شبها صدای زوزه شغال و روزها صدای قارقارکلاغ این هم شد شهر؟
روسریاش را محکم کرد و قدمهایش را تندتر. داشت زمین میخورد که دستش را به درخت تکیه داد. سر بلند کرد. با دیدن آفتابپرستی روی تنه درخت، خود را عقب کشید. آب دهانش را فرو داد و با سرعت بیشتری راه افتاد. چفت در نردهای را که به موردهای سبز تکیه داده بود باز کرد و قدم در خیابان گذاشت. نگاهش به نخلهای ایستاده و بیسر که افتاد دلش لرزید، یاد کسانی که همین جا شهید شده بودند کرد.
نفس بلندی کشید و قدمهایش را تندتر کرد. این پسر کجا بود؟
ــ وای خدا چرا اینقدر دلم شور میزنه؟
در خم خیابان او را دید.زیر درخت کنار نشسته بود و با چیزی ور میرفت. بدو خود را به او رساند:
ــ اینجا نشستی چکار؟ چند بار بهت بگم هر جا کناره اونجام ماره!!!
این را از ننه شیری که برایشان شیر میآورد و گاه علفهای باغچه را وجین میکرد شنیده بود. با صورتیگرگرفته دست امیرحسین را کشید.
ــ پاشو دیگه...
دنبال فرمانده مورچهها میگردم...
ــ بس کن! بازهم مسجد سلیمان، حضرت سلیمان و داستان مورچهها... بیخیال شو دیگه...
از زمین بلندش کرد و او را دنبال خودش کشید.
ــ همیشه باید دل من مثل سیر و سرکه بجوشه، آخه چرا سر تو نمیندازی پایین، زود بیای خونه...
در راه بازگشت که از کنار درختها و نانوایی گذشتند، برای چند نفر از دوستان دست تکان داد و رد شد، حوصله ایستادن و صحبت کردن نداشت.
هنوز به خانه نرسیده بودند که صدای آژیر کارخانه تانکسازی بلند شد و رگبار پدافندها فضا را پر کرد. خم شد پسر را بغل زد و به سرعت روی زمین دراز کشید. جیغهای او را که شنید نفسزنان گفت: نترس عزیزم الان تمام میشه.
اما صدای انفجارهای پی در پی به او فهماند که چیزی تمام نمیشود...
بوی دود و آتش فضا را پر کرده بود. برای یک لحظه سر بلند کرد. پسرش را که میلرزید بغل گرفت و فریاد زد: بدو که خواهرت زهره ترک شده تا حالا... و به طرف بنگله دوید....
نفسزنان در حالی که او را به دنبال میکشید از خم خیابان گذشت و وارد کوچه شد.
با شنیدن صدای جیغ دخترش قدمهایش را تندتر کرد. با حرکتی سریع خودش را به در نردهای رساند، محکم هل داد چفت از در رها شد و روی سنگفرش افتاد. جیغ دختر با گریه و هقهق پسر درهم آمیخت و مثل پتکی روی سرش کوبیده شد. نالهکنان هر دو را در بغل فشرد و بغضش ترکید.
الهی بمیرم برایتان... چیزی نیست... نترسید. انگار دنیا به آخر رسیده بود. چقدر احساس غربت میکرد. اما گرمی دستی را که روی شانهاش حس کرد جان گرفت.
ــ وای خدای من، کی آمدی که ندیدمت؟
ــ تا اینجا را دویدم، خیلی ترسیده بودم، خدا را شکر که همهتون سالمید!!!
بچهها به صدای پدر، با فریاد خود را در آغوشش انداختند. زن از پس غبار اشک نگاهشان کرد، ته دلش لرزید. زیر لب گفت:
مادر میگفت آنجا جهنمه گوش نکردم به خیال خود آمدم... دور هم باشیم، اما بچههامو هم به خطر انداختم...
ــ جناب سروان شما هم میآیید کارخونه...
ــ البته که مییام...
مرد بچهها را بوسید، سرشان را به سینه فشرد و از خود جدایشان کرد. کلاهش را که خاکآلود بود محکم تکان داد، به سر گذاشت و دور شد.
سیاهی شب بر همه جا سایه افکنده بود و بچهها گوشهای کپ کرده بودند. زن نوک کاناپه نشسته و به سقف خیره شده بود. صدای جیرجیرکها با صدای شغالها درهم آمیخته و وحشت از تاریکی را بیشتر میکرد. با صدای چرخاندن کلید در قفل از جایش پرید و به سمت در رفت، مردش بود. سلامی کرد کت و کلاه نظامیاش را از دستش گرفت. نگاهی به سر و روی خستهاش انداخت: انگار از میدان جنگ برگشتی!!! سعی کرد لبخند بزند، اما از صدای سردش به وحشت افتاد.
ــ نمیدانم از خوششانسی یا بدشانسیات بود که فـارغالتحصیلیات از دانشکده افسری همزمان شد با انقلاب و بعد هم جنگ... و گلایهآمیز نگاهش کرد.
ــ این حرف را نزن! وظیفه من خدمت به مردم و مملکته و همانطور که لباسهایش را عوض میکرد آهی کشید:
ــ خدا صدام را لعنت کنه، جهنمی بپا شده بود بیا و ببین. قسمتی از کارخونه، مدرسه و ده کناری خراب شد، چقدر کشته و زخمی... هر چه زودتر باید بروید.
بچهها خود را به او رسانده و تو بغلش جا گرفته بودند.
زن دستهایش را به هم مالید، گر گرفتگی صورتش نشان از تب درونش میداد. روحش بین رفتن و ماندن دست و پا میزد. به سمت آشپزخانه رفت و با سینی شام برگشت و در کنارشان نشست. با صدای لرزان گفت:
ــ شاید بهتر باشه به حرفت گوش کنم.
ــ در این شرایط این بهترین کاره، هم به من کمک کردی هم به بچهها.
ــ آخر تو... و بقیه کلامش را قورت داد.
مرد نگاه عمیقی به او کرد:
ــ بچهها را ببر بگذار خیالم راحت بشه، من هم خدایی دارم.
صبح به صدای توشمار و هلهله و جیغ همسایهها از جا پرید، جای خالی همسرش نشان میداد که صبح زود خانه را ترک کرده. با عجله لباسش را پوشید و از خانه بیرون رفت.
صدای همسایه کناری ریخت توی گوشش:
ــ شهدای کارخونه را میخوان از اینجا تشییع کنند.
شال سیاهش را جلو کشید:
ــ خدای من این چه رسمیه! همتو عروسی، همتو عزاتو شما رو کل...
نگاهش به صورتهای خراشیده و خونآلود زنان سیهپوش کشیده شد. در دلش آشوبی بپا شد:
ــ اگه بلایی سر بچههام آمده بود!!! اگه بچههام تو مدرسه بودند. لابد من هم الان میون اینها بودم! لبش را گزید و دواندوان به سمت خانه رفت.
به خانه که رسید چمدان را از گنجه بیرون کشید. بلند بلند داد زد:
ــ بچهها بیدار شید و هر چیزی رو که لازم دارید بردارید، باید بریم تهران پیش مادرجون. مدرسه فعلا تعطیله.
دخترش خوبآلود گفت: مامانی امتحانام...
ــ گفتم که تعطیله...
پسرک روی تختش غلتی زد، چشمانش را مالید و به او خیره شد.
دختر ناباورانه پرسید:
ــ صبح به این زودی؟ بابا هم میاد؟
ــ تا جمع و جور بشم ظهره. فعلا بابا نمیتونه بیاد... و به طرف تختشان دوید، تکانی به امیر کوچولو داد و دستش را کشید و او را روی تخت نشاند، بوسهای به پیشانیاش زد و گفت:
ــ قربون پسر گلم، پاشو کتابهاتو جمع کن، دیر میشهها...
مشغول جابهجا کردن ساک و چمدان بود که تلفن زنگ زد. شوهرش بود:
ــ کارهاتون رو کردی... وسایل را جمع کردی؟
لبهایش را که به هم چسبیده بود با زبان تر کرد:
ــ بله...
ــ با هزار بدبختی برایتان بلیت گیر آوردم. نزدیک شهر میام دنبالتون.
صدای بوق در گوشی پیچید ــ الو... الو...
نگاهی به گوشی کرد و آن را سر جایش گذاشت، این روزها این چیزها عادی بود لحظات به کندی میگذشت، تیغ آفتاب ظهر به سرشان نشسته بود. زن همراه همسر و فرزندان چمدان به دست کنار جاده منتظر ایستاده بودند.
صدای خرخر موتور اتوبوس از دور شنیده شد. دستی به سر پسرک کشید:
ــ عزیزم مواظب مادر و خواهرت باش، یادت باشه تا من بیام تو مرد خونه هستی.
ــ چشم بابایی.
اتوبوس لکولک کنان از راه رسید. مرد دختر را محکم در آغوشش گرفته بود و در گوشش زمزمه میکرد. زن تندتند اشکهایش را پاک کرد. حس میکرد قلبش نزدیک گلویش آمده و صدای ضربان تندش، مغزش را آزار میداد. دست مرا را گرفت و روی صورت تبدارش گذاشت:
ــ مواظب خودت باش و با من تماس بگیر. نگذار از غصه دق کنم.
همراه بچهها سوار اتوبوس شد. ماشین لکنته با زوزهای از جا کنده شد و در جاده به راه افتاد. از پس شیشه به همسرش که در غبار جاده شبحی شده بود چشم دوخت. دلش میخواست زمان را همانجا نگه دارد، آنجا که تکهای از وجودش جا مانده بود. اما هنوز چند دقیقهای از حرکت اتوبوس نگذشته بود که صدای انفجار چند موشک جاده و اتوبوس را لرزاند.