طرز تفکرش در مورد مسائل برایم جالب بود و همین موضوع باعث شد که روز به روز بیشتر به او علاقهمند شوم. او برعکس من به کلیسا رفتن معتقد بود و هر یکشنبه هر اتفاقی هم که میافتاد و هر برنامهای هم که داشت، عادت کلیسا رفتن با خانوادهاش را ترک نمیکرد. برایم عجیب بود دختری در سن و سال او و با دوستان زیادی که داشت، چطور میتوانست بخوبی زندگیاش را اداره کند و به همه کارهایش سر و سامان بدهد. وقتی به خودم آمدم متوجه شدم که ناخودآگاه از زمانی که با او آشنا شدم، من هم نظم گرفتهام. زندگیام روال بهتری گرفته بود و در کارم پیشرفت کرده بودم. این که توانسته بودم 6 ماه را در یک شرکت خصوصی مشغول به کار باقی بمانم برای من یک پیشرفت فوقالعاده بود زیرا از زمانی که از دبیرستان بیرون آمده بودم، همیشه بیشتر از یک یا 2 ماه را در یک محل دوام نمیآوردم. اخلاقهای بدی که داشتم باعث میشد که خیلی زود جوابم کنند و دست رد به سینهام بزنند. اما آشنایی با نکا مرا روبهراهتر کرده بود. صبحها زودتر از خواب بیدار میشدم و برای اولین بار در عمرم یک دفترچه یادداشت داشتم که کارهای روزمرهام را در آن ثبت میکردم. حضور مثبت نکا در زندگیام بود که سبب شد برخلاف آنچه که خودم و حتی اطرافیانم فکرش را میکردیم، به او پیشنهاد ازدواج بدهم که شاید اصلا کار درستی نبود.»
دادگاه آقای «ژاتیم ویلسون» پسر جوانی که متهم است با ضربات متعدد چاقو همسرش «نکا» 24 ساله را از پا درآورده است، بار دیگر تشکیل شد. این سومین دادگاهی است که قاضی و اعضای هیات منصفه گردهم میآیند تا در مورد این پرونده قتل اظهارنظر کنند. در صورتی که ویلسون گناهکار شناخته شود، حکم اعدام برای او قطعی خواهد بود و وکیل او تمام تلاش خود را میکند تا هر طور شده اثبات کند این مرد جوان قاتل همسرش نیست.
«بعد از ازدواجم با نکا همه چیز خیلی خوب بود. من دوست داشتم که لذت زندگی مشترک را هر روز بیشتر از قبل لمس کنم و واقعا این که از تنهایی درآمده بودم برایم نکته بسیار مثبتی بود. این که اطرافیانمان ادعا کردهاند که ما مدام با یکدیگر جنگ و جدل داشتهایم، اصلا صحیح نیست. ما مثل هر زوج دیگری که زمان میبرد تا بیشتر با خلقیات یکدیگر آشنا شوند، کمی درگیریهای لفظی با هم پیدا میکردیم اما هرگز حتی به اندازهای نبود که بخواهیم پیش یک مشاور برویم و یا خانوادههایمان را در جریان بگذاریم. نکا دختر بسیار باهوشی بود که خیلی خوب میدانست چطور باید زندگیاش را اداره کند. او سالهای سال توانسته بود روی پای خودش بایستد و درس بخواند و در حالی که خانوادهای فقیر داشت، راهی دانشگاه شود. او خیلی خوب میدانست که از زندگی چه میخواهد و با من هم مشکلی نداشت. مرگ ناگهانی او همه چیز را برای من تغییر داد.»
ماموران پلیس زمانی متوجه مرگ دختر جوانی در نیویورک شدند که پسری نسبتا نگران با آنها تماس گرفت. این پسر که صدایی مضطرب داشت، اعلام کرد که از بیرون به منزل بازگشته و با جسد بیجان همسرش مواجه شده است. ماموران پلیس به محض دریافت این تلفن، راهی محل حادثه شدند. آنها پس از ورود به آپارتمان این زوج، جسد بیجان نکا را در حالی که 10 ضربه چاقو به بدنش وارد شده و بر اثر خونریزی شدید جانش را از دست داده بود، پیدا کردند. همسر نکا، یعنی ژاتیم ویلسون که خود را مضطرب و ناراحت نشان میداد، مدعی بود که او ساعاتی را از خانه خارج شده بوده و زمانی که بازگشته، جسد همسرش را در آشپزخانه یافته است.
در کنار جسد این دختر جوان نوشته شده بود که «بعدی تو خواهی بود» که این پیام به معنی انجام شدن این قتل توسط گروه، فرقه یا افرادی خاص بود. پلیس به محض تکمیل پرونده، آقای ویلسون را مورد بازجویی قرار داد. اظهارات ضدونقیض او در مورد خروجش از منزل و این که حتی یک شاهد نداشت که بتواند شهادت دهد او هنگام قتل همسرش کجا بوده است، سبب شد که او به عنوان تنها مظنون این پرونده مورد بازجویی قرار بگیرد.
ویلسون مدعی بود که هنگام وقوع حادثه خارج از شهر بوده و از آنجایی که برای شکار به ناحیهای بکر رفته بوده، هیچ شاهدی ندارد که ثابت کند او در منزل حضور نداشته است. این که او پس از گذشت 16 ساعت پس از مرگ نکا با پلیس تماس گرفته بود، جای شک بزرگی بود که باعث میشد او به عنوان مظنون اصلی شناخته شود. از نظر پلیس حتی اگر او برای انجام کاری از شهر خارج شده بود، بازگشت او بعد از 16 ساعت به خانه و تماس با پلیس موردی عجیب و باورنکردنی به نظر میرسید. آنچه به نظر بازجویان میرسید، آن بود که او که دروغگوی ماهری بود، صبر کرده بود تا مرگ همسرش قطعی شود و خونسردیاش را به طور کامل بازیابد تا بتواند نقش خوبی بازی کند و سپس با پلیس تماس بگیرد.
ژاتیم ویلسون به اتهام قتل همسرش راهی دادگاه شد تا حکمی در مورد او صادر شود. «چرا باید همسرم را به قتل برسانم؟ هرکس برای انجام هر رفتار بدی که از خود نشان میدهد، دلیلی دارد. من چرا باید زنی را که سبب پیشرفت من شده بود را به قتل برسانم؟ در زندگیام حتی یک بار هم نتوانستم آزاری به کسی برسانم، چه برسد به این که چاقوی آشپزخانه را بردارم و یک انسان زنده را از بین ببرم. این شک پلیس نسبت به من بیمورد است و پافشاری در مورد مشکلات ازدواج ما نمیتواند سرنخی برای گناهکار بودن من باشد.»
چند روز پس از دستگیری ویلسون به عنوان مظنون به قتل، یکی از همکاران او در پاسگاه پلیس حضور یافت. او عنوان کرد که از ماهها قبل، ژاتیم از همسرش ناراحت بوده و مدام عنوان میکرده است که ناراحت بودن همیشگی نکا از او سبب اعصاب خردی او شده و دیگر نمیتواند او را تحمل کند. او حتی به همکارش عنوان کرده بود که قصد دارد او را به شیوهای از بین ببرد که ردی از خودش به جا نگذارد و سرنخی برای پلیس بگذارد که آنها را به باندهای خلافکار یا اختلافات دیگری رسانده و از فکر او منحرف کند.
از نظر این همکار، نوشتهای که کنار جسد نکا پیدا شده بود، تلاش ژاتیم برای فرقهای جلوه دادن این قتل بود که آنقدر ناشیانه درست شده بود که از نظر ماموران به جای این که سرنخی برای رسیدن به قاتل باشد، بیشتر به تلاش فردی بسیار ناشی برای گم کردن رد پلیسی بود که روزانه دهها مورد از قتلهای خانوادگی را شاهد بود.
ژاتیم در صورت اثبات گناهکار بودنش، به اعدام محکوم میشود و باید خیلی زود چند سال عمرش را به اتهام به قتل رساندن همسر جوان بیگناهش به پایان برساند.
«من بالاخره ثابت میکنم که در مرگ همسرم نقشی نداشتهام. به خاطر این که هیچ سرنخی از قاتل او وجود ندارد. پلیس نمیتواند مرا که نزدیکترین و در دسترسترین فرد هستم، به عنوان مظنون به قتل معرفی کند. من عاشقانه نکا را دوست داشتم و حتی یک بار هم تصور آسیب رساندن به او را نکردم. او خودش برای اثبات بیگناهیام به من کمک خواهد کرد.»
منبع: کورت نیوز
مترجم: المیرا صدیقی