آنها شب ناپدید می شدند

نویسنده: جان لوتس مترجم: سهراب برازش قسمت اول
کد خبر: ۲۵۶۱۳۱

آنجا، جایی که شبه‌جزیره باریک همچون انگشت درازی در دریای گرم امتداد یافته، جایی که موج‌شکن‌ها چتری از کف را روی صخره‌های کوتاه می‌پاشند تا کم‌کم به ساحل ماسه‌ای، سفید و باریک برسند، تعدادی ساختمان کم‌ارتفاع با حصارهایی بلند قرار دارد. مجموع این ساختمان‌ها، موسسه دولتی بیماران روانی - جنایی لاعلاج را تشکیل می‌دهد. تعداد این ساختمان‌ها 20 تاست که از زمین ماسه‌ای سر برآورده‌اند. هر ساختمان با حصاری چوبی محصور شده است. این حصارها به سمت دریا نیز امتداد یافته‌اند و سیم خاردارهای نازکی که به تورهایی وصل‌اند بر سطح صخره‌ها گسترده شده‌اند.

در هر کدام از این ساختمان‌های چهارگوش 6 مرد ساکن است. روزهایی که هوا برایشناکردن مساعد باشد از کارهای روزمره‌شان این است که به ساحل بروند، موج‌ها را تماشا کنند یا زیر نور خورشید دراز کشیده و خود را برنزه کنند. گاه حتی این زحمت را به خود می‌دهند تا از ماسه‌های مرطوب آنجا مجسمه‌ای بسازند جایی که موج‌ها با دست دراز کردن‌های بی‌وقفه‌شان به آن نرسند و خرابش نکنند، اما هنگامی‌که شب می‌رسد همه اینها باز ناپدید می‌شوند.

این طور نبود که این مردان در ساختمان‌های چهارگوش‌شان بنشینند و بدون هیچ کاری انتظار مرگ‌شان را بکشند. در واقع عنوان «بیماران روانی لاعلاج» از سوی موسسه چندان به درستی انتخاب نشده بود. برای این مردان هنوز اندک روزنه امیدی وجود داشت. آنها فقط به دلایل امنیتی نبود که در گروه‌های 6 نفره زندگی می‌کردند، بلکه در این گروه‌ها تحت درمان روانی هم قرار می‌گرفتند. نوعی گروه درمانی روزمره که در آنها گاه جلساتی برگزار می‌شد و دکتر مونتان جوان این جلسات را مدیریت می‌کرد. تحت مدیریت ماهرانه و محتاطانه او این مردان اسرار درونشان را می‌گشودند.

گویا از بین ساختمان‌ها ساختمانD نظر دکتر مونتان را به طرز ویژه‌ای به خود جلب کرده بود. حتی آن‌طور که می‌گفتند یک سال هم اتفاقات آنجا را مورد بررسی قرار داده و مقالاتی راجع به‌ آن در مجله معتبر پژوهشی  علمی به چاپ رسانده بود. اولین علامتی که نشان داد اوضاع در ساختمانD روبه‌راه نیست، مرگ یکی از بیماران به نام آقای رالت بود. جسد او یک شب در حالی که با شلوار خاکی‌رنگ کنار ساحل افتاده بود، پیدا شد. در نگاه اول به نظر می‌رسید مرگش بر اثر خفگی در آب دریا به وقوع پیوسته، اما کمی بعد معلوم شد که دهان و گلویش با ماسه و سنگ‌ریزه‌های رنگارنگ پر شده است.

راجر لوگان یکی از ساکنین ساختمانD که از 3 سال پیش به علت قتل همسرش دستگیر و روانه آنجا شده بود در نهایت‌آرامش گوشه‌ای نشسته و به دکتر مونتان که در طول اتاق به‌این‌سو‌وآنسو می‌رفت نگاه می‌کرد.

دکتر گفت: این حادثه به همین سادگی‌ها هم نیست. یک نفر از شما باید دخل رالت بیچاره را آورده باشد. لوگان به نرمی ‌گفت: به نظرم مساله اهمیت چندانی برای پلیس نداشته باشد. انگار قاتل سابقه‌داری در زندان به قتل رسیده باشد.

یکی از بیماران به نام کنیهف گفت: آقای رالت قاتل نبود. او پیش از آمدنش به این موسسه آدم متمولی بود و اینجا هم در زمینه تولید کیف‌های چرمی درجه یک که به صورت پستی به فروش می‌رسید، فعالیت می‌کرد.

البته آقای رالت تنها یک قصاب بود نه مدیر یک شرکت عظیم، آن هم قصابی که سوسیس و کالباس درست می‌کرد و به ‌آنها افزودنی‌های عجیب و غریب اضافه می‌کرد.

ویلیام سالون یکی دیگر از مردانی بود که به خاطر پرتاب کردن دختر کوچکش از طبقه چهاردهم آپارتمان‌شان در این موسسه بود. سالون روبه کنیهف کرد و گفت: شاید چون آدم مهمی نبوده دخلش را آوردید. شما هیچ وقت از رالت خوشتان نمی‌آمد. کنیهف که دستپاچه شده بود تته پته کنان گفت: شما قاتلید، سالون! شما و لوگان!

لوگان خشمگینانه گفت: من کسی را نکشتم.

کنیهف نیشخندی زد و گفت: جرم شما در دادگاه ثابت شده ، شما قاتل همسرتان هستید.

لوگان با عصبانیت گفت: به شما هشدار می‌دهم، اگر فکر می‌کنید من همسرم را با یک بطری کشتم، باید منتظر تنبیهی برای این تهمت‌تان باشید!

کنیهف زبانش بند آمد و از ترس به خود لرزید و خود را با نامه‌هایش سرگرم کرد. لوگان از مدت‌ها پیش فهمیده بود که چطور باید از پس او برآید.

لوگان ادامه داد: عدالت باید به طور کامل اجرا شود. قاتل آقای رالت یک قاتل واقعی است، باید دستگیر و اعدام گردد.

دکتر مونتان پرسید: آیا این وظیفه پلیس نیست؟

لوگان خندید و گفت: نه این وظیفه خود ماست. برای ما غیرقابل تحمل است که بقیه عمرمان را با یک قاتل سپری کنیم.

دکتر مونتان دوباره پرسید: پس آقای سالون چی؟ شما که دارید با او زندگی می‌کنید.

لوگان سرسنگین و خشک پاسخ داد: جریان او فرق می‌کند. صرف این که آنها ادعا می‌کنند او مجرم است به آن معنا نیست که واقعا مجرم باشد. او خودش می‌گوید که نمی‌تواند چیزی از آن ماجرا به خاطر بیاورد. مگر نه؟

باردون، بمب‌گذار مرموز و ناموفق وارد بحث شد و گفت: هدفتان چیست؟ آدم‌هایی مثل شما اغلب دنبال هدفی هستند، چیزی که نفعی برایتان داشته باشد. فقط آدم‌های تنها و فقیر هستند که واقعا قابل اعتمادند.

لوگان با اطمینان گفت: من دنبال عدالتم. ما نیازمند عدالتیم!

آقای هایمر پیر که در دنیای دیگری سیر می‌کرد و موسیقی متال گوش می‌کرد، گفت: عدالت! عدالت خود راه خودش را باز می‌کند و خودش را به اثبات می‌رساند. همیشه و همه جا عدالت همین طور بوده.

لوگان از دکتر مونتان پرسید: آیا پلیس نشانه‌ای پیدا کرده؟

دکتر به آرامی جواب داد: آنها هم بیشتر از شما نمی‌دانند. آقای رالت شب‌هنگام بین ساعت یک‌ربع به 9 تا 10 در ساحل به قتل رسیده، ساعتی که طبق مقررات ترک ساختمان ممنوع بوده است.

کنیهف با جدیت به هایمر گفت: می‌دانید که مجازات ترک کردن ساختمان آن هم در ساعات غیرمجاز چیست. خوب می‌دانید که مرگ مجازات آن نیست. فقط آن شخص حق ندارد 2 روز از اتاقش بیرون بیاید. مجازات باید متناسب با جرم باشد.

لوگان گفت: من هم همین را می‌گویم. کسی که آقای رالت بیچاره را به قتل رسانده باید شناسایی و اعدام شود.

دکتر مونتان با آرامش گفت: مقامات مسوول پیگیر این ماجرا خواهند بود.

لوگان با عصبانیت و صدای بلند گفت: حتما همان طور که موضوع مربوط به من را پیگیری کردند! آنها هرگز جنایتکاران واقعی را به سزای اعمالشان نمی‌رسانند.

ویلیام سالون با تاکید گفت: از کجا معلوم شاید کسی از دریا آمده و آقای رالت را به قتل رسانده. ردپایش هست.

باردون گفت: از قرار معلوم یک عنصر مخرب و خبیث از همین جمع مسبب این حادثه است.

لوگان پرسید: اندازه رد پاها چقدر بوده؟

دکتر مونتان پاسخ داد: رد پاها چندان واضح نبودند که بتوان اندازه آنها را تعیین کرد. از نزدیکی‌های پله‌های چوبی که به حیاط پشتی منتهی می‌شود شروع شدند و در بازگشت به همان جا هم ختم شدند. سطح زمین آنجا برای به جا ماندن رد پا خیلی سفت بوده.

سالون گفت: شاید آنها ردپای خود آقای رالت باشند.

کنیهف تحقیرآمیز آهی کشید: درسته که آقای رالت کنار ساحل رفته بود، اما دیگر برنگشته که ردپایش به آنجا ختم شود.

دکتر مونتان آهسته برخاست و به طرف در رفت وگفت: پس... باید به چند ساختمان دیگر هم سربزنم. بعد با لبخندی به لوگان گفت: خیلی جالب است که عدالت برایتان این قدر اهمیت دارد. بعد از رفتن دکتر 5 بیمار باقیمانده ساکت و آرام نشسته بودند. لوگان، کنیهف را نگاه می‌کرد که چطور نامه‌هایش را از روی میز جمع می‌کند.

او آنها را کم‌کم و مرتب از روی میز برداشت و درون جیب پیراهنش گذاشت. باردون و هایمر غرق در افکارشان بودند در حالی که سالون از بالای شانه‌های کنیهف و از میان پنجره نیمه باز به دریای مواج نگاه می‌کرد.

ناگهان لوگان گفت: ممکن است هیچ‌یک از ما دیگر رنگ آرامش را به خود نبیند. باید خودمان ته و توی قضیه را در بیاوریم.

هایمر گفت: اما ما که در سطح این کارها نیستیم.

کنیهف آهی کشید و گفت: پیرمرد، بهتر است ما را قاطی خودت نکنی.

لوگان مصرانه تاکید داشت:‌ خودمان این موضوع را دنبال خواهیم کرد. از همین حالا می‌توانیم شروع کنیم. هر کدام از شما باید هرچه‌که از قتل آقای رالت می‌داند، به من بگوید.


کنیهف پرسید: چه کسی وظیفه چنین تحقیقی را به شما واگذار کرده؟ اصلا چرا باید ما درباره قتل رالت تحقیق کنیم؟

سالون گفت:‌ آقای رالت رفیق ما بود.

لوگان ادامه داد: در ضمن تحقیق و بررسی‌مان باید منظم و دقیق صورت گیرد. یک نفر باید مدیریت این کار را به عهده بگیرد.

کنیهف گفت: حتما حق با شماست. درسته، تحقیقات ما باید کاملا دقیق و منظم باشد.

اطلاعات لازم دست چین شدند و معلوم شد که آقای رالت سر ساعت یک ربع به 9 گفته که می‌رود بخوابد و به پرستار اولیور که آن موقع در سالن تلویزیون بود شب به خیر گفته. سالون و باردون که در سالن نشسته بودند این مطلب را تایید می‌کنند، چون در آن ساعت برنامه مورد علاقه‌شان تمام شده بود و تبلیغات تلویزیون شروع، سپس ساعت 10، درست هنگامی که اخبار شروع شد اولیور از سالن بیرون آمد تا به ساحل سری بزند و همان موقع بود که با جسد رالت برخورد می‌کند.

لوگان گفت: پس زمان مرگ تقریبا مشخص شده است. من در اتاقم بودم و در اتاقم باز بود . شک دارم که آقای رالت از کنار در اتاق من عبور کرده و من متوجه نشده باشم واین فرضیه وجود دارد که او ساعت یک ربع به 9 به اتاقش رفته و بین این ساعت یعنی یک ربع به 9 تا 10 یک جوری از پنجره اتاقش خارج شده است.

کنیهف گفت: او مقررات را می‌دانسته بنابر این احتمالا جایی نرفته که کسی او را ببیند.

هایمر آهسته گفت: حق با شماست ما نباید به فرضیات اعتماد کنیم.

لوگان پرسید: آقای هایمر شما بین ساعت یک ربع به 9 تا 10 کجا بودید؟

آقای هایمر با نیشخند پاسخ داد: آن موقع من نزد دکتر مونتان بودم. نزدیک بود موفق شوم و به او بفهمانم که همه اشیاء فلزی قادرند تمام فرکانس‌های مختلف موج‌های مختلف و لرزش‌های مختلف را دریافت کنند.

کنیهف که یک بار دو نفر از کارمندانش را 5 روز تمام بدون غذا زندانی کرده بود، خندید.

لوگان این بار از کنیهف پرسید: شما کجا بودید؟‌کنیهف گفت: من در دفترم مشغول بررسی حواله‌های کیف‌های چرمی بودم.

منظور او از دفتر در واقع همان اتاقش بود که در انتهای راهرو روبه‌روی اتاق لوگان قرار داشت.

لوگان گفت: بسیار خوب. حالا باید برویم سراغ انگیزه قتل. کدامیک از ما می‌توانسته دلیلی برای به قتل رساندن آقای رالت داشته باشد؟

ادامه دارد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها