمرگیها. متاسفانه اکنون رابطه شرافتمندانه و صحیحی بین کار و هزینه برقرار نیست. الان ماجرا کلا برعکس شده و کار ارزش خودش را از دست داده و پول مالکیت پیدا کرده و در سالهای اخیر این معادله به هم ریخته؛ در حالی که کار باید به نسبت گذشتن قیمتش بالا رود پایین آمده.
با این حال شما در عرصه سینما که از آن به عنوان یک منبع درآمد خوب یاد میشود، کم کار هستید.
من کم کار نشدهام. کم کارم کردهاند! واقعا این کم کاری من تحمیلی بوده. در کل چند پیشنهاد معدود شد که قابل بررسی نبودند و عذرخواهی کردم.
پس این گزیده کاری هم گاهی میسر نیست.
بعضی اوقات که گزیده کاری را پیش میگیریم واقعا نمیشود. نه به خاطر اعتقادات و عقاید خودمان، بلکه به خاطر صاحبخانه و قرضها و قسطها! خب وقتی چنین شرایطی برای کسی چون من پیش میآید، هر کس باشد دچار افسردگی خواهد شد.
...و واقعا شاید شما و هم نسلهایتان دچار افسردگی شدهاید!
خب ما چون مومن به برخی اصول و اعتقادات هستیم، باید برای کارمان یک مختصاتی تعریف کنیم، اما میبینیم که الان تلویزیون هم دارد به وضعیت سینما دچار میشود. نیروهایی که در حال فعالیت هستند جوان و خام هستند و به هیچ چیز اعتقاد ندارند.
خیلی در لفافه صحبت میکنید. دقیق بگویید شما فکر میکنید مشکل کجاست؟
ببین، الان به جای اینکه سینما طلایهدار جامعه باشد، رفته به دنبال الگوهایی که در بین مردم است که همانها را دامن بزند. الان داریم یک جوانگرایی افراطی را میبینیم که محدود به روزمرگی شده. به نظر شما چرا مردم باید آنقدر سطحی بخندند؟ من و خیلیهای دیگر میتوانیم به هر نحوی ملت را بخندانیم، اما این آرمان ما نیست. ارزشی که دنبالش هستیم این نیست. خب اگر مفهومی را که باور نداشته باشی را بخواهی منتقل کنی و اتفاقا خیلی هم تلاش بکنی تا منتقل شود، منتقل نخواهد شد. با این حال شاید ما باید سطحی شویم و از همه باورهایمان دست برداریم که باز در این صورت هنوز ما تازه کار میشویم، چون کسانی هستند که از ما جوانترند، اما در زمینه بیهویتی پیشکسوت تر از ما به حساب میآیند! حالا دائم ما به خودمان بقبولانیم که دشمن نداریم، نمیشود که!
صحبت شما از بیمهریهایی است که میشود. خب، بیشتر توضیح دهید.
ببین، من یکی از اعضای اصلی بودم که بحث بیمه هنرمندان را پیگیری کردم و عده زیادی در خانه سینما بیمه شدند. حالا که ما هیات مدیره را ترک کردیم و خانه نشین شدهایم، همان افرادی که ما بیمه شان کردیم، وضعیت بیمه ما را به هم زدهاند.
آقای الماسی! به گمانم خیلی ماجرا را بزرگ میکنید.
نه! الان باند بازی و مافیا در سینما به حداکثر رسیده. خب وقتی کسی در این مافیا جا نداشته باشد، از غافله عقب میافتد... سینمای ما بشدت دچار سطحی نگری شده. اینها واقعا بزرگنمایی نیست.
الان فکر میکنید در طول این چند 10 سال، خودتان تا به حال در چنین فیلمهایی نبودهاید؟ اصلا نقبی بزنید به کارنامه هنریتان. برای خودتان راضیکننده است؟
اگر بگویم از همه انتخابهایم راضی هستم که دروغ گفتهام. اگر هم بگویم ناراضی هستم، باز هم دروغ گفتهام. من واقعا اگر هم کار سطحی یا مبتذلی انجام دادهام حتما درآمدش طوری بوده که بر زندگیام تاثیر داشته است. من آدم حرفهای این کار هستم، یعنی هیچ جای دیگری برای تامین درآمد ندارم. من واقعا فکر نمیکردم که کار ما روزی ارزشش را از دست بدهد و سرمایه جایش را بگیرد و چنین واقعیت تلخی خودش را به ما تحمیل کند. ما خیلی زود پیر شدیم، نه به لحاظ فرتوت شدن جسم، بلکه به خاطر فشاری که به ذهن و اندیشهمان آمد.
مگر این انتخابها بر چه مبنایی بوده است که شما را اینقدر زود دلسرد یا به قول خودتان افسرده کرده است؟
اول از همه خود فیلم برای من مهم است؛ یعنی اینکه ببینم در آغاز قرن بیست و یکم چه مفهومی را میخواهم درون جامعه تبلیغ کنم یا محرک چه ارزشهایی هستم. باید بدانم من یک وسیله ام تا یک نفر به حوائج غریزی خودش برسد یا در پی القای یک مفهوم ارزشی است. در مرحله دوم میرسم به شخصیتی که قرار است بازی کنم که چقدر به خودم شباهت دارد و چقدر تضاد!
خودتان تضاد را بیشتر میپسندید یا شباهت را؟
قطعا تضاد را. طبیعی است نقشی که بازی میکنم اگر از خودم دور باشد لذت بازیگری را به من منتقل میکند. من دوست دارم مردم بروند و شخصیتی غیر از الماسی را ببینند. به نظر من لفظ «بازیگری» ترجمه درست این هنر نیست. در خارج به حرفه ما میگویند اکتور، یعنی کسی که چیز تازهای را حرکت میدهد و به وجود میآورد، اما این کلمه بازی که در شغل ما آمده یک مقدار کار را سطحی جلوه داده...
این تضاد چطور در نقش نمود پیدا میکند؟
من در تمام نقشهایم تلاشم را کردم که حتی از نظر ظاهر هم با «جهانگیر الماسی» فرق کنم، اما هیچکس به اینها فکر نمیکند و قاعدتا همیشه تلاش کسانی که میخواهند متفاوت باشند دیده نمیشود.
اجازه بدهید با شما مخالفت کنم. همیشه که این طور نیست. شاید گاهی در توزیع جوایز اعتراضهایی بوده، اما باز هم دیده ایم که چه نقشهای ماندگاری در ذهن اهالی سینما مانده و به قول شما دیده شده.
ببین، منظور من چیز دیگری است. من چند وقت پیش یک سریال بازی کردم. خیلی هم برای نقشم زحمت کشیدم و لایههای درونی و بیرونیاش را کشف کردم و به این تضادی که گفتم، درش رسیدم و بازیش کردم، اما همین چند روز پیش دیدم سریال چندین قسمتی را به شکل تله فیلم در آوردهاند و پخش میکنند. نگاه که کردم دیدم هیچ چیز از نقش نمانده. اصلا معلوم نبوده این بابا شغلش چیست؟ روحیات و خلقیاتش چطور است؟ خب این یک نمونه. مگر میشود به همین راحتی فرمت یک مجموعه را از سریال به فیلم سینمایی تغییر داد؟!
داشتید میگفتید کسانی که تلاش میکنند، دیده نمیشوند.
بله. به خاطر اینکه جشنوارههای ما تحت تاثیر مراودات سیاسی است. هیات داوران ما تخصصی نیست. یعنی نمیتواند به یک مقوله مثل بازیگری یا گریم بهطور اخص توجه کند. مینشینند با خودشان فکر میکنند برای اینکه فلانی دلگیر نشود این جایزه را بهش بدهیم یا چون فلانی خیلی وقت است جایزه نگرفته این تندیس را دو دستی تقدیمش کنیم!
داوری فجر گذشته را چطور دیدید؟
امسال من واقعا خوشحال شدم که به «شهاب حسینی» توجه شد، چون دیدم او دائم در حال تلاش است تا از یک شکل بودن فرار کند و مطمئن بودم که دارد به هدفش نزدیک میشود.
برگردیم به بحث نقشپردازیهایتان. این تضادی که از آن حرف زدید به شکل واقعی در «بانی چاو» پیدا بود. فکر میکنید توانستید باز هم به چنین تضاد زیبایی دست پیدا کنید؟
بله. نقشهایی که من در عشق گمشده، پشت پرده مه، آذرخش و سهراب داشتم واقعا از من فاصله دارند.
چطور به این تضادها میرسید و چه میکنید که مردم جهانگیر الماسی را در قالب نقشی بپذیرند که اصلا کوچکترین شباهتی به او ندارد؟
اولین کاری که میکنم، برای نقش شناسنامه مینویسم. این نوشتن به معنای واقعی کلمه است؛ یعنی کاغذ بر میدارم و مینویسم و بعد با سوال و جوابهایی که میکنم با کارگردانها و دستیارهایشان به چیزهای جالبی میرسم. واقعا گاهی یک صحبت کوچک همین دستیارها تغییری در نقش ایجاد میکند که باور کردنی نیست. به طوری کلی محاسبههای عجیب و غریبی دارم برای رسیدن به یک نقش.
در این میان، نقش مخاطب چقدر برایتان مهم است؟ اصلا به این فکر میکنید که اگر در این کار بازی کنید مردم ببینند یا نبینند؟
من در زمان تولید فقط به درست بودن کار فکر میکنم. در کل استقبال مردم تابع خیلی چیزهاست، مردم ما شاید خیلی چیزها را بپسندند، اما من که نباید همه آنها را اجرا کنم. ما نمیخواهیم مردم را سرگرم کنیم که کسی بیاید و جیبشان را بزند. باید چیزهایی را به خورد مردم دهیم که اگر مردم ببینند اتفاق تازهای در زندگیشان بیفتد وگرنه اگر قرار به مثلا خنداندن مردم باشد، این که کار ندارد، تو دستت را به من بده تا در کوچه و خیابان با شکلک آنقدر ملت را بخندانم که کیف کنی.
در عین حال فکر میکنم برخی کارهای شما فقط به خاطر مردم بوده است.
من نباید به مردم و مخاطب فکر کنم. شاید اگر من سرمایهگذار یا تهیهکننده باشم همه ملت را اسکناس ببینم، اما من بازیگرم و برایم آن صداقت و پاکی که قرار است منتقل کنم مهم است. در دنیا هم 2جور فیلم ساخته میشود، یکی از طریق سخیف گرایی معمول و یکی هم با احترام به شخصیت مخاطب. در مقوله اول بیشتر همین است که گفتم و همه ملت ریال دیده میشوند، اما بحث مقوله دوم فرق میکند.
برداشت من از صحبتهایتان این است که هنوز تا هنر ایدهآلی که حداقل مد نظر شماست، فاصله داریم.
با این وضعیت فعلی که میبینم یک روز در میان در ایران فیلم تولید میشود. من به تو قول میدهم همین الان یک دوربین دستمان بگیریم و با 4 ساعت تصویربرداری در خیابان و یک موسیقی شیک، یک فیلم جذاب تحویلت بدهم! اما درستش این نیست که. به نظر من باید به سینما به شکل یک ساختمان نگاه کرد که هم فونداسیون دارد، هم آشپزخانه، هم ایوان. الان در سینما فقط روایت مهم است. خب اگر این است که تلویزیون و سینما را تعطیل کنیم و به مادر بزرگها بگوییم که بیایند و قصه تعریف کنند.
به هرحال این یک هنر است و آن یک هنر.
آخر ما که نباید از واقعیت فرار کنیم. من بالا بروم و پایین بیایم. ایرانیام و زبانم فارسی است. پس قطعا به آن تعصب دارم. من نمیتوانم ببینم زبان فارسی ما دارد به یغما میرود، آن هم توسط همین هنر سینما. من نمیتوانم تحمل کنم واژگانی که نیاکان ما برایش زحمت کشیدهاند به کلماتی مثل خفن و قات زدن آلوده شده است.
فکر نمیکنید اینها سختگیری بیش از اندازه است؟
خب شاید اشکال من و هم نسلان من این است که میخواهیم بر اصول اعتقادی و اجتماعیمان پایبند باشیم.
جناب الماسی! برای عوض شدن این بحث داغ بگویید مشغول چه کاری هستید؟
یک فیلمنامه نوشتم در ارتباط با انقلاب اسلامی و دادم به صدا و سیما که از 7 ماه پیش هنوز جوابی نگرفتهام. یک 90 دقیقه ای هم نوشتم که هنوز دست خودم است... به هر حال ما عده معدودی هستیم که از گردونه فعالیت دوریم.
یک خبر خیالی. از همین الان یک روز از حضور جهانگیر الماسی در این دنیا مانده، آن یک روز را چه کار میکنید؟
فقط زندگی میکنم، چون بزرگترین موهبتی است که به انسان عطا شده است. پس زندگی میکنم، دوست میدارم، عشق میورزم، همچنان که دیروز و پریروز...
مسعود حکمآبادی