«ولدی» در «پیانیست»1
اولین بار با انگشتان هنرمندش او را میشناسیم. با شیفتگیاش به آوای پیانو. و با آرامشش هنگام نواختن که حتی صدای توپ هم نمیتواند آن را به هم بزند. او فقط نوازنده نیست. ولدی با پیانو عشقبازی میکند. دستهای رقصان او روی کلاویههای پیانو نقش او را از نوازندگی صرف فراتر میبرد و شیره جان او را با نوای سازش عجین میکند. ولدی هنرمند است. یک پیانیست دوست داشتنی. مردم او را میشناسند و از رادیو صدای سازش را شنیده اند. دوستانش معترفند که هیچکس نمیتواند به زیبایی او بنوازد. با این همه ولدی آن قدر دیوانه سازش نیست که آن را به خانوادهاش ترجیح دهد. ولدی از هنر عشق آموخته است و ایمان. عشق به خانواده و ایمان به زندگی. به فروش پیانوی محبوبش در قبال هزینهای اندک رضایت میدهد و به چانه زدنهای برادرش با خریدار پایان میدهد چون نمیخواهد خانواده را بیش از این شرمنده خودش کند. دوستدار پیانو هست ولی دلبستهاش نیست. عاشق است ولی وابسته نیست. آوای ساز در قلب اوست و او برای حیات هنریاش نیازمند ابزار نیست. چنانچه میبینیم وقتی در خانهای با پیانو تنها میشود که حق استفاده از آن را ندارد تنها با رقص انگشتانش بر فراز کلاویههای پیانو تنها با سایه نواختن موسیقی دلخواهش را با روح و جان مینوازد و از آن سرمست میشود.
ولدی آنقدر شیفته صدای پیانو است که در آن بحبوحه جنگ، بعد از آن شرایط سخت، با آن خستگی مفرط، وقتی خانه امنی یافته که بتواند اندکی در آن استراحت کند و در همان حال قبل از خوابیدن از خانه همسایه صدای پیانو میشنود همچون خوابزدهای ناهشیار از جا برمیخیزد و گوش ایستادن در کنار دیوار و شنیدن نوای پیانو را ترجیح میدهد به خوابیدن و تجدید قوای جسمی. در ادامه میبینیم که وقتی هم که خواب است با همین صدای پیانوی همسایه از خواب بیدار میشود.
ولدی حجب و حیا و سکوت زیبایی دارد. روحیهاش لطیف و هنرمندانه است. مرد با احساسی است. بیدلیل نیست که صاحب کارگاه وقتی با درخواست ولدی مبنی بر کمک او به یهودیان مواجه میشود در جوابش میگوید: «تو یه هنرمندی. کمک میکنی که مردم روحیه شون رو از دست ندن. همین بسه... شما موزیسینها توطئهگرهای خوبی نمیشین، بیش از حد موسیقایی هستین.»! آنقدر با محبت است که حتی وقتی میفهمد با جدا بودن از خانواده شانس بیشتری برای زندگی دارد با این حال همه تلاشش را برای پیوستن به آنها میکند و بودن در جمع نزدیکانش را به زنده ماندن ترجیح میدهد. وقتی هم که تلاشش به نتیجهای نمیرسد مثل کودکی که پدر و مادرش را گم کرده گریه میکند.
ناجی او هنرش است یا آنطور که افسر آلمانی معتقد است خداوند. اما خدا هم اگر از میان آن همه او را برای زنده ماندن و برای چشیدن لذت پیروزی انتخاب میکند چه بسا به خاطر همین هنر اوست. او باید زنده بماند تا دردمندانه شاهد جنایات ددمنشانه آلمانیها باشد. شاهد پایمال شدن اولیهترین حقوق انسانی. شاهد مرگ ناجوانمردانه دهها کودک و پیر و جوان بیگناه. او باید زنده بماند تا همه اینها را به چشم خود ببیند و با اتمام جنگ راوی صادقی برای آنچه بر قوم و ملتش گذشته باشد. او باید زنده بماند تا از آن پس دفتر هنر او را دست درد ورق بزند.
1- محصول 2002 آمریکا، کارگردان: رومن پولانسکی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)