کجا ممکن است پیدایش کنم

سلام. اسم من مریم است و در شیراز زندگی می‌کنم. چند روز پیش که داشتم نسل سوم را می‌خواندم به نامه زینب برخوردم و با خواندنش تصمیم گرفتم برایش چند خطی بنویسم. می‌دانم که ممکن است بگویید مگر تو چه حرف‌هایی برای گفتن به او داری، اما راستش را بخواهید من دانشجوی کارشناسی ارشد در رشته روان‌شناسی بالینی هستم و به همین خاطر احساس می‌کنم می‌توانم به او کمک کنم.
کد خبر: ۲۵۸۷۷۱

زینب عزیز! شاید خیلی‌ها با شنیدن ماجرای تو حرف‌هایت را باور نکنند یا لااقل باورشان نشود که پدری نتواند دخترش را دوست نداشته باشد، اما من حرف‌های تو را باور می‌کنم چون بارها و بارها با چنین مواردی برخورد کرده‌ام. هم با پدرانی که به خاطر همین مساله با فرزندانشان مشکل داشته‌اند، هم با بچه‌هایی که وقتی جای خالی پدر یا مادرشان با یک شخص دیگر پر شده نتوانسته‌اند تحمل کنند و دچار مشکل شده‌اند. پیش از هر چیز می‌خواهم بگویم که تو باید واقعیت را همان طور که هست بپذیری. خیلی از ما وقتی در شرایط غیرعادی یا سخت قرار می‌گیریم سعی می‌کنیم آن شرایط را نادیده بگیریم یا این که همه تلاش‌مان را فقط معطوف این می‌سازیم که یک جوری آن مشکل را حل کنیم و شرایط را تغییر دهیم، اما آنقدر ذهنمان درگیر این مساله می‌شود که دیگر یادمان می‌رود لااقل نگاهی به شرایط‌مان بیندازیم تا تصویر درستی از آن را برای خودمان متصور شویم. به این معنا که اگر بفهمیم در چه شرایطی قرار گرفته‌ایم راحت‌تر می‌توانیم در موردش تصمیم بگیریم. اتفاقی که برای تو افتاده اتفاق بی‌رحمانه‌ای است. بی‌رحمانه به این دلیل که تو در به وجود آمدن آن کوچک‌ترین تقصیری نداشتی و در واقع در برابر یک موقعیت از پیش تعیین شده قرار گرفته‌ای، اما این دلیل نمی‌شود که تو خودت را ببازی یا خدای نکرده احساس کنی به بن‌بست رسیده‌ای.

رفتار پدر تو با توجه به چیزهایی که تو گفتی کاملا طبیعی است. او مردی بوده که همه زندگیش را در وجود زنش خلاصه کرده و وقتی این زن از صحنه زندگی بیرون رفته او ناخودآگاه به دنبال دلیلی برای این موضوع گشته است، اما چه کسی می‌تواند در برابر مرگ ایستادگی کند یا دلیل قانع‌کننده‌ای برای آن بیاورد؟ متاسفانه پدرت این موضوع را قبول ندارد. یعنی نمی‌خواهد واقعیت مرگ همسرش را بپذیرد. او هنوز که هنوز است منتظر مانده تا روزی مادرت دوباره در خانه را باز کند و به داخل بیاید و به خاطر همین نمی‌تواند تصور درستی از شرایط فعلی‌اش داشته باشد. به خاطر همین به جای پذیرفتن شرایط جدید فقط از آن فرار کرده و در ذهنش یک موقعیت آرمانی با شرایطی که پیش از مرگ مادرت حکمفرما بوده فراهم کرده است. اگر خوب دقت کنی خواهی دید که پدرت هنوز دارد با مادرت زندگی می‌کند. او به دنیای ذهنی و رویاهایش پناه برده و تنها چیزی که او را از این دنیای ذهنی بیرون می‌آورد تو هستی! بله، خود تو! چون تو به یاد او می‌آوری که این شرایط واقعی نیست، به یاد او می‌آوری که این چیزها خیالی بیش نیست و او فقط دارد خودش را گول می‌زند.

به همین خاطر است که مایل به دیدن تو نیست. در واقع او نه به خاطر تو که به خاطر خودش نمی‌خواهد تو را بپذیرد. چون تو را اگر بپذیرد آن وقت باید همه چیز را تغییر دهد.

مریم حسین‌زاده از شیراز، نامه‌ای برای زینب ق. از همدان نوشته که نامه اش در تاریخ 22‌اردیبهشت چاپ شد. مریم در نامه‌اش به نکته‌های خوبی اشاره کرده است. امیدواریم زینب از این نامه و از باقی حرف‌هایی که دوستان دیگرش به او زده‌اند نهایت استفاده را ببرد.

باید بپذیرد که همسرش دیگر نیست، فوت شده و او تنها مانده. او از این واقعیت وحشت دارد و نمی‌تواند چنین شرایطی را قبول کند. احتمالا اطرافیان تو هم به جای این که شرایط او را درک کنند فقط سعی کرده‌اند واقعیت ــ یعنی تو را ــ به رخ او بکشند و او را بی‌هیچ پیش زمینه ذهنی با واقعیت روبه‌رو کنند. خب طبیعی است که پدرت از رویارو شدن با واقعیت فرار کند. تو هم جای او بودی شاید همین کار را می‌کردی. همه ما ممکن است چنین عکس‌العملی را نشان دهیم، اما راه چاره چیست؟

به نظر من تو باید بشدت صبوری به خرج دهی. باید تمام خواسته و آرزو و هدفت را روی این نکته متمرکز کنی که وارد زندگی پدرت شوی. اصلا کار خوبی نکردی که این مدت در خانه خواهرت زندگی کرده‌ای. تو باید آرام آرام پدرت را به حضور خودت عادت دهی و باید کاری کنی که در ذهن و زندگی‌اش جای مادرت را بگیری. باید او را تیمار کنی، از او پرستاری کنی و به او بفهمانی که درست مثل مادرت می‌توانی او را از دوست داشتن لبریز کنی. از دوست داشتنی فرزندانه که اگر بیشتر از محبت همسرانه نباشد کمتر نیست. در واقع باید به پدرت کمک کنی که جای محبت به مادرت را با محبت کردن به تو عوض کند. در چنین شرایطی است که او می‌تواند حضور و وجود تو را بپذیرد. این هم خیلی کار سختی است. آنقدر سخت که انجام دادنش شاید از عهده هر کسی برنیاید به خاطر همین می‌گویم تو باید خیلی صبوری به خرج دهی. اگر واقعا می‌خواهی پدرت را از این وضعیت اندوهناک بیرون بیاوری و خودت هم محبت او را بچشی باید زحمت بکشی. به هر حال این اتفاقی است که در زندگی تو افتاده و این تویی که می‌توانی شرایط را تغییر دهی. با غصه خوردن و دست روی دست گذاشتن چیزی عوض نمی‌شود. الان بزرگ‌ترین وظیفه فرزندی تو ایجاب می‌کند که به او کمک کنی تا از این عزلت و دنیای خیالی بیرون بیاید. همه ما به نوعی در زندگی با شرایط سخت و تلخ مواجه می‌شویم، اما این که چطور از این شرایط بیرون بیاییم و سربلند هم بیرون بیاییم مساله‌ای است که تنها به خود آدم‌ها بستگی دارد. امیدوارم تو صبوری استقامت و عشقش را داشته باشی که از پس این مساله بربیایی و یک روز برای نسل سوم نامه بنویسی و بگویی که موفق شده‌ای. من بی‌صبرانه آن روز را انتظار می‌کشم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها