در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فرید دانشفر: انتظاری دارم از تو/ که بیایی با من، و کنارم باشی/ که مرا بشناسی/ که نگاهم باشی/ انتظاری دارم/ از تو که شعر منی/ از تو که هر لحظه، همه جا فکر منی/ نامهای بنویسی/ روی برگ گل سرخ/ بدهی دست نسیم/ تا که باور بکنم/ هر دو در یک قفسیم.
خاطره از مشکینشهر: ...چند وقت پیش میخواستم یه نامه برات پست کنم، وقتی از مامانم پول خواستم، سرم داد زد و گفت: تو هم با این متنا و نامهها و پست کردنات همهش داری ما رو میچاپیها! گفتم: اتفاقاً دارم یه نامه مینویسم که پاسی اونو بچاپه. برگشت و با یه نگاه عمیق و یه نمه لبخند گفت: نه بابااااااا، تو رو واسه چاپیدن کم داشتیم، پاسی هم اضافه شد؟!! کلی خندیدم و گفتم: دِ نگرفتین دیگه مامان، این چاپیدن با اون چاپیدن فرق فوکوله! (در ضمن، هر چند برام مهم نیست ولی یه جورایی فهمیدم جنسیتت چیه، از اونایی هستی که نمیشکنه! آخه منِ شکستنی با این طبع حساسم، با این همه غرغر بچهها و تکرار و گوشزد کردن قانونهای صفحه، به جای اینکه کم نیارم و با حوصله، اونم با شوخی و تیکههای بامزه جوابشون رو بدم، میرفتم خودم رو از دست این بچههای حرف گوش نکن و سردبیر دار میزدم یه آبم روش! هههههه!... این تیکه کلامای خوشمزه لوت میده که جنسیتت چیه... هیچ جنس شکستنی اگه تا حد مرگ هم کتک بخوره نمیگه یقه رو ول کن باباااااا...! حالا گیرم نکته انحرافی هم بیای که بچهام رو گازه! در ثانی، با این همه ظرف و قابلمه و لوازم خانگی هزار منظوره دیگه کسی کلاسش رو نمیآره پایین بگه بچهم رو گازه!)
وا...! در ثانی! خاک عاااااالم به سرم خواااااهر! خامساً، آخه تقصیر من چیه که آقامون از دار دنیا فقط یه چراغ پریموس قدیموس نفتیئوس برام خریده، واسه اینکه کلاس بذارم میگفتم بچهم رو گازه! عاشراً، یعنی حالا تو چن تا روزنامه دیگه باید بچاپ بچاپ راه بندازم تا بعد از کُلللللی سااااااال، یه گاز بخرم، بچهمو از رو گاز وردارم بذارم تو ماکروفر بگم حالا باکلاسم؟! تاااااازه (همون اولاً!) یعنی این اصطلاحات و تکیه کلامها رو نمیشه آموخت و به کار برد؟ پس این نویسندههایی که تو داستاناشون تکیه کلامهای خاص زنونه یا مردونه به کار میبرن، یا طوری شخصیتپردازی میکنن که عینهو! یه زن یا مرد یا بچه واقعی به ذهن آدم میآد، همهشون دو نفرن ولی یه اسم مردونه یا زنونه پای کتابشون میشینه؟ ایشششش... آدمام چه کارا که نمیکنن!
ریحانه بیاتی از اراک: ...اگه این مطالب اشکالی دارن بگید تا خودم یکتنه برم به جنگشون...
من که با این ذهن علیل و شلیلم! خاطرم نیست یکی دو تا نامه بیشتر از سرکار به دستم رسیده باشه. از این یکی دو تا هم، یکی رو که قبلا چاپ کردهم. پس این از این! اما درباره این از اون! که همانا یک خواهش کوچولو موچولوت باشه هم باید بگم: بیست لیتری بنزین چرا؟ قانونهای صفحه رو از زیر تلگرافخونه با دقت بیشتری بخون، جواب کلی از سوالات رو گرفتی؛ مثلا درباره اسمت قانون دوم میگه یا اسم واقعی یا اسم مستعار. درباره عکس هم اولویت با بروبچ قدیمیست که همچنان ارتباط و نامهنگاریشون با صفحه رو حفظ کردهن، بعد اونها که تازه اومدن اما حداقل یه دو سه ماهی متنشون وسط صفحه یا دست کم تو پستخونه چاپ شده.
یمنا 18 ساله از مشهد: ...تقریباً یک ماه پیش از سر بیحوصلگی، همچی فضولکانه (!) رفتم تو اتاق داداشم تا سری بزنم به وسایلش! البته قصدم پیدا کردن یه کتاب جدید بود. از بین اون همه کتاب، کتاب »...« رو برداشتم و رفتم یه گوشهای چپیدم تا کسی پیدام نکنه! شروع کردم به خوندن مشخصات کتاب که یهو... دیدم اندر وسط صفحه... در کنار صفتِ (!) ویراستار... نوشته شده: !!!»...« چشام گردتر از اینی که هست شده بود! کلی متعجب شده بودم! تو کجا؟ اون کجا؟ چاردیواری کجا؟ کتاب از برای این آدما کجا؟! اولین نفری که مطلع شد خانم داداشم بود که اونم جوگیر شده بود و هی میگفت: آره خودشه، خودشه، پاشو، پاشو زود یه نامه بنویس و لوش بده... (حالا در جوابم نگی: هر گردی که گردو نیس! یا هر سیاهی که کلاغ نیس! یا هر شیرینی که شکلات نیس!...)
نخیر! انگار بازار لو دادن و لو رفتن باکلاس شده!! آقاجون، هر گردی که گردو نیست! ...هههههه! هر سیاهی هم که میدونی؟ هان؟ آففففرین... کلاغ نیست! پس چیییییی؟ از اون طرف قضیه داریم «ای مساویست با امسیدو!!» یعنی چی؟ یعنی میدونیم هر گردویی، گرده! هر کلاغی سیاهه! هر شکلاتی؟ ... بله خب... شکلات تلخ هم داریم! بعله... کلاغ خاکستری هم هست! خب البته... گردوی گردولُوزی!! هم وجود داره! اتفاقاً دانشمندا دارن با مهندسی ژنتیک، گردوی مکعب مستطیلم میآرن تو بازار! ولی معنیش این نیست که اولا مراقب ذهنیتت نباشی و ثانیا پاشی بری زودی به آرزو و میترا و خانم صالحی و اکرم و... دیگران (که اونا هم بهنوبه خودشون یه عالم دوست و آشنا دارن!) بگی و خلاصه کل ایرانیها بفهمن و مسئله جهانی بشه، تو سازمان ملل اعلام کنن که آقا بفرما... دست پاسخگو رو شد و بعد هر جا میرم مجبور شم دستمو بگیرم جلو صورتم! هی بگم صورتمو شطرنجی کنین، هی بگم تقصیر رفیق ناباب بود!
کوثر 17 ساله از مشهد: (...شعرم رو برات مینویسم بدون اینکه بخواهی بخونیش بفرستش واسه چاپ! لابد الان حرصت میگیره و میگی حقشه بدون خوندن شعرش، نامهش رو بفرستم بره سطل زباله! آخ، چه جالب میشه بیام سر اون سطله و همه نامهها رو توشون فضولی کنم!!... )باز تنها در هراس و اضطرابی/ ماندهام در جستوجوی قطره آبی/ باز خیزد از درونم آه و ناله/ گاه گویم در خیالی یا که خوابی؟!/ آه... حسرت... درد... ناله.../ نیست یاری جز سرابی/ مانده ام تنهاتر از غم/ عاشقِ صحرانوردی.../
تا همینجا، نخونده فرستادم واسه چاپ ولی یه دفعه دیدم اوا! چرا قافیه تنگ اومد پس!! (حالا محض مزاح گفتمااااا... فردا نیای بگی باز... یقه رو ول کن بااااا... دِهَه!.) بیا بگیر اینم سطل مربوطه! اصلا مال خودت... اَه... از یه سطل فکسنی هم نمیگذرن بعد میگن چراغ پریموس کلاس نداره!
مهدیار دلکش از قم: مینشینم روبروی یک گل -سربهزیر و دو زانو- چیزی نمیگوید. فقط نگاهم میکند. با بغض شعر نوام را برایش میخوانم. تمام که میشود، بغضم میترکد. رعدوبرق میشود و گونههای گل نیز خیس اشک...!
شایلان از گیلان: ...الان تو سایت دانشگاه نشستم. همون دانشگاهی که دو سال واسه پذیرفته شدن در اون، کلی سختی کشیدم و حالا به خودم افتخار میکنم که دارم نتیجه هدف داشتن و واسه رسیدن به هدف تلاش کردنم رو میبینم...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: