چند سال است که با هم زندگی میکنید؟
به سال نمیرسد. حدود 6 ماه پیش ازدواج کردیم. اصلا فکر نمیکردم کار به اینجا برسد.
او را از قبل میشناختی؟
دخترش را میشناختم. ما با هم همسایه بودیم. با فریبا رفت و آمد داشتیم. همیشه برایم از روابط پدر و مادرش میگفت و از این که آنها چقدر همدیگر را دوست دارند. زمانی که مادر فریبا فوت کرد او به من گفت که پدرش قصد ازدواج دارد. فریبا پیشنهاد داده بود که پدرش با من ازدواج کند. وقتی نظرم را پرسید گفتم باید از نزدیک با پدرش صحبت کنم. اینطور بود که رابطه من و حسن آغاز شد.
چطور شد که تصمیم گرفتید با هم ازدواج کنید؟
زمانی که حسن از من خواستگاری کرد گفت، میخواهد کسی را داشته باشد که او را یاری کند. حسن به خاطر مرگ همسرش بشدت ناراحت بود. من هم قول دادم همه تلاشم را بکنم تا او بتواند این دوران سخت را پشتسر بگذارد.
حسن چه خصلتی داشت که تو را جذب خودش کرد؟
من بیشتر به خاطر تعریفهایی که از او شنیده بودم قبول پیشنهاد ازدواج را پذیرفتم.
دخـتـرش هـمـیـشـه از رفتار خوب حسن با مادرش صحبت میکرد و من هم که سالهای زیادی را تنها زندگی کرده بودم برای این که از تـنـهایی بیرون بیایم و با مردی خوش اخلاق زندگی کنم تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم.
قـبـل از ازدواج با حسن، با کس دیگری ازدواج کرده بودی؟
بله زمانی که خیلی جوان بودم یک بار ازدواج کردم اما 7 سال بعد جدا شدم و بعد از آن تنها زندگی میکردم.
چرا از همسر اولت جدا شدی؟
چون همسرم معتاد بود. من از او فرزندی داشتم و میخواستم تا جایی که امکان دارد با هم زندگی کنیم اما دیگر نتوانستم ادامه دهم. اعتیاد شوهرم آنقدر شده بود که به خاطر مواد هر کاری میکرد من هم برای این که بیشتر از این آسیب نبینم و از دختر کوچکم هم مراقبت کنم از او جدا شدم.
بعد از جدایی از شوهر اولت سالهای زیادی را تنها زندگی کردی، چرا؟
نمیخواستم فرزندم زیر دست ناپدری بزرگ شود، دخترم را بزرگ کردم و وقتی او به سنی رسید که دیگر احتیاجی به مراقبت نداشت و مـسـتـقـل شد تصمیم گرفتم ازدواج کنم و در سالهای رو به پیری تنها نباشم.
چطور هزینههای زندگی فرزندت را تامین میکردی؟
از پدرم یک خانه سه طبقه برایم به ارث باقی مانده بود که دو طبقه آن را اجاره میدادم و در یک طبقه هم خودم زندگی میکردم. با پول اجاره خانهای که به دست میآوردم هزینه زندگی خودم و دخترم را تامین میکردم. خدا را شکر زندگی راحتی داشتم.
دخترت با ازدواجت مخالفتی نداشت؟
اوایل خیلی ناراحت بود و مدام گریه میکرد. وقتی دیدم او تا این حد ناراحت است در تصمیم خودم تجدیدنظر کردم و به او قول دادم که ازدواج نکنم اما دخترم تصمیم گرفت خانه مستقلی داشته باشد و بعد به من گفت که دیگر مانع ازدواج من نمیشود.
زندگی با حسن چطور آغاز شد؟
برای مدت کوتاهی بسیار خوب بود. هر دوی ما راضی بودیم اما بعد از مدتی اختلافات شدیدی بین ما به وجود آمد. کار به جایی رسید که حسن به من گفت باید اجاره آپارتمانها را به من بدهی. من قبول نمیکردم چون آن پول متعلق به دخترم بود و نمیخواستم آن را به حسن بدهم. از همین مساله اختلاف بین ما زیاد شد.
چرا حسن میخواست درآمد تو را بگیرد؟
او میگفت همسر اولش با او چنین رفتاری نمیکرده است و میخواست که من هم مثل همسر اولش رفتار کنم اما من زیر بار نمیرفتم چون تنها خودم نبودم و باید پول را به دخترم مـیدادم. دخـترم به اندازه کافی از دست من ناراحت بود و اگر اختیار همه امور را به حسن میدادم دیگر با من قطع رابطه میکرد.
چرا تصمیم به جدایی گرفتی؟
حسن کاری کرد که من از او بشدت غمگین شدم. یک روز متوجه شدم زوج غریبهای وارد خانه شدند. از آنجایی که تا به حال ندیده بودمشان جلو رفتم و با احترام از آنها خواستم خودشان را معرفی کنند. به من گفتند یکی از طبقات خانه را خریدهاند و قرار است بزودی برای سکونت به اینجا بیایند. من به آنها گفتم که من صاحب خانه هستم و خانه را به کسی نفروختم، اما آنها گفتند که خانه را از حسن خریداری کردهاند. من هم معامله را به هم زدم و بعد از آن دیگر رابطه من و حسن رو به تیرگی رفت.
از حسن نپرسیدی که چرا خانهات را فروخته است؟
آن شب وقتی به خانه آمد از او درباره کاری که کــرده بــود تـوضـیـح خـواسـتـم، اول گـفـت کـه نمیخواهد حرفی بزند، اما بعد که شنید به بنگاه رفتهام و معامله را به هم زدهام به من گفت که مجبور به این کار شده است، چون مشکل مالی دارد و بعد از من خواست خانه را بفروشم و پولش را به او بدهم. قبول نکردم و گفتم این خانه سهم فرزند من است و نمیخواهم آن را با کسی شریک شوم، اما حسن میگفت تو باید به فکر شوهرت باشی. میگفت همسر اولش همیشه اولویت را در زندگیاش به حسن میداده است. حسن هر کاری کرد نتوانست من را قانع کند کاری را که میخواهد برایش انجام دهم. کار به جایی رسید که من را وادار کرد از خانه خودم به خانه دیگری بروم، من هم چون نتوانستم در آن خانه زندگی کنم تصمیم گرفتم از حسن جدا شوم.
چرا نتوانستی در خانه حسن زندگی کنی؟
حسن مرا به خانهای در یک روستا اطراف تهران برد. او سعی داشت با این کار من را وادار کند آنچه میخواهد انجام دهم. میگفت پول ندارد که برای من خانه اجاره کند و خانه خودش را هم به پسرانش داده است. به هر حال من هم نتوانستم شرایط را ادامه دهم و از آنجایی که به خـواسـتههای حسن هم نمیتوانستم تن دهم تصمیم گرفتم جدا شوم.
نظر شوهرت درباره این جدایی چیست؟
او هم از این مساله ناراحت نیست، اما چون 300 سکه مهر من کرده است حاضر به جدایی نیست و میخواهد من از مهریهام بگذرم، به همین دلیل هم مرتب تکرار میکند که زندگی با من را دوست دارد، در حالی که من اطمینان دارم حقیقت را نمیگوید. او مرا بشدت آزرده کرده است و میخواهم از او جدا شوم.
مریم عفتی
نظر کارشناس
قاضی صداقتی
مردان و زنانی که بعد از فوت همسرانشان تنها میشوند، زمانی که تصمیم به ازدواج میگیرند به دنبال همسری هستند که بتواند جای خالی همسر قبلی را پر کند و آنها را از تنهایی نجات دهد به همین دلیل هم زمانی که ازدواج میکنند درواقع سعی نمیکنند خود را با شرایط جدید تطبیق دهند، بلکه سعی میکنند همسر قبلی را در همسر جدید خود پیدا کنند. همین امر باعث میشود تا همه چیز دگرگون شود و آنها در زندگی مشترک جدیدشان با مشکلات زیادی مواجهه شوند. مثلا در همین مورد اخیر مرد سعی دارد خصوصیات اخلاقی را در همسر فعلیاش پیدا کند که همسر قبلیاش داشته است. او تلاش میکند حتی این زن را وادار کند که به مانند همسر قبلیاش رفتار کند و همین امر هم باعث شده است که مشکلات شدیدی بین آنها به وجود آید.
این مرد تصور میکند اگر همسرش حاضر نیست خانهاش را به خاطر شوهرش بفروشد پس او را دوست ندارد. درواقع ارزشهای اخلاقی که همسر اولش دارد این فرد ندارد. در حالی که زن و مردی که برای دومین بار ازدواج میکنند باید بدانند با فرد جدیدی آن هم با ویژگیهای اخلاقی جدید و طرز فکر جدید زندگی میکنند و نباید در اندیشه گذشته باشند. چرا که این نوع فکر کردن زندگی را برای آنها تلخ خواهد کرد. این افراد باید در نظر داشته باشند همسرشان وابستگیهای عاطفی دیگری هم دارند که در گذشته به دست آوردهاند و باید آن را حفظ کنند و برای داشتن یک زندگی شاد به آن نیاز دارند.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)